اگر بر تن خویش سالار و میرم
ملامت همی چون کنی خیر خیرم؟
۱چه قدرت رود بر تن منت ازان پس؟
نه من همچو تو بندهٔ چرخ پیرم
۲اسیرم نکرد این ستمگاره گیتی
چو این آرزو جوی تن گشت اسیرم
۳چو من پادشاه تن خویش گشتم
اگر چند لشکر ندارم امیرم
۴به تاج و سریرند شاهان مشهر
مرا علم دین است تاج و سریرم
۵چو مر جاهلان را، سوی خود نخواند
نه بوی نبیذ و نه آوای زیرم
۶چه کار است پیش امیرم چو دانم
که گر میر پیشم نخواند نمیرم؟
۷به چشمم ندارد خطر سفله گیتی
به چشم خردمند ازیرا خطیرم
۸ازان پس که این سفله را آزمودم
به جرّش درون نوفتم، گر بصیرم
۹حقیر است اگر اردشیر است زی من
امیری که من بر دل او حقیرم
۱۰به نزدیک من نیست جز ریگ و شوره
اگر نزد او من نه مشکین عبیرم
۱۱به گاه درشتی درشتم چو سوهان
به هنگام نرمی به نرمی حریرم
۱۲چون من دست خویش از طمع پاک شستم
فزونی ازین و ازان چون پذیرم؟
۱۳زمن تا کسی پنج و شش برنگیرد
ازو من دو یا سه مثل برنگیرم
۱۴به جان خردمند خویش است فخرم
شناسند مردان، صغیر و کبیرم
۱۵هم از روی فضل و هم از روی نسبت
ز هر عیب پاکیزه چون تازه شیرم
۱۶به باریک و تاری ره مشکل اندر
چو خورشید روشن به خاطر منیرم
۱۷نظام سخن را خداوند دو جهان
دل عنصری داد و طبع جریرم
۱۸ز گردون چو بر نامهٔ من بتابد
ثنا خواند از چرخ تیر دبیرم
۱۹تن پاک فرزند آزادگانم
نگفتم که شاپور بن اردشیرم
۲۰ندانم جزین عیب مر خویشتن را
که بر عهد معروف روز غدیرم
۲۱بدانَست فخرم که جهال امت
بدانند دشمن قلیل و کثیرم
۲۲وزان گشت تیره دل مرد نادان
کزوی است روشن به جان در ضمیرم
۲۳زمن سیر گشتند و نشگفت ازیرا
سگ از شیر سیر است و من نره شیرم
۲۴ازیرا نظیرم همی کس نیابد
که بر راه آن رهبر بینظیرم
۲۵کنون رهبری کرد خواهند کوران
مرا، زین قبل با فغان و نفیرم
۲۶چگونه به پیش من آید ضعیفی
که از ننگ او ننگ دارد خمیرم؟
۲۷وز امروز او هست بهتر پریرم
وگر او سموم است من زمهریرم
۲۸نهای آگه ای مانده در چاه تاری
که بر آسمان است در دین مسیرم؟
۲۹نه بس فخرم آنک از امام زمانه
سوی عاقلان خراسان سفیرم؟
۳۰چو من بر بیان دست خاطر گشادم
خردمند گردن دهد ناگزیرم
۳۱چو تیر سخن را نهم پرّ حجت
نشانه شود ناصبی پیش تیرم
۳۲