من چو نادانان بر درد جوانی ننوم
که در این درد نه من باز پسینم نه نوم
۱پیری، ای خواجه، یکی خانهٔ تنگ است که من
در او را نه همی یابم هر سو که شوم
۲بل یکی چادر شوم است که تا بافتمش
نه همی دوست پذیرد ز منش نه عدوم
۳گر بر آرندم از این چاه چه باک است که من
شست و دو سال برآمد که در این ژرف گوم
۴بر سرم گیتی جو کشت و برآورد خوید
بی گمان بدرود اکنونش که شد زرد جوم
۵چو همی بدرود این سفله جهان کشتهٔ خویش
بی گمان هرچه که من نیز بکارم دروم
۶دشمانند مرا خوی بد و آز و هوا
از هوا خیزم بگریزم وز آزو خوم
۷این سه دشمن چو همی پیش من آیند به حرب
نیستشان خنجر برنده مگر آرزوم
۸من همی دانم اگر چند تو را نیست خبر
که همی هر سه ببرند به دنبه گلوم
۹ای پسر، نیک حذردار از این هرسه عدو
یک دوبار اینت بگفتهستم وین بار سوم
۱۰سپس من نتوانند که آیند هگرز
چو خرد باشد تدبیر کن و پیش روم
۱۱چو به جان و دل کردهاست وطن دشمن من
من چپ و راست چو دیوانه ز بهر چه دوم
۱۲ای غزل گوی و لهو جوی، ز من دور که من
نه ز اهل غزل و رود و فسوس و لهوم
۱۳چو تو از دنیا گوئی و من از دین خدای
تو نهای آن من و نیز نه من آن توم
۱۴تا همی رود و سرود است رفیق و کفوت
بی گمان شو که نباشی تو رفیق و کفوم
۱۵طبع من با تو نیارامد و با سیرت تو
اگر از جهل و جفای تو برآید سروم
۱۶چو من از خوی ستورانهٔ تو یاد کنم
از غم و درد ببندد به گلو در خیوم
۱۷ای امید همه امیدوران روز شمار
بس بزرگ است به فضل تو امید عفوم
۱۸چو یقینم که نگیردت همی خواب و غنو
من بی طاقت در طاعت تو چون غنوم
۱۹وز پس آنکه منادیت شنودم ز ولیت
گر نه بیهوشم بانگ عدوت چون شنوم؟
۲۰دستها در رسن آل رسولت زدهام
جز بدیشان و بدو و به تو من کی گروم؟
۲۱چو مرا دست بدان شاخ مبارک برسید
برکشیدند به بالا چو درخت کدوم
۲۲به جوانی چو نشد باز مرا چشم خرد
شاید ار هرگز بر روز جوانی ننوم
۲۳گر دلم نیز سوی حرص و هوا میل کند
در خور لعنت و نفرین و سزای تفوم
۲۴جامهٔ دین مرا تار نماندی و نه پود
گر نکردی به زمین دست الهی رفوم
۲۵چو به خار و خو من بر نم رحمت بچکید
بارور شد به نم از رحمت او خار و خوم
۲۶جز پرستندهٔ یزدان و ثناگوی رسول
تا بوم هرگز یک روز نخواهم که بوم
۲۷