از من برمید غمگسارم
چون دید ضعیف و خنگسارم
۱گرد در من همی نیارد
گشتن نه رفیقم و نه یارم
۲زین عارض همچو پر شاهین
شاید که حذر کند شکارم
۳نشناخت مرا رفیق پارین
زیرا که چنین ندید پارم
۴چون چنبر چفته دید ازیرا
این قد چو سرو جویبارم
۵وز طلعت من زمان به زر آب
شسته همه صورت و نگارم
۶گر گویمش این همان نگار است
ترسم که ندارد استوارم
۷با جور زمانه هیچ حیلت
جز صبر ندارم و، ندارم
۸زین دیو چو جاهلان نترسم
زیرا که نیاید او به کارم
۹یزدانش نداد هیچ دستی
جز بر تن و پیکر نزارم
۱۰کرد آنچه توانش بود و طاقت
با این تن پیر پر عوارم
۱۱کافور سپید گشت ناگه
این عنبر تر بر این عذارم
۱۲این تن صدف است و من بدو در
مانندهٔ در شاهوارم
۱۳چون در تمام گردم، آنگه
این تیره صدف بدو سپارم
۱۴جز علم و عمل همی نورزم
تا بسته در این حصین حصارم
۱۵تیمار ندارم از زمانه
آسانش همی فرو گذارم
۱۶تا روی به سوی من نیارد
من روی به سوی او نیارم
۱۷در دست امیر و شاه ندهم
بر آرزوی مهی مهارم
۱۸زین پاک شدهاست و بی خیانت
هم دامن و دست و هم ازارم
۱۹هرگز نشوم به کام دشمن
تا بر تن خویش کامگارم
۲۰نه منت هیچ ناسزائی
مالیده کند به زیر بارم
۲۱بر اسپ معانی و معالی
در دشت مناظره سوارم
۲۲چون حمله برم به جمله خصمان
گمراه شوند در غبارم
۲۳چشم حکما به خار مشکل
در چند و چرا و چون بخارم
۲۴بر سیرت آل مصطفیام
این است قویتر افتخارم
۲۵نزدیک خران خلق ایراک
همواره چنین ذلیل و خوارم
۲۶ای جاهل ناصبی، چه کوشی
چندین به جفا و کارزارم؟
۲۷تو چاکر مرد با دوالی
من شیعت مرد ذوالفقارم
۲۸رنجیت نبود تا گمانت
آن بود که من چو تو حمارم
۲۹واکنون که شدی ز حالم آگاه
یک سو چه کشی سر از فسارم؟
۳۰از دور نگه کنی سوی من
گوئی که یکی گزنده مارم
۳۱شادان شدهای که من به یمگان
درمانده و خوار و بیزوارم
۳۲در کوه بود قرار گوهر
زین است به کوه در قرارم
۳۳چونان که به غار شد پیمبر
من نیز همان کنون به غارم
۳۴هرچند که بیرفیق و یارم
درماندهٔ خلق روزگارم
۳۵من شکر خدای را به طاعت
با طاقت تن همی گزارم
۳۶باری نه چو تو ز خمر دنیا
سر پر ز بخار و پر خمارم
۳۷شاید که ز شهر خویش دورم
تا نیست سوی امیر بارم
۳۸زیرا که بس است علم و حکمت
امروز ندیم و غم گسارم
۳۹گر کنده شده است خان و مانم
حکمت رسته است در کنارم
۴۰شاید که نداندم نفایه
چون سوی خیاره نامدارم
۴۱گر تو به تبار فخر داری
من مفخر گوهر و تبارم
۴۲اشعار به پارسی و تازی
برخوان و بدار یادگارم
۴۳ای آنکه چهار یار گوئی
من با تو بدین خلاف نارم
۴۴شش بود رسول نیز مرسل
بندیش نکو در اعتذارم
۴۵از پنج چو بهتر است ششم
بهتر ز سه باشد این چهارم
۴۶ای بار خدای خلق یکسر
با توست به روز حق شمارم
۴۷من شیعت حیدرم عفو کن
این یک گنه بزرگوارم
۴۸من رانده ز خان و مان به دینم
زین است عدو دو صد هزارم
۴۹