از صحبت خلق دل گسستم
اندیشه ندیم دل بسستم
۱در آب نمیدی آن ردا را
کش طمع طراز بود شستم
۲چون سایه جهان پس من آمد
چون دید که من ازو بجستم
۳جویندهٔ جسته گشت، از من
میجست چو من همیش جستم
۴وان دیو که پیش من همی رفت
بر پای بماند و من نشستم
۵بر گردن من نشسته بودی
و اکنونش به زیر پای خستم
۶برگشت زمن بشُست دستش
چون شسته شد از هواش دستم
۷لیکن نرهم همی ز قومش
هرچند ز مکر او بجستم
۸یک چند میان جمع دیوان
تا کور بدم چو دیو زِستم
۹از لشکرشان سپس نماندم
تا بود چو کاهشان سپستم
۱۰لیکن ببُرید دیوم از من
چون دید که من چنو نه مستم
۱۱من دست هوا به حبل حکمت
بستم به سزا و سخت بستم
۱۲بر چرخ رسید بانگ و نامم
منگر به حدیث نرم و پستم
۱۳این امت بتپرست را بین
آویخته حلقشان به شستم
۱۴خواهند همی که همچو ایشان
من جز که خدای را پرستم
۱۵والله که همی نخورد خواهم
با شکر بتپرست پستم
۱۶در من نرسند از آنکه بیش است
از ششصدشان به فضل شستم
۱۷چون من نبود کسی که بیش است
از قامت او بسی بدستم
۱۸ای شاد شده بدانکه یک چند
چون مویهگران همی گرستم
۱۹پیوسته شدم نسب به یمگان
کز نسل قبادیان گسستم
۲۰از خاکم اگر بکند دیوت
در سنگ به رغم تو برُستم
۲۱تیغ حجت به روز روشن
در حلق امام تو شکستم
۲۲مردیم چنانکه تو بخواهی،
ای دیو، به هر کجا که هستم
۲۳دل در شکمش به تیر برهان
هرچند نخواستی تو خستم
۲۴بیمار و شکستهدل شدهستند
از قوت حجت درستم
۲۵هر سال یکی کتاب دعوت
به اطراف جهان همی فرستم
۲۶تا داند خصم من که چون تو
در دین نه ضعیف و خوار و سستم
۲۷