دوش تا هنگام صبح از وقت شام
برکف دستم ز فکرت بود جام
۱آمد از مشرق سپاه شاه زنگ
چون شه رومی فروشد سوی شام
۲همچو دو فرزند نوحاند ای عجب
روز همچون سام و تیره شب چو حام
۳شب هزاران در در گیسو کشید
سرخ و زرد و بینظام و با نظام
۴کس عروسی در جهان هرگز ندید
گیسوش پرنور و رویش پر ظلام
۵جز که بدکردار کس بیدار نه
کس چنین حالی ندید ای وای مام
۶روی این انوار عالم سوی ما
بر مثال چشمهای بیمنام
۷گفتیی هر یک رسول است از خدای
سوی ما و نورهاشان چون پیام
۸این زبانهای خدایاند، ای پسر
بودنیها زین زبانها چون کلام
۹نشنود گفتارهاشان جز کسی
کهش خرد بگشاد گوش دل تمام
۱۰قول بیآواز را چون بشنوی؟
چون ندیدی رفتن بیپای و گام
۱۱گر همی عاصی نگوید عاصیم
بر زبان، فعلش همی گوید مدام
۱۲بر کف جاهل همی گوید نبید
در بر فاسق همی گوید غلام
۱۳قول چون خرما و همچون خار فعل
این نه دین است این نفاق است، ای کرام
۱۴من که نپسندم همی افعال زشت
جز به یمگان کرد چون یارم مقام؟
۱۵گر به دین مشغول گشتم لاجرم
رافضی گشتم و گمراه نام
۱۶دست من گیر ای اله العالمین
زین پر آفت جای و چاه تار پام
۱۷داور عدلی میان خلق خویش
بینیازی از کجا و از کدام
۱۸آنکه باطل گوید از ما برفگن
روز محشر بر سرش ز اتش لگام
۱۹در تعجب مانده بودم زین قبل
تا بگاه صبح بام از گاه شام
۲۰چون سپیدهدم به حکمت برکشید
از نیام نیلگون زرین حسام
۲۱چون ضمیر عاقلان شد روی خاک
وز جهان برخاست آن چون قیر دام
۲۲همچنین گفتم که روزی برکشد
فاطمی شمشیر حق را از نیام
۲۳دین جد خویش را تازه کند
آن امام ابنالامام ابنالامام
۲۴بار شاخ عدل یزدان بوتمیم
آن به حلم و علم و حکم و عدل تام
۲۵جز به راه نردبان علم او
نیستت راهی بر این پرنور بام
۲۶بیبیانش عقل نپذیرد گزاف
زانکه جز به آتش نشاید خورد خام
۲۷خلق را اندر بیان دین حق
او گزارد از پدر وز جد پیام
۲۸جوهر محض الهی نفس اوست
زین جهان یکسر بر آن جوهر ورام
۲۹سر برآر این دام گنبد را ببین،
ای برادر، گرد گردان بر دوام
۳۰وین زمان را بین که چون همچون نهنگ
بر هلاک خلق بگشاده است کام
۳۱وین سپاه بیکران در یکدگر
اوفتاده چون سگان اندر عظام
۳۲نه ببیند نه بجوید چون ستور
چشم دلشان جز لباس و جز طعام
۳۳جهل و بیباکی شده فاش و حلال
دانش و آزادگی گشته حرام
۳۴باشگونه کرده عالم پوستین
زاد مردان بندگان را گشته رام
۳۵گرت خوش آمد طریق این گروه
پس به بیشرمی بنه رخ چون رخام
۳۶بر در شوخی بنه شرم و خرد
وانگهی گستاخوار اندر خرام
۳۷چون برآهختی زتن شرم، ای پسر،
یافتی دیبا و اسپ و اوستام
۳۸دهر گردن کی به دست تو دهد
چون تو او را چاکری کردی مدام؟
۳۹ور سلامت را نمیداد او علیک
پیشت آید بیتکلف بهسلام؟
۴۰ور بریدستی چو من زیشان طمع
همچو من بنشین و بگسل زین لئام
۴۱در تنوری خفته با عقل شریف
به که با جاهل خسیس اندر خیام
۴۲پند حجت را به دانش دار بند
تا تو را روشن شود ایام و نام
۴۳