گر تویی ای چرخ گردان مادرم
چون نهای تو دیگر و من دیگرم؟
۱ای خردمندان، که باشد در جهان
با چنین بد مهر مادر داورم؟
۲چونکه من پیرم جهان تازه جوان
گر نه زین مادر بسی من مهترم؟
۳مشکلی پیش آمدهستم بس عجب
ره نمیداند بدو در خاطرم
۴یا همی برمن زمانه بگذرد
یا همی من بر زمانه بگذرم
۵گرگ مردم خوار گشتهاست این جهان
بنگر اینک گر نداری باورم
۶چون جهان میخورد خواهد مرمرا
من غم او بیهده تا کی خورم؟
۷ای برادر، گر ببینی مر مرا
باورت ناید که من آن ناصرم
۸چون دگرگون شد همه احوال من
گر نشد دیگر به گوهر عنصرم؟
۹حسن و بوی و رنگ بود اعراض من
پاک بفگند این عرضها جوهرم
۱۰شیر غران بودم اکنون روبهم
سرو بستان بودم اکنون چنبرم
۱۱لالهای بودم به بستان خوب رنگ
تازه، و اکنون چون بر نیلوفرم
۱۲آن سیه مغفر که بر سر داشتم
دست شستم سال بربود از سرم
۱۳گر شدم غره به دنیا لاجرم
هر جفائی را که دیدم درخورم
۱۴گر تو را دنیا همی خواند به زرق
من دروغ و زرق او را منکرم
۱۵آن کند با تو که با من کرد راست
پیش من بنشین و نیکو بنگرم
۱۶فعل های او زمن بر خوان که من
مر تو را زین چرخ جافی محضرم
۱۷ای مسلمانان، به دنیا مگروید
من شما را زو گواه حاضرم
۱۸با شما گر عهد بست ابلیس ازو
گر وفا یابید ازو من کافرم
۱۹این جهان بود، ای پسر، عمری دراز
هر سوئی یار و رفیق بهترم
۲۰رفتهام با او به تاریکی بسی
تا تو گفتی دیگری اسکندرم
۲۱زیرپای خویش بسپرد او مرا
من ره او نیز هرگز نسپرم
۲۲گر جهان با من کنون خنجر کشد
علم توحید است با وی خنجرم
۲۳نیز از این عالم نباشم برحذر
زانکه من مولای آل حیدرم
۲۴افسر عالم امام روزگار
کز جلالش بر فلک سود افسرم
۲۵فر او پر نور کرد اشعار من
گرت باید بنگر اینک دفترم
۲۶ای خردمندی که نامم بشنوی
زین خران گر هوشیاری مشمرم
۲۷وز محال عام نادان همچو روز
پاک دان هم بستر و هم چادرم
۲۸هیچ با بوبکر و با عمر لجاج
نیست امروز و نه روز محشرم
۲۹کار عامه است این چنین ترفندها
نازموده خیره خیره مشکرم
۳۰آن همی گوید که سلمان بود امام
وین همی گوید که من با عمرم
۳۱اینت گوید مذهب نعمان به است
وانت گوید شافعی را چاکرم
۳۲گر بخرم هیچ کس را بر گزاف
همچو ایشان لامحاله من خرم
۳۳مر مرا بر راه پیغمبر شناس
شاعرم مشناس اگرچه شاعرم
۳۴چند پرسی «بر طریق کیستی؟»
بر طریق و ملت پیغمبرم
۳۵چون سوی معروف معروفم چه باک
گر سوی جهال زشت و منکرم!
۳۶گر به حجت پیشم آید آفتاب
بیگمان گردی کزو روشنترم
۳۷ظاهری را حجت ظاهر دهم
پیش دانا حجت عقلی برم
۳۸پیش دانا به آستین دست دین
روی حق از گرد باطل بسترم
۳۹نیست برمن پادشاهی آز را
میر خویشم، نیست مثلی همبرم
۴۰گر تو را گردن نهم از بهر مال
پس خطا کردهاست بر من مادرم
۴۱ای برادر، کوه دارم در جگر
چون شوی غره به شخص لاغرم
۴۲برتر از گردون گردانم به قدر
گرچه یک چندی بدین شخص اندرم
۴۳شخص جان من به سان منظری است
تا از این منظر به گردون بر پرم
۴۴مر مرا زین منظر خوب، ای پسر
رفته گیر و مانده اینجا منظرم
۴۵منبر جان است شخصم گوشدار
پند گیر اکنون که من بر منبرم
۴۶