اگر با خرد جفت و اندر خوریم
غمخور چو خر چندو تاکی خوریم؟
۱سزد کز خری دور باشیم ازانک
خداوند و سالار گاو و خریم
۲اگر خر همی کشت حالی چرد
چرا ما نه از کشت باقی چریم؟
۳چه فضل آوریم، ای پسر، بر ستور
اگر همچو ایشان خوریم و مریم
۴فرو سو نخواهیم شد ما همی
که ما سر سوی گنبد اخضریم
۵گر از علم و طاعت برآریم پر
از اینجا به چرخ برین بر پریم
۶به چرخ برین بر پرد جان ما
گر او را به خورهای دینپروریم
۷نهایم ایدری ما به جان و خرد
وگر چند یک چندگاه ایدریم
۸به زنجیر عنصر ببستندمان
چو دیوانگان زان به بند اندریم
۹بلی بندو زندان ما عنصر است
وگر چند ما فتنه بر عنصریم
۱۰به بند ستوری درون بستهایم
وگر چند بسته بدان گوهریم
۱۱به زندان پیشین درون نیستیم
نبینی که بر صورت دیگریم؟
۱۲نبینی که از بیتمیزی ستور
چو بی بر چنار است و ما بروریم؟
۱۳چو عرعر نگونسار مانده نهایم
اگر چند با قامت عرعریم
۱۴چرا بنده شدمان درخت و ستور؟
بیا تا به کار اندرون بنگریم
۱۵سزد گر چو این هر دو مشغول خور
نباشیم ازیرا که ما بهتریم
۱۶سر از چرخ نیلوفری برکشیم
به دانش که داننده نیلوفریم
۱۷به دانش رگ مکر و زنگار جهل
ز بن بگسلیم و ز دل بستریم
۱۸به بیداد و بیدادگر نگرویم
که ما بندهٔ داور اکبریم
۱۹اگر داد خواهیم در نیک و بد
به دادیم معذور و اندر خوریم
۲۰چو خود بد کنیم از که خواهیم داد؟
مگر خویشتن را به داور بریم!
۲۱چرا پس که ندهیم خود داد خود
ازان پس که خود خصم و خود داوریم؟
۲۲به دست من و توست نیک اختری
اگر بد نجوئیم نیک اختریم
۲۳اگر دوست داریم نام نکو
چرا پس نه نام نکو گستریم؟
۲۴همی سرو باید که خوانندمان
اگر چند خمیده چون چنبریم
۲۵نخواهیم اگر چند لاغر بویم
که فربه بداند که ما لاغریم
۲۶بیا تا به دانش به یک سو شویم
زلشکر وگر چند از این لشکریم
۲۷بیائید تا لشکر آز را
به خرسندی از گرد خود بشکریم
۲۸برآئیم بر پایهٔ مردمی
مر این ناکسان را به کس نشمریم
۲۹به دشمن نمائیم روشن که ما
به دنیا و دین بر سر دفتریم
۳۰ازیرا سر دفتریم، ای پسر،
که ما شیعت اهل پیغمبریم
۳۱به ریگ هبیر اندرون تشنهاند
همه خلق و ما برلب کوثریم
۳۲تو، ای ناصبی، گر زحد بگذری
به بیهوده گفتار، ما نگذریم
۳۳پیمبر سر دین حق است و ما
از این نامور تن مطیع سریم
۳۴اگر تو مر این قول را منکری
چنان دان که ما مر تو را منکریم
۳۵اگر تو بر این تن سری آوری
دگر سر بیاور که ما ناوریم
۳۶ز پیغمبر ما وصی حیدر است
چنین زین قبل شیعت حیدریم
۳۷ز فرزند او خلق را رهبری است
که ما بر پی و راه آن رهبریم
۳۸سر و افسر دین حق است و ما
چنین فخر امت بدان افسریم
۳۹اگر تو به آل نبی کافری
به طاغوت تو نیز ما کافریم
۴۰ملامت مکنمان اگر ما چو تو
بخیره ره جاهلی نسپریم
۴۱سپاس است بر ما خداوند را
که نه چون تو نادان و بد محضریم
۴۲به غوغای نادان چه غره شوی؟
چه لافی که «ما بر سر منبریم»؟
۴۳ز یاجوج و ماجوج مان باک نیست
که ما بر سر سد اسکندریم
۴۴اگر سگ به محرابی اندر شود
مر آن را بزرگی سگ نشمریم
۴۵چه باک است اگر نیست مان فرش و قصر
چو در دین توانگرتر از قیصریم؟
۴۶عزیزیم بر چشم دانا چو زر
به چشم تو در خاک و خاکستریم
۴۷علیمان اساس است و جعفر امام
نه چون تو ز دشت علی جعفریم
۴۸از اهل خراسان چه گویندمان
که گویند «ما کاتب و شاعریم»؟
۴۹اگر راست گویند گویند «ما
همه راوی و ناسخ ناصریم»
۵۰