جهان دامگاهی است بس پر چنه
طمع در چنهٔ او مدار از بنه
۱بباید گرستن بر آن مرغزار
که آید به دام اندرون گرسنه
۲سیه کرد بر من جهان جهان
شب و روز او میسره میمنه
۳نیابم همی جای خواب و قرار
در این بینوا شب گه پر کنه
۴هزاران سپاه است با او همه
ز نیکی تهی و به دل پر گنه
۵به یمگان به زندان ازینم چنین
که او با سپاه است و من یکتنه
۶تو، ای عاقل، ار دینت باید همی
بپرهیز از این لشکر بوزنه
۷از این دام بیرنج بیرون شوی
اگر نوفتادت طمع در چنه
۸به دون قوت بس کن ز دنیای دون
که دانا نجوید ز دنیا دنه
۹از ابر جهان گر نباردت سیل
چو مردان رضا ده به اندک شنه
۱۰بباید همی رفت بپسیچ کار
چنین چند گردی تو بر پاشنه؟
۱۱