تا کی خوری دریغ ز برنائی؟
زین چاه آرزو ز چه برنائی؟
۱دانست بایدت چو بیفزودی
کاخر، اگرچه دیر، بفرسائی
۲بنگر که عمر تو به رهی ماند
کوتاه، اگر تو اهل هش و رائی
۳هر روز منزلی بروی زین ره
هرچند کارمیده و بر جائی
۴زیر کبود چرخ بیآسایش
هرگز گمان مبر که بیاسائی
۵بر مرکب زمانه نشستهستی
زو هیچ رو نهای که فرود آئی
۶پیری نهاد خنجر بر نایت
تا کی خوری دریغ ز برنائی؟
۷ناخن ز دست حرص به خرسندی
چون نشکنی و پست نپیرائی؟
۸جان را به آتش خرد و طاعت
از معصیت چرا که نپالائی؟
۹پنجاه سال براثر دیوان
رفتی به بیفساری و رسوائی
۱۰بر معصیت گماشته روز و شب
جان و دل و دو گوش و دو بینائی
۱۱یک روز چونکه نیکی بلفنجی
کمتر بود ز رشتهٔ یکتائی
۱۲بند قبای چاکری سلطان
چون از میان ریخته نگشائی
۱۳فرمان کردگار یله کرده
شه را لطف کنی که «چه فرمائی؟»
۱۴مؤذن چو خواندت زپی مسجد
تو اوفتاده ژاژ همی خائی
۱۵ور شاه خواندت به سوی گلشن
ره را به چشم و روی بپیمائی
۱۶تا مذهب تو این بود و سیرت
جز مرجحیم را تو کجا شائی؟
۱۷در کار خویش غافل چون باشی؟
بر خویشتن مگر به معادائی!
۱۸چون سوی علم و طاعت نشتابی؟
ای رفتنی شده چه همی پائی؟
۱۹بی علم دین همی چه طمع داری؟
در هاون آب خیره چرا سائی؟
۲۰عاصی سزای رحمت کی باشد؟
خورشید را همی به گل اندائی!
۲۱رحمت نه خانهای است بلند و خوش
نه جامهای است رنگی و پهنائی!
۲۲دین است و علم رحمت، خود دانی
او را اگر تو ز اهل تؤلائی
۲۳رحمت به سوی جان تو نگراید
تا تو بهسوی رحمت نگرائی
۲۴بخشایش از که چشم همی داری؟
برخویشتن خود از چه نبخشائی؟
۲۵یک چند اگر زراه بیفتادی
زی راه باز شو که نه شیدائی
۲۶شاید که صورت گنهانت را
اکنون به دست توبه بیارائی
۲۷اول خطا ز آدم و حوا بد
تو هم ز نسل آدم وحوائی
۲۸بشتاب سوی طاعت و زی دانش
غره مشو به مهلت دنیائی
۲۹آن کن ز کارها که چو دیگر کس
آن را کند بر آنش تو بستائی
۳۰در کارهای دینی و دنیائی
جز همچنان مباش که بنمائی
۳۱زنهار که بهسیرت طراران
ارزن نموده ریگ نپیمائی
۳۲با مردم نفایه مکن صحبت
زیرا که از نفایه بیالائی
۳۳چون روزگار برتو بیاشوبد
یک چند پیشه کن تو شکیبائی
۳۴زیرا که گونه گونه همی گردد
جافی جهان ،چو مردم سودائی
۳۵بر صحبت نفایه و بیدانش
بگزین بهطبع وحشت تنهائی
۳۶بر خوی نیک و عدل وکم آزاری
بفزای تا کمال بیفزائی
۳۷ای بیوفا زمانه تو مر ما را،
هرچند بیوفائی ،در بائی
۳۸ز آبستنی تهی نشوی هرگز
هرچند روز روز همی زائی
۳۹زیرا ز بهر نعمت باقی تو
سرمایه توانگری مائی
۴۰پیدات دیگر است و نهان دیگر
باطن چو خار و ظاهر خرمائی
۴۱امروز هرچهمان بدهی، فردا
از ما مکابره همه بربائی
۴۲داند خرد همی که بر این عادت
کاری بزرگ را شده برپایی
۴۳جان گوهر است و تن صدف گوهر
در شخص مردمی و تو دریائی
۴۴بل مردم است میوه تو را و، تو
یکی درخت خوب مهیائی
۴۵معیوب نیستی تو ولیکن ما
بر تو نهیم عیب ز رعنائی
۴۶ای حجت زمین خراسان تو
هرچند قهر کردهٔ غوغائی
۴۷پنهان شدی ولیک به حکمتها
خورشیدوار شهره و پیدائی
۴۸از شخص تیره گرچه به یمگانی
از قول خوب بر سر جوزائی
۴۹از هرچه گفتهام نه همی جویم
جز نیکی، ای خدای تو دانائی
۵۰