ناید هگرز از این یله گو باره
جز درد و رنج عاقل بیچاره
۱از سنگ خاره رنج بود حاصل
بیعقل مرد سنگ بود خاره
۲هرگز کس آن ندید که من دیدم
زین بیشبان رمه یله گوباره
۳تا پر خمار بود سرم یکسر
مشفق بدند برمن و غمخواره
۴واکنون که هشیار شدم، برمن
گشتند مار و کژدم جراره
۵زیرا که بر پلاس نه خوب آید
بر دوخته ز شوشتری پاره
۶از عامه خاص هست بسی بتر
زین صعبتر چه باشد پتیاره؟
۷چون نار پاره پاره شود حاکم
گر حکم کرد باید بیپاره
۸دزدی است آشکاره که نستاند
جز باغ و حایط و رزو ابکاره
۹ور ساره دادخواه بدو آید
جز خاکسار ازو نرهد ساره
۱۰در بلخ ایمناند ز هر شری
میخوار و دزد و لوطی و زنباره
۱۱ور دوستدار آل رسولی تو
چون من ز خاندان شوی آواره
۱۲زیشان برست گبر و بشد یکسو
بر دوخته رگو به کتف ساره
۱۳رست او بدان رگو و نرستم من
بر سر نهاده هژده گزی شاره
۱۴پس حیلتی ندیدم جز کندن
از خان و مان خویش به یکباره
۱۵چون شور و جنگ را نبود آلت
حیلت گریز باشد ناچاره
۱۶آزاد و بنده و پسر و دختر
پیر و جوان و طفل ز گاواره
۱۷بر دوستی عترت پیغمبر
کردندمان نشانهٔ بیغاره
۱۸هرگز چنین گروه نزاید نیز
این گنده پیر دهر ستمگاره
۱۹آن روزگار شد که حکیمان را
توفیق تاج بود و خرد یاره
۲۰ناگاه باد دنیا مر دین را
در چه فگند از سر پرواره
۲۱گیتی یکی درخت بد و مردم
او را به سان زیتون همواره
۲۲رفتهاست پاک روغن از این زیتون
جز دانه نیست مانده و کنجاره
۲۳امروز کوفتم به پی آنک او دی
میداشت طاعتم به سر و تاره
۲۴سودی نداردت چو فراشوبد
بدخو زمانه، خواهش و نه زاره
۲۵روزی به سان پیرزنی زنگی
آردت روی پیش چو هر کاره
۲۶روزی چو تازه دخترکی باشد
رخساره گونه داده به غنجاره
۲۷دریاست این جهان و درو گردان
این خلق همچو زبزب و طیاره
۲۸بر دین سپاه جهل کمین دارد
با تیغ و تیر و جوشن آن کاره
۲۹از جنگ جهل چونکه نمیترسی
وز عقل گرد خود نکشی باره؟
۳۰