بر جستن مراد دل ای مسکین
چوگانت گشت پشت و رخان پرچین
۱بسیار تاختی به مراد، اکنون
زین مرکب مراد فرو نه زین
۲تا کی کشی به ناز و گشی دامن
دامن یکی زناز و گشی برچین
۳یاد آمد آنچه منت بگفتم دی
کاین دهر کین کشد ز تو نادان، کین
۴از صحبت زمانهٔ بیحاصل
حاصل کنون بیار، چه داری؟ هین
۵دنیا و دین شدند ز تو زیرا
دنیا نیافتی و نجستی دین
۶زیبا به دین شدهاست چنین دنیا
آن را بجوی اگرت بباید این
۷دین بوی عنبر است و جهان عنبر
بیبوی خوش چه عنبر و چه سرگین
۸دنیا عروسوار بیاراید
پیشت چو یافت از تو به دین کابین
۹از خر به دین شدهاست جدا مردم
شین را سه نقطه کرد جدا از سین
۱۰سرخ است قند چون رخپین لیکن
شیرینیش جدا کند از رخپین
۱۱دین است جان جان تو، تا جان را
جان نوی ز دین ندهی منشین
۱۲پرچین شود ز درد رخ بیدین
چون گرد خود کنی تو ز دین پرچین
۱۳دلسوز چند بود همی خواهی
خیره بر این خسیس تن ای مسکین؟
۱۴زندان جان توست تن ای نادان
تیمار کار او چه خوری چندین؟
۱۵تنین توست تنت حذر کن زو
زیرا بخورد خواهدت این تنین
۱۶تو بر مراد او به چه میتازی
گاهی به چین و گاه به قسطنطین؟
۱۷بنگر که چیست بسته در این زندان
زنده و روان به چیست چنین این طین
۱۸نیکو ببین که روی کجا داری
یک سو فگن ز چشم خرد کو بین
۱۹بگزین طریق حکمت و مر تن را
بر دین و بر جان و خرد مگزین
۲۰نیکو نگر درین کو نکو ناید
از کوه قاف جغدی را بالین
۲۱گر نیست مست مغزت بشناسی
زر مجرد از درم روئین
۲۲جستی بسی ز بهر تن جاهل
سقمونیا و تربد و افسنتین
۲۳دل در نشاط بسته و تن داده
گاهی به مهر و گاه به فروردین
۲۴گفتی مگر که دور نباید شد
زین تلخ و شور و چرب و خوش و شیرین
۲۵آخر وفا نکرد جهان با تو
برانگبینت ریخت چنین غسلین
۲۶این بود خوی پیشین عالم را
کی باز گردد او ز خوی پیشین
۲۷و اکنون ز خوی او چو شدی آگه
بر دم به جان خویش یکی یاسین
۲۸دست علاج جان سخن دان بر
سوی نعیم تاب ره از سجین
۲۹کندی مکن، بکن چو خردمندان
صفرای جهل را به خرد تسکین
۳۰زان دیو بیوفا چو شدی نومید
اکنون بگیر دامن حورالعین
۳۱بر تخت علم و حکمت بنشانش
وز پند گوشوار کنش زرین
۳۲علم است کیمیای همه شادی
ایدون همی کند خردم تلقین
۳۳با نور ماه شب نبود تاری
با علم حق دل نبود غمگین
۳۴مستان سخن مگر که همه سخته
زیرا سخن زر است و خرد شاهین
۳۵مستان سخن گزافه و چون مستان
گر خر نهای مکن کمر نالین
۳۶گر گوهر سخنت همی باید
از دین چراغ کن ز خرد میتین
۳۷آنگه یقین بدان که برون آید
از کوه من بجای گهر پروین
۳۸گر در شود خرد به دل سندان
شمشاد ازو برون دمد اندر حین
۳۹ای خوانده کتب و کرده روشن دل
بسته زعلم و حکمت و پند آذین
۴۰اشعار پند و زهد بسی گفتهاست
این تیره چشم شاعر روشنبین
۴۱آن خواندهای بخوان سخن حجت
رنگین به رنگ معنی و پند آگین
۴۲گر در نماز شعرش برخوانی
روحالامین کند سپست آمین
۴۳حجت به شعر زهد مناقب جز
بر جان ناصبی نزند ژوپین
۴۴