ز من معزول شد سلطان شیطان
ندارم نیز شیطان را به سلطان
۱سرم زیرش ندارم، مر مرا چه
اگر بر برد شیطان سر به سرطان؟
۲همی دانم که گر فربه شود سگ
نه خامم خورد شاید زو نه بریان
۳نگوید کس که ناکس جز به چاه است
اگرچه برشود ناکس به کیوان
۴به مهمانیش نایم زانکه ناکس
بخماند به منت پشت مهمان
۵گر او از در و مرجان گنج دارد
مرا در جان سخن درست و مرجان
۶ور او را کان و زر بیکران است
مرا نیکو سخن زر است و دل کان
۷وگر ایوانش و تخت از سیم و زر است
مرا از علم و دین تخت است و ایوان
۸به آبروی اگر بینان بمانم
بسی زان به که خواهم نان ز نادان
۹به نانش چون من آب خویش بدهم
چو آبم شد من آنگه چو خورم نان؟
۱۰خطا گفته است زی من هر که گفتهاست
که «مردم بندهٔ مال است و احسان»
۱۱که بندهٔ دانشاند این هر دو زیراک
ز بهر دانش آباد است گیهان
۱۲ز دنیا روی زی دین کردم ایراک
مرا بیدین جهان چه بود و زندان
۱۳برون کردهاست از ایران دیو دین را
ز بیدینی چنین ویران شد ایران
۱۴مرا، پورا، ز دین ملکی است در دل
که آن هرگز نخواهد گشت ویران
۱۵جهانخواری نورد است ای خردمند
نگه کن تا پدید آیدت برهان
۱۶جهان، چون من دژم کردم برو روی،
سوی من کرد روی خویش خندان
۱۷به دل در صبر کشتم تا به من بر
چو بر ایوب زر بارید باران
۱۸طعام ذل و خواری خورد باید
کسی را کز طمع رسته است دندان
۱۹به روی تیز شمشیر طمع بر
ز خرسندیت باید ساخت سوهان
۲۰رسن در گردن یوزان طمع کرد
طمع بسته است پای باز پران
۲۱کسی را کز طمع جنبید علت
نداند کردنش سقراط درمان
۲۲طمع پالان و بار منت آمد
تو ماندی زیر بار و زشت پالان
۲۳اگر سهل است و آسان بر تو، بر من
کشیدن بار و پالان نیست آسان
۲۴من آن دارم طمع کاین دل طمع را
ندارد در دو عالم جز به یزدان
۲۵چو با من دل وفا کرد این طمع را
گرفتم نیک بختی را گریبان
۲۶کنم نیکی چو نیکی کرد با من
خداوند جهان دادار سبحان
۲۷همی تا در تنم ارکان و جان است
به نیکی کوشد از من جان و ارکان
۲۸چرا خوانم چو فرقان کردم از بر
به جای ختم قرآن مدح دهقان
۲۹چرا گویم، چو حق و صدق دانم،
گرم هوش است، خیره زور و بهتان؟
۳۰چو ره زی شهر دین آموختندم
نتابم راه سوی دشت عصیان
۳۱ز دیوان زرق و دستانشان نخرم
چو زد بر دست من دستش سلیمان
۳۲در آسانی و سود خود نجویم
زیان با فلان و رنج بهمان
۳۳بدان را از بدیها باز دارم
وگرنی خود بتابم راه ازیشان
۳۴نگویم زشت و بد را خوب و نیکوست
گران نفروشم آنچ آن باشد ارزان
۳۵به نیکی کوشم و هرگز نباشم
بجز بر نیک ناکردن پشیمان
۳۶لواطت یا زنا کار ستور است
نگهبان تنم هم زین و هم زان
۳۷ندزدم چیز کس کان کار موش است
زیان کردن مسلمان را ز پنهان
۳۸یکی میزان گزیدم بس شگفتی
کزان به نیست میزانی به حران
۳۹نگویم آنچه نتوانم شنودن
سر اسلام حق این است و ایمان
۴۰مسلمانم چنین بیرنج ازانم
چنان دانم چنین باشد مسلمان
۴۱تو ای غافل یکی بنگر در این خلق
که می ناخورده گشتهستند مستان
۴۲گر ایزد عدل فرمودهاست چون است
چو بید از بار، خلق از عدل عریان؟
۴۳به دانا گر نکوتر بنگری نیست
به دستش بند بل پند است و دستان
۴۴زهی ابلیس، کردی راست سوگند
بر این گاوان و، برتو نیست تاوان
۴۵تو شاگردان بسی داری در این دور
به قدر از خویشتن برتر فراوان
۴۶نهال شومی و تخم دروغت
نروید جز که در خاک خراسان
۴۷تو را این جای ملعون غلتگاه است
بغلت آسان درو و گرد بفشان
۴۸زمن وز اهل دین میدانت خالی است
بیفگن گوی و پس بگزار چوگان
۴۹به ده دینار طنبوری بخرند
به دانگی کی نخرد جمع فرقان
۵۰خراسان ز آل سامان چون تهی شد
همه دیگر شدش احوال و سامان
۵۱ز بس دنیا زبردستان بماندند
به زیر دست قومی زیردستان
۵۲به صورتهای نیکو مردمانند
به سیرتهای بد گرگ بیابان
۵۳به یمگان من غریب و خوار و تنها
ازینم مانده بر زانو زنخدان
۵۴گریزان روزگار و من به طاعت
همی پیچم درو افتان و خیزان
۵۵به طاعت بست شاید روز و شب را
به طاعت بندمش ساران و پایان
۵۶به طاعت برد باید این جهان را
که گوید کاین جهان را برد نتوان؟
۵۷به فرمانهای یزدان تا نکوشی
نیابد مر تو را گیتی به فرمان
۵۸به جسم از بهر نان و خان و مان کوش
به روح از بهر خلد و روح و ریحان
۵۹حدیث کوشش سلمان شنودی
توی سلمان اگر کوشی تو چندان
۶۰بجای آنچه من دیدهستم امروز
سلیم است آنچه دی دیده است سلمان
۶۱به یمگان لاجرم در دین و دنیا
مکانت یافتهستم بیش از امکان
۶۲مرا گر قوم بیرحمان براندند
به جود و رحمت و اقبال و رحمان
۶۳به دنیا در نه درویشم نه چاکر
به دین اندر نه گمراهم نه حیران
۶۴خداوند زمان و قبلهٔ خلق
مرا پشت است و حصن از شر شیطان
۶۵به جود و عدل او کوتاه گشتهاست
به بد کرداری از من دست دوران
۶۶مرا حسان او خوانند ایراک
من از احسان او گشتم چو حسان
۶۷مرامرغی سیه سار است گلخوار
گهربار و سخندان در قلمدان
۶۸مرا دیوان چو درج در از آن است
بخوان دیوان من بر جمع دیوان
۶۹که آیات قران و شعر حجت
دل دیوان بسنبد همچو پیکان
۷۰چو شعر من بخوانی دوست و دشمن
تو را سجده کند خندان و گریان
۷۱