جهان را نیست جز مردم شکاری
نه جز خور هست کس را نیز کاری
۱یکی مر گاو بر پروار را کس
جز از قصاب ناید خواستاری
۲کسی کو زاد و خورد و مرد چون خر
ازین بدترش باشد نیز عاری؟
۳چه دزدی زی خردمندان چه موشی
چه بدگوئی سوی دانا چه ماری
۴خلندهتر ز جاهل بر نروید
هگرز، ای پور، ز آب و خاک خاری
۵زجاهل بید به زیراک اگر بید
نیارد بار نازاردت باری
۶حذر دار از درخت جاهل ایراک
نیارد بر تو زو جز خار باری
۷چه باید هر که او سر گین بشولد
مگر رنج تن و ناخوش بخاری؟
۸چو خلق این است و حال این، تو نیابی
ز تنهائی به، ای خواجه، حصاری
۹به از تنهائیت یاری نباید
که تنهائی به از بد مهر یاری
۱۰خرد را اختیار این است و زی من
ازین به کس نکرده است اختیاری
۱۱پیاده به بسی از بسته برخر
تهی غاری به از پر گرگ غاری
۱۲مرا یاری است چون تنها نشینم
سخن گوئی امینی رازداری
۱۳همی گوید که «هر کو نشنود خود
ندارد غم ولیکن غمگساری»
۱۴یکی پشتستش و صد روی هستش
به خوبی هر یکی همچون بهاری
۱۵به پشتش بر زنم دستی چو دانم
که بنشسته است بر رویش غباری
۱۶سخنگوئی بیآوازی ولیکن
نگوید تا نیابد هوشیاری
۱۷نبینی نشنوی تو قول او را
نبیند کس چنین هرگز عیاری
۱۸به هر وقت از سخنهای حکیمان
به رویش بر ببینم یادگاری
۱۹نگوید تا به رویش ننگرم من
نه چون هر ژاژخائی بادساری
۲۰به تاریکی سخن هرگز نگوید
چو با حشمت مشهر شهریاری
۲۱به صحبت با چنین یاری به یمگان
به سر بردم به پیری روزگاری
۲۲به زندان سلیمانم ز دیوان
نمیبینم نه یاری نه زواری
۲۳سلیمانوار دیوانم براندند
سلیمانم، سلیمانم من آری
۲۴به دریا باری افتاد او بدان وقت
ز دست دیو و من بر کوهساری
۲۵بجز پرهیز و دانش بر تن من
نیابد کس نه عیبی نه عواری
۲۶مرا تا بر سر از دین آمد افسر
رهی و بنده بد هر بیفساری
۲۷زمن تیمار نامدشان ازیرا
نپرهیزد حماری از حماری
۲۸گرفتهستند اکنون از من آزار
چو از پرهیز بر بستم ازاری
۲۹ز بهر آل پیغمبر بخوردم
چنین بر جان مسکین زینهاری
۳۰تبار و ال من شد خوار زی من
ز بهر بهترین آل و تباری
۳۱به فر آل پیغمبر ببارید
مرا بر دل ز علم دین نثاری
۳۲به هر فضلی پیاده و کند بودم
به فر آل او گشتم سواری
۳۳به فر آل پیغمبر شود مرد
اگر بدبخت باشد بختیاری
۳۴به فر علم آلش روزهدار است
همان بیطاعتی بسیار خواری
۳۵به جان بیقرار اندر، بدیشان
پدید آید زعلم دین قراری
۳۶ستمگاری به جز کز علم ایشان
در این عالم کجا شد حق گزاری؟
۳۷به فر آل پیغمبر شفا یافت
ز بیماری دل هر دلفگاری
۳۸به حلهٔ دین حق در پود تنزیل
به ایشان یافت از تاویل تاری
۳۹نبیند جز به ایشان چشم دانا
نهانی را به زیر آشکاری
۴۰نهان آشکارا کس ندیده است
جز از تعلیم حری نامداری
۴۱نگارنده نهانی آشکار است
سوی دانا به زیر هر نگاری
۴۲بدین دار اندرون بایدت دیدن
که بیرون زین و به زین هست داری
۴۳لطیف است آن و خوش، مشمر خبیثش
زخاک و خارو خس چون مرغزاری
۴۴ازیراک از قیاس، آن شادمانی است
سوی دانای دین، وین سوکواری
۴۵چو شورستان نباشد بوستانی
چو کاشانه نباشد ره گذاری
۴۶گر آگاهی که اندر رهگذاری
چه افتادی چنین در کاروباری؟
۴۷چو دیوانه به طمع بار خرما
چه افشانی همی بیبر چناری؟
۴۸شکار خویش کردت چرخ و نامد
به دستت جز پشیمانی شکاری
۴۹بسی خفتی، کنون بر کن سر از خواب
خری خیره مده مستان خیاری
۵۰که روزی زین شمرده روزگارت
بباید داد ناچاره شماری
۵۱بخوان اشعار حجت را که ندهد
به از شعرش خرد جان را شعاری
۵۲