دگر ره باز با هر کوهساری
بخار آورد پیدا خارخاری
۱همان شخ کهش حریرین بود قرطه
همی از خزّ بربندد اِزاری
۲به ابر اندر حصاری گشت کهسار
شنودهستی حصاری در حصاری
۳همی فرش پرندین برنوردد
شمال اکنون ز هر کوهی و غاری
۴خزان از مهرگان دارد پیامی
سوی هر باغ و دشت و مرغزاری
۵پُر از بادست کُه را سر دگر بار
گرانتر زو ندیدم بادساری
۶چو ابدالان همیشه در رکوع است
به باغ اندر ز بر هر میوهداری
۷ز هر شاخی یکی میوه درآویخت
چو از پستان مادر شیرخواری
۸چو مستوفی شد اکنون، زان بخواهد
شمال از هر درخت اکنون شماری
۹ز چندین پُر زر و زیور عروسان
کنون تا نه فراوان روزگاری،
۱۰نماند با عروسی رویبندی
نه طوق و یارهای یا گوشواری
۱۱بهر حمله شمال اکنون بریزد
گنهناکرده خون لالهزاری
۱۲بلی زار است کار گل ولیکن
به زاری نیست همچون لاله، زاری
۱۳به خون اندر همی غلتد که دهقان
نبیند خون او را خواستاری
۱۴بهی بر شاخ ازاین اندوه مانده است
نژند و زرد همچون سوکواری
۱۵جهان چون شادخواری بود لیکن
بماند آن شادخوار اکنون چو خواری
۱۶به پیری و به خواری باز گردد
به آخر هر جوان و شادخواری
۱۷جهان با هیچکس صحبت نجوید
کزو برناورد روزی دماری
۱۸چو گشت آشفته گردد پیشگاهی
رهی و بنده پیش پیشکاری
۱۹خر بدخوست این پر بار محنت
حرونی پر عواری بیفساری
۲۰نیابی از خردمندان کسی را
که او را اندر این خر نیست باری
۲۱نگه کن تا بر این خر کس نشسته است
که این بَد خر نکردهستش فگاری
۲۲ازو پرهیز کن چون گشتی آگاه
که جز فعل بد او را نیست کاری
۲۳منش بسیار دیدم و آزمودم
چه گویم؟ گویم این ماری است، ماری
۲۴جز از غدر و جفا هرچند گشتم
ندیدم کار او را پود و تاری
۲۵کجا نوری پدید آید همآنجا
ز بد فعلی برانگیزد غباری
۲۶تو را چون غمگساری داد گیتی
دلت شاد است و داری کار و باری
۲۷نهای آگه که گر غمّی نبودی
نبایستیت هرگز غمگساری
۲۸نباید تا نباشد جرم عذری
نه صلحی، تا نباشد کارزاری
۲۹جهان جای خلاف و بر فرودست
جزین مر مردمان را نیست کاری
۳۰تو معذوری که نشناسیش ازیرا
نخستهستت هنوز از دهر خاری
۳۱تو با او، ای پسر، رو گر خوش آمدت
پدر را هیچ عذری نیست باری
۳۲گرفتم در کنارش روزگاری
کنون شاید کزو گیرم کناری
۳۳اگر من به اختیارم برتن خویش
نکردم جز که پرهیز اختیاری
۳۴خلاف است اهل دین را اهل دنیا
بداند هر حکیمی بیمداری
۳۵نکرد این اختیار از خلق عالم
جز ابدالی حکیمی بختیاری
۳۶مرا دین است یار و جفت، هرگز
اگر حق را نباشد حقگزاری
۳۷اگر با من نسازند اهل دنیا
به من بر آن نباشد هیچ عاری
۳۸خرد ما را به کار آید اگر چند
نمیدارد به کارش نابکاری
۳۹خرد بار درخت مردم آمد
بدو باغی جدا گشت از چناری
۴۰خرد بر دلت بنگاری ازیرا
ازو به نیست مر دل را نگاری
۴۱سواری گر خرد بر تو سوار است
که همچون تو نبیند کس سواری
۴۲مرا شهری است این دل پر ز حکمت
مرا بین تا ببینی شهریاری
۴۳بگوش دل نگر زی من که چشمت
یکی از من نبیند از هزاری
۴۴ببین در لفظ و معنیها و رمزم
بهاری در بهاری در بهاری
۴۵مرا این روزگار آموزگار است
کزین به نیستمان آموزگاری
۴۶ز بسیاری که بردم بارِ رنجش
شدم، گرچه نبودم، بردباری
۴۷مجوی از کس شکاری گر نخواهی
که جوید دیگری از تو شکاری
۴۸خردمندا، تو را شعرم نثار است
نثاری کان به است از هر نثاری
۴۹