غریبی می چه خواهد یارب از من؟
که با من روز و شب بسته است دامن
۱غریبی دوستی با من گرفتهاست
مرا از دوستی گشتهاست دشمن
۲ز دشمن رست هر کو جست لیکن
از این دشمن بجستن نیست رستن
۳غریبی دشمنی صعب است کز تو
نخواهد جز زمین و شهر و مسکن
۴چو خان و مان بدو دادی بخواهد
به خان و مانت چون دشمن نشستن
۵بجز با تو نیارامد چو رفتی
کسی دشمن کجا دیدهاست از این فن؟
۶چو با من دشمن من دوستی جست
مرا ز انده کهن زین گشت نو تن
۷سزد کاین بدکنش را دوست گیرم
چو بیرون زو دگر کس نیست با من
۸به سند انداخت گاهم گه به مغرب
چنین هرگز ندیدهستم فلاخن
۹ندیدهاست آنکه من دیدم ز غربت
به زیر دسته سرمهیْ کرده هاون
۱۰غریبی هاون مردان علم است
ز مرد علم خود علم است روغن
۱۱ازین روغن در این هاون طلب کن
که بیروغن چراغت نیست روشن
۱۲وگر چون ترب بیروغن شدهستی
بخیره ترب در هاون میفگن
۱۳نگردد مرد مردم جز به غربت
نگیرد قدر باز اندر نشیمن
۱۴نهال آنگه شود در باغ برور
که برداریش از آن پیشینه معدن
۱۵تواند سنگ را هرگز بریدن
اگر از سنگ بیرون ناید آهن؟
۱۶به جام زر بَرِ دست شه آید
مروق مِیْ چو بیرون آید از دن
۱۷به شهر و برزن خود دَر چه یابی
جز آن کان اندر آن شهر است و برزن؟
۱۸به خانه در ز نور قرص خورشید
همان بینی که درتابد ز روزن
۱۹اگر مر روز را میدید خواهی
سر از روزن برون بایدت کردن
۲۰چو جان در تن خرد در دل نهفته است
به آمختن ز دل برکن نهنبن
۲۱اگر خواهی که بوی خوش بیابی
به مشک سوده در باید دمیدن
۲۲دل از بیهوده خالی کن خرد را
به دستهٔ سیر در خوش نیست سوسن
۲۳زخار و خس چو گلشن کرد خواهی
بباید رُفت بام و بوم گلشن
۲۴چنان باشد سخن در مغز جاهل
چو درریزی به خمِ گوز ارزن
۲۵اگر سوسن همی خواهی نشاندن
نخست از جای سوسن سیر برکن
۲۶چرا با جام می می علم جوئی؟
چرا باشی چو بوقلمون ملون؟
۲۷نشاید بود گه ماهی و گه مار
گلیم خر به زر رشته میاژن
۲۸اگر گردن به دانش داد خواهی
ز جهل آزاد باید کرد گردن
۲۹به پیش دَن درون دانش چهجوئی؟
تو را دَن به، به گرد دَن همی دَن
۳۰چو میدانی کهت از خم گوز ناید
به طمع گوز خم را خیره مشکن
۳۱چو نتوانی نشاندن گوز و خرما
نباید بید و سنجد را فگندن
۳۲بخندد هوشیار از حکمت مست
هوس را خیره حکمت چون بری ظن؟
۳۳به نزد عقل حکمت را ترازوست
ز یک من تا هزاران بار صد من
۳۴اگر نادان خریدار دروغ است
تو با نادان مکن همواره هیجن
۳۵نشاید کرد مر هشیار دل را
به باد بیخرد بر باد خرمن
۳۶سوی من جاهل است، ارچه حکیم است
به نزد عامه، هندوی برهمن
۳۷نه سور است ارچه همچون سور از دور
پر از بانگ است و انبوه است شیون
۳۸نیابد فضل و مزد روزهداران
برهمن، گرچه چون روزه است لکهن
۳۹به پیش تیغ دنیا مرد دینی
جز از حکمت نپوشد خود و جوشن
۴۰به حکمت شایدت مر خویشتن را
هم اینجا در بهشتِ عَدْن دیدن
۴۱چو در پیدا نهانی را ببینی
بدان کامد سوی تو فضل ذوالمن
۴۲چه گوئی، چند پرسی چیست حکمت؟
نه مشک است و نه کافور و نه چندن
۴۳در این پیدا نهانی را چو دیدی
برون رفت اشترت از چشم سوزن
۴۴چو گلشن را نمیبینی نیاری
همی بیرون شد از تاریک گلخن
۴۵نمییاری ز نادانی فگندن
گلیم خر به وعْدهیْ خزّ ادکن
۴۶از این دریای بیمعبر به حکمت
ببایدت، ای برادر، می گذشتن
۴۷ز حکمت خواه یاری تا برآئی
که ماندهستی به چاه اندر چو بیژن
۴۸از این تاریک چَه بیرون شدن را
ز مردان مرد باید وز زنان زن
۴۹چو قصد شعر حجت کرد خواهی
به فکرت دامن دل در کمر زن
۵۰