بر جانور و نبات و ارکان
سالار که کردت ای سخندان؟
۱وز خاک سیه برون که آورد
این نعمت بیکران و الوان؟
۲خوانی است زمین پر ز نعمت
تو خاک مخوانش نیز خوانخوان
۳خویشان تو اند جانور پاک
زیرا که تو زندهای چو ایشان
۴پس چونکه رهی و بنده گشتند،
ای خویش، تو را بجمله خویشان؟
۵تو در خز و بز به زیر طارم
خویشانت برهنه و پریشان
۶ایشان ز تو جمله بینیازند
وز بیم تو مانده در بیابان
۷تو مهتری و نیازمندی
نشنود کسی مهی بر این سان
۸گر شیر قویتر است از تو
چون است ز بانگ تو گریزان؟
۹ور پیل ز تو به تن فزون است
بر پیل تو را که داد سلطان؟
۱۰بیگار تو چون همی کند آب
تا غله دهدت سنگ گردان؟
۱۱آتش به مراد توست زنده
در آهن و سنگ خاره پنهان
۱۲فرمان تو را چرا مطیع است
تا پخته خوری بدو و بریان؟
۱۳در آهن و سنگ چون نشسته است
این گوهر بیقرار عریان؟
۱۴بیرون نجهد مگر بفرمانت
این گوهر صعب ازین دو زندان
۱۵جز تو ز هوا همی که سازد
چندین سخن چو در و مرجان؟
۱۶دهقانی توست خاک ازیرا
خویشانت نیند چون تو دهقان
۱۷ارکان همه مر تو را مطیعاند
هرچند خدای راست ارکان
۱۸نیکو بنگر که: کیستی خود
وز بهر چهای رئیس حیوان
۱۹وین کار که کرد و خود چرا کرد
آن کس که بکرد با تو احسان
۲۰از جانوران به جملگی نیست
جز جان تو را خرد نگهبان
۲۱بر جانورت خرد فزون است
وز نور خرد گرد شرف جان
۲۲وز نور خرد شده است ما را
این جانور دگر به فرمان
۲۳آزاد شود به عقل بنده
واباد شود به عقل ویران
۲۴آباد به عقل گشت گردون
وازاد به عقل گشت لقمان
۲۵معروف به دیدن است چشمت
دندانت موکل است بر نان
۲۶گوشت بشنود و دست بگرفت
بینیت بیافت بوی ریحان
۲۷بنگر: به خرد چه کردهای کار
صد سال در این فراخ میدان
۲۸بیکار چراست عقل در تو
بر کار همیشه تیز دندان
۲۹چیزیت نداد کان نبایست
دارندهٔ روزگار، یزدان
۳۰کار خرد است باز جستن
از حاصل خلق و چرخ و دوران
۳۱کار خرد است دردها را
آورد پدید روی درمان
۳۲از مرگ بتر ندید کس درد
داناش نخواست همچو نادان
۳۳ای آمده زان سرای و مانده
یک چند در این سرای مهمان
۳۴دانا نکشد سر از مکافات
بد کرده بدی کشد به پایان
۳۵یک چند تو خوردهای جهان را
اکنون بخوردت باز گیهان
۳۶«چون تو بزنی بخورد بایدت»
این خود مثل است در خراسان
۳۷بر خوردن جسم هر خورنده
دندان زمانه مرگ را دان
۳۸بنگر که خرد رهی نماید
زی رستن از این عظیم ثعبان
۳۹حق است چنین که گفتمت مرگ
بر حق مشو بخیره گریان
۴۰تن خورد در این جهان و او مرد
بر جان نبود ز مرگ نقصان
۴۱جان را نکند جهان عقوبت
کو را ز تن آمده است عصیان
۴۲چون گشت یقین که جان نمیرد
آسان برهی ز مرگ آسان
۴۳آسان به خرد شود تو را مرگ
زین به که کند بیان و برهان؟
۴۴مشغول تنی که دیو توست او
بل دیو توی و او سلیمان
۴۵خندانت همی برد سوی جر
دشمن بتر آن بود که خندان
۴۶ای بندهٔ تن، تو را چه بودهاست
با خاطر تیره روی رخشان؟
۴۷افتاده به چاه در، چه بایدت
بر برده به چرخ طاق و ایوان؟
۴۸تن جلد و سوار و جان پیاده
بالینت چو خز و سر چو سندان
۴۹جان را به نکو سخن بپرور
زین بیش مگر گرد دیوان
۵۰بنگر که قوی نگشت عقلت
تا تنت نگشت سست و خلقان
۵۱چون جانش عزیزدار دایم
مفروش گران خریده ارزان
۵۲آن کن که خرد کند اشارت
تا برشوی از ثری به کیوان
۵۳بگزار به شکر حق آن کس
کو کرد دل تو عقل را کان
۵۴از پاکدل، ای پسر، همی گوی
«سبحانک یا اله سبحان»
۵۵بنگر به چه فضل و علم گشتهاست
یعقوب جهود و تو مسلمان
۵۶آن خوان که مسیح را بیامد
آراسته از رحیم رحمان
۵۷تو چون به شکی که زی محمد
نامد به ازان بسی یکی خوان؟
۵۸خوان پیش توست لیکن از جهل
تو گرسنهای برو و عطشان
۵۹از نامه خبر نداری ایراک
برخوانده نهای مگر که عنوان
۶۰گوئی که «فلان مرا چنین گفت
و آورد مرا خبر ز بهمان
۶۱کز مذهبها درست و حق نیست
جز مذهب بوحنیفه نعمان»
۶۲هارون زمانه را ندیدی
ای غره شده به مکر هامان
۶۳ریحان که دهدت چون همی تو
ریحان نشناسی از مغیلان؟
۶۴آگاه نهای که ریگ بارید
بر سرت به جای خرد باران
۶۵گمراه شدی چو بر تو بگذشت
در جامهٔ جبرئیل شیطان
۶۶از شیر و ز می خبر نداری
ای سرکه خریده و سپندان
۶۷آگاه شوی چو باز پرسد
دانات ز مشکلات فرقان
۶۸چون خیره شود سرت در آن راه
رهبر نبوی تو بلکه حیران
۶۹چون برف بود بجای سبزه
دی ماه بود نه ماه نیسان
۷۰ای حجت دین به دست حکمت
گرد از سر ناصبی بیفشان
۷۱