از بهر چه این کبود طارم
پر گرد شده است باز و مغتم؟
۱زیرا که درو خزان به زر آب
بر دشت نبشت سبز مبرم
۲گشت آب پر از تم و کدر صاف
گر گشت هوای صاف پرتم
۳ور گشت شمیده گلبن زرد
داده است به سیب گونه وشم
۴ور بلبل را شکسته شد زیر
بربست غراب بیمزه بم
۵چون باد خزان بتاخت بر باغ
زو ریخته گشت لاله را دم
۶وز درد چو گشت زرد و پر گرد
رخسار ترنج و سیب از این غم
۷پوشیده لباس خز ادکن
بر ماتم لاله چرخ اعظم
۸آن نار نگر چو حلق سهراب
وان آب بنگر چو تیغ رستم
۹بربود خزان ز باغ رونق
بستد ز جهان جمال بستم
۱۰وز جهل و جنون خویش بنهاد
بر تارک نرگس افسر جم
۱۱این بود همیشه رسم گیتی
شادیش غم است و شکرش سم
۱۲گه خرم زید و، عمرو غمگین
گه غمگین زید و، عمرو خرم
۱۳چونانکه از این چهار خواهر
کاین نظم ازان گرفت عالم
۱۴دو نرم و بلند و بیقرارند
دو پست و خموش و سخت و محکم
۱۵وز خلق یکی به سان میش است
پر خیر و یکی به شر ضیغم
۱۶این در خور عذر و خواندن حمد
وان از در غدر و راندن ذم
۱۷وز قول یکی چو نیش تیز است
در جان و، یکی چو نرم مرهم
۱۸این ناخوش و خوار همچو خون است
وان خوش و عزیز همچو زمزم
۱۹بسیار مگوی هرچه یابی
با خار مدار گل رمارم
۲۰ناگفته سخن خیوی مرد است
خوش نیست خیو مگر که در فم
۲۱بگسل طمع از وفای جاهل
هرچند که بینیش مقدم
۲۲زیرا که اگر چو ابر بر شد
از دود سیه نیایدت نم
۲۳مردم مشمار بیوفا را
هرچند نسب برد به آدم
۲۴زیرا که زشاخ رست خرما
با خار و نیامدند چون هم
۲۵خواراست ز فعل زشت خودخار
خرما زخوشی چو دست مکرم
۲۶کس همچو مسیح نیست هر چند
مادرش بود به نام مریم
۲۷واندر شرف رسول کی بود
همسایه و یار او چون بن عم
۲۸از غدر حذر کن و میازار
کس را پنهان چو مار ارقم
۲۹کردار مدار خار و سوزن
گفتار حریر و خز و ملحم
۳۰وز عقل ببین به فعل پیداش
اندر دل دهر راز مبهم
۳۱زیرا که جهان از آزمایش
بس نادره ناطقی است ابکم
۳۲از جنبش بیقرار یک حال
افتاده بر این بلند پشکم
۳۳وین تاختن شب از پس روز
چون از پس نقره خنگ ادهم
۳۴آواز همی دهد خرد را
کاین کار هنوز نیست مبرم
۳۵رازی است که میبگفت خواهد
با تیره بساط سبز طارم
۳۶کان راز کند رمیده آخر
گرگان رمیده را از این رم
۳۷وان راز کند زمین اعدا
از خون دل و دو دیدهشان یم
۳۸وان راز برد به جان شیطان
از جان رسول حق ماتم
۳۹ای فرد و محیط هر دو عالم
آن نور لطیف، این مجسم
۴۰بر قهر عدوی خود برون آر
مر حجت خویش را از این خم
۴۱