ای بار خدای و کردگارم
من فضل تو را سپاس دارم
۱زیرا که به روزگار پیری
جز شکر تو نیست غمگسارم
۲جز گفتن شعر زهد و طاعت
صد شکر تو را که نیست کارم
۳توفیق دهم برانکه در دل
جز تخم رضای تو نکارم
۴راز دل هرکسی تو دانی
دانی که چگونه دل فگارم
۵دانی که چگونه من به یمگان
تنها و ضعیف و خوار و زارم
۶میخواره عزیز و شاد و، من زانک
می مینخورم نژند و خوارم
۷از بیم سپاه بوحنیفه
بیچاره و مانده در حصارم
۸زیرا که به دوستیی رسولت
زی لشکر او گناهکارم
۹در دوستی رسول و آلش
بر محنت پای میفشارم
۱۰تو داد دهی به روز محشر
زین یک رمه گاو بیفسارم
۱۱با این رمهٔ ستور گمره
هرگز نروم نه من حمارم
۱۲هرچند به خوب و خوش سخنها
خرمای عزیز خوش گوارم
۱۳زی عامه چو خار خوارم ایراک
در دیدهٔ کور عامه خارم
۱۴زین یک رمه گرگ و خرس گمره
یارب به تو است زینهارم
۱۵ای یار نبید و رود و ساغر
من یار تو بود مینیارم
۱۶زیرا که مر این سهٔار بد را
ای خواجه تو یار و من نه یارم
۱۷مستی تو و مست مست خواهد
با من چه چخی که هوشیارم؟
۱۸رو تو به قطار خویش ایراک
من با تو شتر نه در قطارم
۱۹من، گر تو سواری ای جهان جوی،
بر مرکب خوش سخن سوارم
۲۰من گرچه تو شاه و پیشگاهی
با قول چو در شاهوارم
۲۱من گر تو به بلخ شهریاری
در خانهٔ خویش شهریارم
۲۲گر من به سلام زی تو آیم
زنهار مده هگرز ، بارم
۲۳من بار نخواهم از تو زیراک
بار تو کشد به زیر بارم
۲۴از بهر خور، ای رفیق، چون خر
من پشت به زیر بار نارم
۲۵گه نرمم و گه درشت، چون تیغ،
پیداست نهان و آشکارم
۲۶با جاهل و بیخرد درشتم
با عاقل و نرم بردبارم
۲۷تا تو بمنش مرا نخواهی
مندیش که منت خواستارم
۲۸آنگه که مرا شکر شماری
من پست ازان پست شمارم
۲۹گر موم شوی تو روغنم من
ور سرکه شوی منت شخارم
۳۰با غدر ندارم آشنائی
بل هر دو یکی است پود و تارم
۳۱کینه نکشم چو عذر خواهی
بل جرم به عذر درگذارم
۳۲پاک است ز فحشها زبانم
همچون ز حرامها ازارم
۳۳ناید شر و مکر درشمارم
نه دوغ دروغ در تغارم
۳۴لافی نزدم بدن فضایل
زیرا که به فضل خود مشارم
۳۵بل من به نمایش ره خویش
حق فضلا همی گزارم
۳۶زیرا که جهان چو این و آن را
یک چند گرفته بد شکارم
۳۷من خفته به جهل و او همی برد
با ناز گرفته در کنارم
۳۸گه وعده به باغ مهرگان داد
گه باز به دشت نوبهارم
۳۹رویم به گل و به مشک بنگاشت
چون دید که فتنهٔ نگارم
۴۰امروز همی ضعیف بینی
این قامت چفتهٔ نزارم
۴۱آن روز گرم بدیدیی تو
پنداشتیی که من چنارم
۴۲وین چرخ همی کشید خوشخوش
چون اشتر سوی چر مهارم
۴۳آن روز قوی و شاد بودم
و امروز ضعیف و سوکوارم
۴۴بر روی چو زر شده عقیقم
بر فرق چو شیر گشت قارم
۴۵زان می که بدان زمانه خوردم
امروز همی کند خمارم
۴۶چون سیرت چرخ را بدیدم
کو کرد نژند و خنگ سارم
۴۷بیدار شدم زخواب، لابل
بیدارم کرد کردگارم
۴۸بزدودم زود زنگ غفلت
از چشم و ز مغز پر بخارم
۴۹بستردم گرد بی فساری
از عارض و روی و از عذارم
۵۰برکندم جهل و گمرهی را
از بیخ ز باغ و جویبارم
۵۱تا رسته شدم ز دهر، با او
بسیاری بود کارزارم
۵۲مختار امام عصر گشتم
چون طاعت و دین شدم اختیارم
۵۳اکنون چو ز مشکلی بپرسی
سر لاجرم و زنخ نخارم
۵۴گوشم شنوا شده است ازیرا
علم است همیشه گوشوارم
۵۵چشمم بینا شدهاست ازیرا
از حق و یقین بر انتظارم
۵۶زین پس نکند شکار هرگز
نه باز و نه یوز روزگارم
۵۷آنگه به تبار بود، پورا،
یکسر همه ناز و افتخارم
۵۸وامروز به من کند همی فخر
هم اهل زمین و هم تبارم
۵۹آنگه به مثل سفال بودم
و اکنون به یقین زر عیارم
۶۰برخیز و بیازمای ار ایدونک
به قول نداری استوارم
۶۱وین شعر ز پیش آزمایش
بر خوان و بدار یادگارم
۶۲