بنگر بدین رباط و بدین صعب کاروان
تا چونکه سال و ماه دوانند هردُوان
۱من مر تو را نمودم اگرچه ندیده بود
با کاروان رباط کسی هر دُوان دَوان
۲از رفتن رباط نه نیز از شتاب خود
آگاه نیست بیشتر از خلق کاروان
۳خفته و نشسته جمله روانند با شتاب
هرگز شنود کس به جهان خفته و روان!
۴در راه عمر خفته نیاساید، ای پسر،
گر بایدت بپرس ز دانای هندوان
۵جای درنگ نیست مرنجان در این رباط
بر جُستن درنگ به بیهودگی روان
۶هرک آمده است زود برفته است بیدرنگ
برخوان اگر نخواندهای اخبار خسروان
۷بررس کز این محل به چه خواری برون شدند
اسفندیار و بهمن و شاپور و اردوان
۸مفگن چو گوسفند تن خویش را به جر
تیمار خویش خود کن و منگر به این و آن
۹ای از غمان نوان شده امروز، بیگمان
فردا یکی دگر شود از درد تو نوان
۱۰بدخو زمانه با تو به پهلو رود همی
حرمت نیافت خسرو و ازو و نه پهلوان
۱۱حرمت مدار چشم ز بد خو جهان ازانک
بیحرمتی است عادت ناخوب بدخوان
۱۲بازی است عمر ما به جهان اندر، ای پسر،
بر مرگ من مَکَن ز غم و درد بازوان
۱۳بفریفت مر مرا به جوانی جهان پیر
پیران روان کنند، بلی، مکر بر جوان
۱۴بسیار مردمان که جهان کرد بینوا
از بانَوا شهان و نکوحال بانوان
۱۵عمر مرا بخورد شب و روز و سال و ماه
پنهان و نرم نرم چو موشان و راسوان
۱۶ای ناتوان شده به تن و برگزیده زهد،
زاهد شدی کنون که شدی سست و ناتوان
۱۷از دنبه تا نماند نومید و بینصیب
خرسند کی شود سگ بیچاره به استخوان؟
۱۸تا نیکوان هوای تو جُستند با نشاط
جَستی همی تو برتن ایشان چو آهوان
۱۹آن موی قیر گونت چو روز سپید گشت
از بس که روزهات فرو شد به قیروان؟
۲۰قیرت چو شیر کرد جهان، جادویست این
جادو بود کسی که کند کار جاودان
۲۱پیری عوانی است، نگه کن، که آمدهاست
ترسم ببُرد خواهدت این بدکنش عوان
۲۲اندر پدر همی نگر و دل شده مباش
بر زلف عنبرین و رخان چو ارغوان
۲۳گر نیستت خبر که چه خواهد همی نمود
بدخو جهان تو را ز غم و رنج وز هوان
۲۴اینک پدرت نامهٔ چرخ است سوی تو
مر راز چرخ را جز از این نامه برمخوان
۲۵این پندها که من شنوانیدمت همه
یارانت را چنانکه شنودی تو بشنوان
۲۶