ای آدمی به صورت و بیهیچ مردمی
چونی به فعل دیو چو فرزند آدمی؟
۱گر اسپ نیست استر و نه خر، تو هم چون او
نه مردمی نه دیو، یکی دیو مردمی
۲کم دید چشم من چو تو زیرا که چون کمند
همواره پر ز پیچ و پر از تاب و پر خمی
۳چون خم همی خوری و جزین نیستت هنر
پر خم خمی و بد سیر و بیهنر خمی
۴بیهیچ خیر و فضل و همه سر پر از فضول
همچون زمین شورهٔ بیکِشت پر نمی
۵آن به که خویشتن برهانی ز رنج خویش
کز رنج خویش زود شوی، ای پسر، غمی
۶کژدم که رنج و درد دهد مر تو را، ز تو
روزی همان همی بخورد بر ز کژدمی
۷اندر دم است کژدم بد را هلاک سرْش
از فعل بد تو نیز سر خویش را دمی
۸از مردمی به صورت جسمی مکن بسند
مردم نهای بدانکه تو خوب و مُجَسّمی
۹مردم به دانشی تو چو دانا شوی رواست
گر هندوی به جسم و یا ترک و دیلمی
۱۰نامی نکو گزین که بدان چون بخوانمت
در جانت شادی آید و در دلت خرمی
۱۱بوالفضل بلعمی بتوانی شدن به فضل
گر نیستی به نسبت بوالفضل بلعمی
۱۲حاتم میان ما به سخاوت سمر شدست
حاتم تویی اگر به سخاوت چو حاتمی
۱۳چون خود گزید تیرهدل و جانت جهل را
از نام خویش چون خر کره چرا رمی؟
۱۴فاضل کنند نامت اگر تو به جد و جهد
تا فضل را به دست نیاری نیارمی
۱۵چون گشتهای به سان پلاس سیه درشت؟
نابسته هیچ کس ره تو سوی مبرمی
۱۶بر آسمانت خواند خداوند آسمان
بر آسمان چگونه توانی شد از زمی؟
۱۷واکنون که خواندهای تو و لبیک گفتهای
بر کار خود چو مرد پشیمان چرا شمی؟
۱۸تدبیرِ برشدن به فلک چون نمیکنی؟
چون کاروبار خویش نگیری به محکمی؟
۱۹یک رش هنوز بر نشدستی نه یک به دست
پنجاه سال شد که در این سبز پشکمی
۲۰کم بیش دهر پیر نخواهد شد اسپری
تا کی امید بیشی و تا کی غم کمی؟
۲۱درویش رفت و مفلس، جمشید از این جهان
درویش رفت خواهی اگر نامور جمی
۲۲کس را وفا نیامد از این بیوفا جهان
در خاک تیره بر طمع نور چون دمی؟
۲۳رفتند همرهان و تو بیچاره روز روز
ناکام و کام از پس ایشان همی چمی
۲۴آگاه نیستی که چگونه کجا شدند
بگذشت بر تو چرخ و زمانه به مبهمی
۲۵هر کس رهی دگرت نمودند نو به نو
از یکدیگر بتر به سیاهی و مظلمی
۲۶این گفت «اگر به خانهٔ مکه درون شوی
ایمن شوی از آتش اگر چند مجرمی»
۲۷وان گفت که«ت ز قول شهادت عفو کنند
گر تو گناهکارترین خلق عالمی»
۲۸رفتن به سوی خانهٔ مکهست آرزوت
ز اندیشهٔ دراز نشسته به ماتمی
۲۹وز بیم تشنگی قیامت به روز و شب
در آرزوی قطرگکی آب زمزمی
۳۰گر راست گفتت آنکه تورا این امید کرد
درویش تشنه ماند و تو رستی که منعمی
۳۱فردات امید سندس و حور و ستبرق است
و امروز خود به زیر حریری و ملحمی
۳۲رستن به مال نیست به علم است و کارکرد
خیره محال و بیهده تا چند بر خمی؟
۳۳چون روی ناوری به سوی آسمان دین
کهت گفت آن دروغ و که کرد آن منجمی؟
۳۴آن روز هیچ حکم نباشد مگر به عدل
ایزد سَدوم را نسپرده است حاکمی
۳۵گمراه گشتهای ز پس رهبران کور
گم نیست راه راست ولیکن تو خود گمی
۳۶هرچند جو به سوی خران به ز گندم است
گندم ز جو به است سوی ما به گندمی
۳۷بد را ز نیک باز ندانی همی ازانک
جستی به جهل خویش ز جاهل معلمی
۳۸دست خدای گیر و از این ژرف چه بر آی
گر با هزار جور و جفا و مظالمی
۳۹داند به عقل مردم دانا که بر زمین
دست خدای هر دو جهان است فاطمی
۴۰ای دردمند، دور مشو خیره از طبیب
زیرا نشسته بر در عیسی مریمی
۴۱ایمن برو به راه، ز کس بدرقه مجوی،
هرچند بد دلی، که تو همراه رستمی
۴۲ای حجت زمین خراسان، به شعر زهد
جز طبع عنصریت نشاید به خادمی
۴۳گر سوی اهل جهل به دین متهم شوی
سوی خدای به ز براهیم ادهمی
۴۴گر جز که دین توست و رسول تو در دلم،
ای کردگار حق، به سرّم تو عالمی
۴۵