تا کی کنی گله که نه خوب است کار من
وز تیر ماه تیرهتر آمد بهار من؟
۱چون بنگری که شست بدادی به طمع شش
نوحه کنی که وای گل و وای خار من
۲چون من ز بهر مال دهم روزگار خویش
آید به مال باز به من روزگار من؟
۳هرگز نیامد و بنیاید گذشته باز
بر قول من گوا بس پیرار و پار من
۴در من نگر که منت بسْ روشن آینه
یکسر نگار خویش ببین در نگار من
۵غره مشو به عارض عنبر نبات خویش
واندر نگر به عارض کافور بار من
۶مویم چنین سپید ز گرد سپاه شد
کامد سپاه دهر سوی کارزار من
۷جانم به جنگ دهر خرد چون حصار کرد
یابد هگرز دهر ظفر بر حصار من؟
۸اندر حصار من نرسد دست روزگار
چشم زمانه خیره شد اندر غبار من
۹کردم کناره از طرب و بینصیب ماند
این صد هزار ساله عروس از کنار من
۱۰آن غمگسار دینه مرا غمفزای گشت
وان غمفزای هست کنون غمگسار من
۱۱آزاد شد ز بار همه خلق گردنم
امروز چون ز خلق بیفتاد بار من
۱۲دانا مرا بجست و من او را بخواستم
من خوستار او شدم او خواستار من
۱۳راز آشکاره کرد و دل من شکار کرد
تا آشکاره اهل خرد شد شکار من
۱۴سوی قوی نهان من از چشم دل نگر
غره مشو به پشت ضعیف و نزار من
۱۵گر زی فلک برآرد سر نار خاطرم
خورشید نور خویش بسوزد به نار من
۱۶تیره است زهره پیش ضمیر منیر من
خوار است تیر زی قلم تیرهخوار من
۱۷از من نثار شکر و جواب مفصل است
آن را که او سؤال طرازد نثار من
۱۸چون من گره زنم به سخن بر کجا نهد
سقراط دست بر گره استوار من؟
۱۹وان بندها که بست فلاطون پیش بین
خوهل است و سست پیش کهین پیشکار من
۲۰این پایگه مرا زین بهین خلایق است
این پایگه نداشت کس اندر تبار من
۲۱بر چرخ ماه رفتم از این چاه ژرف زشت
هرگز کسی ندید عجبتر ز کار من
۲۲خرما بنی بدیدم شاخش در آسمان
بر وی نثار کرده خرد کردگار من
۲۳با بیم و ناامید به سختی زی او شدم
زو بختیار گشتم و شد بخت یار من
۲۴گفتم به راه جهل همی توشه بایدم
گفتا تو را بس است یکی شاخسار من
۲۵جنبید نرم نرم و ببارید بر دلم
باری کزو رمیده نشد کاروبار من
۲۶بیبر چنار بودم خرما بنی شدم
خرماست بار بنده کنون بر چنار من
۲۷تا بار آن درخت مبارک بخوردهام
گشته است با قرار دل بیقرار من
۲۸گر تخم و بار من نبریدی، به رغم دیو
خرمابنان شدهستی یکسر دیار من
۲۹فرزند دیو را رطبم زهرمار گشت
من زهر مار او شدم او زهر مار من
۳۰وین طرفهتر که روز و شبان می طلب کنم
من زندگی ایشان و ایشان دمار من
۳۱ای مردمی به صورت جسم و به دل ستور
بر گردن تو یوغ من است و سپار من
۳۲من مرد ذوالفقارم و تو مرد درهای
دره کجا بس آید با ذوالفقار من؟
۳۳زی ذوالفقارم آمد سیصد هزار تو
زی دره نامدهاست یکی از هزار من
۳۴عفریت دوستدار تو و دستیار توست
جبریل دستیار من و دوستدار من
۳۵تو اسپ بیفسار و فسار است عهد تو
قیمت فزایدت چو ببینی فسار من
۳۶بیزیب و زینت است هران گوش و گردنی
کو نیست زیر طوق من و گوشوار من
۳۷عهد و بیان بس است تو را طوق و گوشوار
این هر دو یافتی چو شدی گوشدار من
۳۸آبی است نزد من که خمار تو بشکند
پیش آرمت چو گوئی «بشکن خمار من»
۳۹شعرم بخوان و فخر مدان مر مرا به شعر
دین دان نه شعر فخر من و هم شعار من
۴۰ای آنکه کردگار ز بهر تو جفت کرد
با جان هوشیارم شخص نزار من
۴۱چون من دوازده است تو را اسپ و بارگیر
لیکن زخلق نیست جز از تو سوار من
۴۲