این روزگار بیخطر و کار بینظام
وام است بر تو گر خبرت هست، وام، وام
۱بر تو موکلند بدین وام روز و شب
بایدت باز داد به ناکام یا به کام
۲دل بر تمام توختن وام سخت کن
با این دو وامدار تو را کی رود کلام؟
۳اندر جهان تهیتر ازان نیست خانهای
کز وام کرد مرد درو فرش و اوستام
۴شوم است مرغ وام، مرو را مگیر صید
بیشام خفته به که چو از وام خورده شام
۵رفتنت سوی شهر اجل هست روز روز
چون رفتن غریب سوی خانه گام گام
۶جوی است و جر بر ره عمرت ز دردها
ره پر ز جر و جوی و هوا سرد و، تار بام
۷لیکن تو هیچ سیر نخواهی همی شدن
زین جر و جوی کوفتن و راه بینظام
۸هر روز روزگار نویدی دگر دهدت
کان را هگرز دید نخواهی همی خرام؟
۹ای روزگار، چونکه نویدت حلال گشت
ما را و، گشت پاک خرامت همه حرام؟
۱۰احسان چرا کنی و تفضل بجای آنک
فردا برو به چنگ و جفا بر کشی حسام؟
۱۱هر کو قرین توست نبیند ز تو مگر
کردارهای ناخوش و گفتارهای خام
۱۲گفتارهات من به تمامی شنودهام
زیرا که من زبان تو دانم همه تمام
۱۳بیزارم از تو و همه یارانت، مر مرا
تا حشر با شما نه علیک است و نه سلام
۱۴در کار خویش عاجز و درمانده نیستم
فضل مرا به جمله مقرند خاص و عام
۱۵لیکن مرا به گرسنگی صبر خوشتر است
چون یافتن ز دست فرومایگان طعام
۱۶با آبروی تشنه بمانی ز آب جوی
به چون ز بهر آب زنی با خران لطام
۱۷از چاشت تا به شام تو را نیست ایمنی
گر مر تو راست مملکت از چاچ تا به شام
۱۸آزاده و کریم بیالاید از لئیم
چون دامن قبات نیفشانی از لئام
۱۹مامیز با خسیس که رنجه کند تو را
پوشیده نرم نرم چو مر کام را ز کام
۲۰جز رنجگی هگرز چه بینی تو از خسیس
جز رنجگی چه دید هگرز از ز کام کام؟
۲۱بدخو شدی ز خوی بد یار بد، چنانک
خنجر خمیده گشت چو خمیده شد نیام
۲۲گر شرمت است از آنکه پس ناکسی روی
پرهیز کن ز ناکس و با او مکش زمام
۲۳شهوت فرو نشان و به کنجی فرو نشین
منشین بر اسپ غدر و طمع را مده لگام
۲۴در نامهٔ طمع ننوشته است دست دهر
ز اول مگر که ذل و سرانجام وای مام
۲۵ای بیوفا زمانه مرا با تو کار نیست
زیرا که کارهای تو دام است، دام، دام
۲۶بیباک و بدخوی که ندانی به گاه خشم
مر نوح را ز سام و نه مر سام را ز حام
۲۷من دست خویش در رسن دین حق زدم
از تو هگرز جست نخواهم نشان و نام
۲۸تدبیر آن همی کنم اکنون که بر شوم
زین چاه زشت و ژرف بدین بیقرار بام
۲۹سوی بهشت عدن یکی نردبان کنم
یک پایه از صلات و دگر پایه از صیام
۳۰ای بر سر دو راه نشسته در این رباط
از خواب و خورد بیهده تا کی زنی لکام؟
۳۱از طاعت تمام شود، ای پسر، تو را
این جان ناتمام سرانجام کار تام
۳۲ایزد پیام داد به تو کاهلی مکن
در کار، اگر تمام شنودهستی آن پیام
۳۳گفتا که «کارهای جهان جمله بازی است
جای مقام نیست، مجو اندرو مقام»
۳۴دست از جهان سفله به فرمان کردگار
کوتاه کن، دراز چه افگندهای زمام؟
۳۵گر عمر خویش نوح تو را داد و سام نیز
زایدر برفت بایدت آخر چو نوح و سام
۳۶سنگی زده است پیری بر طاس عمر تو
کان را به هیچ روی نیابد کسی لحام
۳۷پیری و سستی آمد و کشتیم خفت و خیز
زین بیشتر نساخت کسی مرگ را طعام
۳۸فرجام کار خویش نگه کن چو عاقلان
فرجامجوی روی ندارد به رود و جام
۳۹وز گشت روزگار مشو تنگ دل که چرخ
بر یک نهاد ماند نخواهد همی مدام
۴۰