با خویشتن شمار کن ای هوشیار پیر
تا بر تو نوبهار چه مایه گذشت و تیر
۱تا بر سرت نگشت بسی تیر و نوبهار
چون پر زاغ بود سر و قامتت چو تیر
۲گر ماه تیر شیر نبارید از آسمان
بر قیرگون سرت که فرو ریختهاست شیر؟
۳ز اول چنانت بود گمان اندر این جهان
کاریت جز که خور نه قلیل است و نه کثیر
۴از خورد و برد و رفتن بیهوده هر سوئی
اینند سال بود تنت چون ستور پیر
۵با ناز و بی نیاز به بیداری و به خواب
بر تن حریر بودت و در گوش بانگ زیر
۶وان یار جفت جوی به گرد تو پوی پوی
با جعد همچو قیر و دمیده درو عبیر
۷چون خر به سبزه رفته به نوروز و، در خزان
در زیر رز خزان شده با کوزهٔ عصیر
۸گفتی که خلق نیست چو من نیز در جهان
هم شاطر و ظریفم و هم شاعر و دبیر
۹معنی به خاطرم در و الفاظ در دهان
همچون قلم به دست من اندر شدهاست اسیر
۱۰دستم رسید بر مه ازیرا که هیچ وقت
بی من قدح به دست نگیرد همی امیر
۱۱پیش وزیر با خطر و حشتمم ازانک
میرم همی خطاب کند «خواجهٔ خطیر»
۱۲چشمت همیشه مانده به دست توانگران
تا اینت پانذ آرد و آن خز و آن حریر
۱۳یک سال بر گذشت که زی تو نیافت بار
خویش تو آن یتیم و نه همسایهت آن فقیر
۱۴اندر محال و هزل زبانت دراز بود
واندر زکات دستت و انگشتکان قصیر
۱۵بر هزل وقف کرده زبان فصیح خویش
بر شعر صرف کرده دل و خاطر منیر
۱۶آن کردی از فساد که گر یادت آید آن
رویت سیاه گردد و تیره شود ضمیر
۱۷تیر و بهار دهر جفا پیشه خرد خرد
بر تو همی شمرد و تو خوش خفته چون حمیر
۱۸تا آن جوان تیز و قوی را چو جاودان
این چرخ تیز گرد چنین کند کرد و پیر
۱۹خمیده گشت و سست شد آن قامت چو سرو
بینور ماند و زشت شد آن صورت هژیر
۲۰وز تو ستوه گشت و بماندی ازو نفور
آن کس کز آرزوت همی کرد دی نفیر
۲۱بنگر ز روزگار چه حاصل شدت جز آنک
با حسرت و دریغ فرو ماندهای حسیر
۲۲دین را طلب نکردی و دنیا ز دست شد
همچو سپوس تر نه خمیری و نه فطیر
۲۳دنیات دور کرد ز دین، وین مثل توراست
کز شعر بازداشت تو را جستن شعیر
۲۴شر است جمله دنیا، خیر است دین همه
این شر باز داشتت از خیر خیره خیر
۲۵خوش خوش فرود خواهد خوردنت روزگار
موش زمانه را توی، ای بیخبر، پنیر
۲۶زین بد کنش حذر کن و زین پس دروغ او
منیوش اگر بهوش و بصیری و تیز ویر
۲۷شیر زمانه زود کند سیر مرد را
چون تو همی نگردی ازین شیر سیر شیر؟
۲۸خیره میازمای مر این آزموده را
کز ریگ ناسرشت خردمند را خمیر
۲۹گر میبکرد خواهی تدبیر کار خویش
بس باشد ای بصیر خرد مر تو را وزیر
۳۰این عالم بزرگ ز بهر چه کردهاند؟
از خویشتن بپرس تو، ای عالم صغیر
۳۱ور میبمرد خواهند این زندگان همه
پوزش همی ز بهر چه باید بدین زحیر؟
۳۲زی پیل و شیر و اشتر کایشان قوی ترند
ایزد بشیر چون نفرستاد و نه نذیر؟
۳۳وانک این عظیم عالم گردنده صنع اوست
چون خواند مر مرا و چه خواهد ز من حقیر؟
۳۴زین آفریدگان چو مرا خواند بی گمان
با من ضعیف بندهش کاری است ناگزیر
۳۵ورمان همی بباید او را شناختن
بیچون و بی چگونه، طریقی است این عسیر
۳۶ور همچو ما خدای نه جسم است و نه گران
پس همچو ما چرا که سمیع است و هم بصیر؟
۳۷ور چون تو جسم نیست چه باید همیش تخت؟
معنی تخت و عرش یکی باشد و سریر
۳۸تن گور توست، خشم مگیر از حدیث من
زیرا که خشم گیر نباشد سخن پذیر
۳۹از خویشتن بپرس در این گور خویش تو
جان و خرد بس است تو را منکر و نکیر
۴۰این گور تو چنان که رسول خدای گفت
یا روضهٔ بهشت است یا کندهٔ سعیر
۴۱بهتر رهی بگیر که دو راه پیش توست
سوی بهینه راه طلب کن یکی خفیر
۴۲در راه دین حق تو به رای کسی مرو
کو را ز رهبری نه صغیر است و نه کبیر
۴۳بی حجت و بصارت سوی تو خویشتن
با چشم کور نام نهادهاست بوالبصیر
۴۴بنگر که خلق را به که داد و چگونه گفت
روزی که خطبه کرد نبی بر سر غدیر
۴۵دست علی گرفت و بدو داد جای خویش
گر دست او گرفت تو جز دست او مگیر
۴۶ای ناصبی اگر تو مقری بدین سخن
حیدر امام توست و شبر وانگهی شبیر
۴۷ور منکری وصیت او را به جهل خویش
پس خود پس از رسول نباید تو را سفیر
۴۸علم علی نه قال و مقال است عن فلان
بل علم او چو در یتیم است بینظیر
۴۹اقرار کن بدو و بیاموز علم او
تا پشت دین قوی کنی و چشم دل قریر
۵۰آب حیات زیر سخنهای خوب اوست
آب حیات را بخور و جاودان ممیر
۵۱پندیت داد حجت و کردت اشارتی
ای پور، بس مبارک پند پدر پذیر
۵۲