جان و خرد رونده بر این چرخ اخضرند
یا هردوان نهفته در این گوی اغبرند؟
۱عالم چرا که نیست سخن گوی و جانور
گرجان و عقل هر دو بر این عالم اندرند؟
۲ور در جهان نیند علیحال غایبند
ور غایبند بر تن ما چونکه حاضرند؟
۳گرچه نه غایبند به اشخاص غایبند
ورچه نه ایدرند به افعال ایدرند
۴وانگه کز این مزاج مهیا جدا شوند
چیزند یا نه چیز عرضوار بگذرند
۵گرچیز نیستند برون از مزاج تن
امروز نیز لاشی و مجهول و ابترند
۶ور لاشیاند فعل نیاید ز چیز نه
وین هر دو در تن تو به افعال ظاهرند
۷آنکو جدا کند به خرد جوهر از عرض
داند که این دو چیز لطیفند و جوهرند
۸زیرا بدین دوجسم طبیعی تمام شد
کز باد و آب و خاک و ز افلاک برترند
۹اهل تمیز و عقل از این دام گاه صعب
غافل نهاند اگرچه بدین دامگه درند
۱۰گیتی چو چشم و صورت ایشان درو بصر
عالم درخت برور و ایشان برو برند
۱۱درهای رحمتند حکیمان روزگار
وینها که چون خرند همه از پس درند
۱۲اینها که چون ستور نگونند نیستشان
زور و توان آنکه بر این چرخ بنگرند
۱۳این آفروشهای است دو زاغ است خوالگرش
هر دو قرین یکدگر و نیک درخورند
۱۴وین خیمهٔ کبود نبینند وین دو مرغ
کایشان درو یک از پس دیگر همی پرند
۱۵دانند عاقلان جهان کاین کبوتران
آب و خورش همی همه از عمر ما خورند
۱۶چندین هزار خلق که خوردند این دو مرغ
پس چونکه هر دو گرسنگانند و لاغرند؟
۱۷تا کی گه آن سیاه کبوتر گه آن سپید
چون بگذرند پر به ما بر بگسترند؟
۱۸تا چند بنگرند و بگردند گرد ما
این شهره شمعها که بر این سبز منظرند؟
۱۹این هفتگانه شمع بر این منظر، ای پسر،
از کردگار ما به سوی ما پیامبرند
۲۰گویندمان به صورت خویش این همه همی
کایشان همه خدای جهان را مسخرند
۲۱زیرا که ظاهر است مرا کاین ستارگان
نز ذات خویش زرد و سپید و معصفرند
۲۲گوید همی قیاس که درهای روزیاند
اینها و دستهای جهاندار اکبرند
۲۳تا خاک را خدای بدین دستهای خویش
ایدون کند که خلق درو رغبت آورند
۲۴سحری است این حلال که ایشان همی کنند
زیرا به خاک مرده همی زنده پرورند
۲۵روزی و عمر خلق به تقدیر ایزدی
این دستها همی بنبیسند و بسترند
۲۶تقدیرگر شدند چو تقدیر یافتند
زین سو مقدرند و از آن سو مقدرند
۲۷چون نیست حالهاشان یکسان و یکنهاد
بل گه به سوی مغرب و گاهی به خاورند
۲۸لازم شدهاست کون بر ایشان و هم فساد
گرچه به بودش اندر آغاز دفترند
۲۹آنها که نشنوند همی زین پیمبران
نزدیک اهل حکمت و توحید کافرند
۳۰بر خواب و خورد فتنه شدهستند خرسوار
تا چند گه چو خر بخورند و فرومرند
۳۱مرصبح را ز بهر صبوحی طلب کنند
زیرا ندیم رود و می لعل و ساغرند
۳۲اینها نیند سوی خرد بهتر از ستور
هرچند بر ستور خداوند و مهترند
۳۳زینها به جمله دست بکش همچو من ازانک
بر صورت من و تو و بر سیرت خرند
۳۴گر سر ز مرد معدن عقل است و آن مغز
اینها همه بهسوی خردمند بی سرند
۳۵هنگام خیر سست چو نال خزانیند
هنگام شر سخت چو سد سکندرند
۳۶اندر رکوع خم ندهد پای و پشتشان
لیکن به پیش میر به کردار چنبرند
۳۷گر رسم و خوی دیو گرفتند لاجرم
همواره پیش دیو بداندیش چاکرند
۳۸ور گاو و خر شدند، پلنگان روزگار
هموارهشان به دین و به دنیا همیدرند
۳۹ور گاو گشت امت اسلام لاجرم
گرگ و پلنگ وشیر خداوند منبرند
۴۰گرگ و پلنگ گرسنه گاو و بره برند
وینها ضیاع و ملک یتیمان همیبرند
۴۱اینها که دست خویش چو نشپیل کردهاند
اندر میان خلق مزکی و داورند
۴۲بی رشوه تلخ و بیمزه چون زهر و حنظلند
با رشوه چرب و شیرین چون مغز و شکرند
۴۳ای هوشیار مرد، چه گوئی که این گروه
هرگز سزای جنت و فردوس و کوثرند؟
۴۴از راه این نفایه رمهٔ کور و کر بتاب
زیرا که این رمه همه هم کور و هم کرند
۴۵این راه با ستور رها کن که عاقلان
اندر جهان دینی بر راه دیگرند
۴۶آن عاقلان که اهل خرد را به باغ دین
بار درخت احمد مختار و حیدرند
۴۷آن عاقلان که زیر قدم روز عز و فخر
جز فرق مشتری و سر ماه نسپرند
۴۸آن عاقلان که مر سر دین را به علم خویش
بر تختگاه عقل و بصر تاج و افسرند
۴۹آن عاقلان کز آفت دیوان به فضلشان
زین بی کناره و یله گوباره بگذرند
۵۰گیتی همه بیابان و ایشان رونده رود
مردم همه مغیلان و ایشان صنوبرند
۵۱آفات دیو را به فضایل عزایمند
و اعراض علم را به معانی جواهرند
۵۲بر موج بحر فتنه و طوفان رود جهل
باد خوش بزنده و کشتی و لنگرند
۵۳ای حجت زمین خراسان بسی نماند
تا اهل جهل روز و شب خویش بشمرند
۵۴همچون تو نیستند اگر چند این خزان
زیر درخت دین همه با تو برابرند
۵۵تو مغز و میوهٔ خوش و شیرین همی خوری
و ایشان سفال بیمزه و برگ میخورند
۵۶