خوب یکی نکته یادم است زاستاد
گفت «نگشت آفریده چیز به از داد»
۱جان تو با این چهار دشمن بدخو
نگرفت آرام جز به داد و به استاد
۲جانت نماندهاست جز به داد در این بند
داد خداوند را مدار به بیداد
۳بند نهادند بر تو تا بکشی رنج
تا نکشد رنج بنده کی شود آزاد؟
۴نیزهٔ کژ در میان کالبد تنگ
جز ز پی راستی نماند و نیفتاد
۵پند همی نشنوی و بند نبینی
دلت پر آتش که کرد و ست پر از باد؟
۶پند که دادت؟ همان که بند نهادت
بند که بنهاد؟ پند نیز هم او داد
۷بسته شنودی که جز به وقت گشایش
جان و روان عدو ازو نشود شاد؟
۸کار خدائی چنانکه بستهٔ بند است
بسته بود گفتههاش ز اصل و ز بنیاد
۹بند خداوند را گشاد حرام است
کشتن قاتل بر این سخنت نشان باد
۱۰بد کرد آنکو گشاد بستهٔ فعلش
بد کرد آن کس که بند گفتهش بگشاد
۱۱جز که به دستوری خدای و رسولش
دانا بند خدای را مگشایاد
۱۲چون نتواند گشاد بستهٔ یزدان
دست ضمیرت، چرا نپرسی از استاد؟
۱۳امت را کی بود محل نبوت؟
جز که ز مردم هگرز مردم کیزاد؟
۱۴جمله مقرند این خران که خداوند
از پس احمد پیمبری نفرستاد
۱۵وانگه اگر تو به بوحنیفه نگروی
بر فلک مه برند لعنت و فریاد
۱۶دست نگیرد ز بوحنیفه رسولت
طرفهتر است این سخن ز طرفهٔ بغداد
۱۷سوی خدای جهان یکی است پیمبر
وینها بگرفتهاند بیش ز هفتاد
۱۸مادرشان زاده برضلال و جهالت
مادر هرگز چنین نزاد و مزایاد
۱۹رسته ز دلشان خلاف آل محمد
همچو درخت ز قوم رسته ز پولاد
۲۰پند مدهشان که پند ضایع گردد
خار نپوشد کسی به زیر خزولاد
۲۱بیرون کنشان ز خاندان پیمبر
نیست سزاوار جغد خانهٔ آباد
۲۲بر سر آتش نهادت ای تبع دیو
آنکه بر این راه کژت از بنه بنهاد
۲۳جز که علی را پس از رسول که را بود
آنکه خلافت بدو رسید ز بنیاد
۲۴همچو یکی یار زی رسول که را بود
آنکه برادرش بود و بن عم و داماد؟
۲۵یاد ازیرا کنم مر آل نبی را
تا به قیامت کند خدای مرا یاد
۲۶شعر دریغ آیدم ز دشمن ایشان
نیست سزاوار گاو نرگس و شمشاد
۲۷سود نداردت این نفاق، چه داری
بر لب باد دی و به دل تف مرداد؟
۲۸دوستی دشمنان دینت زبان داشت
بام برین کژ شود به کژی بنلاد
۲۹نیز نبینم روا اگر بنکوهمت
بر مگسی نیست خوب ضربت فرهاد
۳۰رو سپس جاهلی که در خور اوئی
مطرب شاید نشسته بر در نباذ
۳۱