کسی که قصد ز عالم به خواب و خور دارد
اگر چه چهرهش خوب است طبع خر دارد
۱بخر شمارش مشمارش، ای بصیر، بصیر
اگرچه او بهسر اندر چو تو بصر دارد
۲نه هرچه با پر باشد ز مرغ باز بود
که موش خوار و غلیواژ نیز پر دارد
۳ز مردم آن بود، ای پور، از این دو پای روان
که فعل دهر فریبنده را ز بر دارد
۴چو چاره نیستش از صحبت جهان جهان
اگر جفاش نماید جفاش بردارد
۵ز بیم درد نهد مرد دنبه بر دنبل
نه زانکه دنبل نزدیک او خطر دارد
۶جهان اگر شکر آرد به دست چپ سوی تو
به دست راست درون، بی گمان تبر دارد
۷درخت خرما صدخار زشت دارد و خشک
اگر دو شنگله خرمای خوب و تر دارد
۸جهان به آستی اندر نهفته دارد زهر
اگرچه پیش تو در دستها شکر دارد
۹منافق است جهان، گر بنا گزیر حکیم
بجویدش به دل و جان ازو حذر دارد
۱۰در این سرای ببیند چو اندرو آمد
که این سرای ز مرگی در دگر دارد
۱۱همیشه ناخوش و بیبرگ و بینوا باشد
کسی که مسکن در خانهٔ دو در دارد
۱۲چو بر گذشت در این خانه صد هزار بدو
مقر خویش نداردش، ره گذر دارد
۱۳به چشم سر نتواندش دید مرد خرد
به چشم دل نگرد در جهان، اگر دارد
۱۴اگرت داد نداد، ای پسر، جهان، او را
همی بپای جهاندار دادگر دارد
۱۵ز بهر دانا دارد همی بپای خدای
جهان و دین را، نه ز بهر این حشر دارد
۱۶بتر بود ز حشر بلکه گاو باشد و خر
کسی که قصد در اینجا به خواب و خور دارد
۱۷ز بهر دانش و دین بایدش همی مردم
که خود خورنده جزین بی شمار و مر دارد
۱۸به خور مناز چو خر، بل شرف به دانش جوی
که خر به خور شکم از تو فراختر دارد
۱۹شکم چو بیش خوری بیش خواهد از تو طعام
به خور مخارش ازیرا که معدهگر دارد
۲۰به جوی و جر تو چرا می دوی به روز و شبان
اگر نه معده همی مر تو را به جز دارد
۲۱هگرز راه ندادش مگر به سوی سقر
کسی که معده پر از آتش جگر دارد
۲۲سلاح دیو لعین است بر تو فرج و گلو
به پیش این دو سلاحت همی سپر دارد
۲۳حذرت باید کردن همیشه زین دو سلاح
که تن ز فرج و گلو در به سوی شر دارد
۲۴ستم رسیدهتر از تو ندید کس دگری
که در تنت دو ستمگار مستقر دارد
۲۵ز دیو تنت حذر کن که بر تو دیو تنت
فسوسها همه از یکدگر بتر دارد
۲۶نگر که هیچ گناهت به دیو بر ننهی
اگرت هیچ دل از خویشتن خبر دارد
۲۷مباش عام که عامه به جهل تهمت خویش
چه بر قضای خدای و چه بر قدر دارد
۲۸تو گوش و چشم دلت بر گشای اگر جاهل
دو چشم و گوش دل خویش کور و کر دارد
۲۹قبای شاه ز دیباست نرم و با قیمت
اگرچه زیر و درون پنبه و آستر دارد
۳۰نگاه کن که چه چیز است در تنت که تنت
بدوست زنده و زو حسن و زیب و فر دارد
۳۱چه گوهر است که یک مشت خاک در تن ما،
به فر و زینت ازو گونهگون هنر دارد؟
۳۲بدو دو دست و دو پایت بگیرد و برود
زبان ازو سخن و چشم ازو نظر دارد
۳۳چرا که موی تو زو رنگ قیر دارد و مشک
رخانت رنگ طبر خون و معصفر دارد؟
۳۴چرا که تا به تن اندر بود نیارامد
تنت مگر که مر این چیز را بطر دارد؟
۳۵همی دلت بتپد زو به سان ماهی ازانک
زمنزل دل تو قصد زی سفر دارد
۳۶زمنزل دلت این خوب و پرهنر سفری
بدان که روزی ناگاه رخت بردارد
۳۷به زیر چرخ قمر در قرار مینکند
قرارگاه مگر برتر از قمر دارد
۳۸ازین سرای برون هیچ مینداند چیست
از این سبب همه ساله به دل فکر دارد
۳۹جز آن نیابد از این راز کس خبر که دلش
زهوش و عقل در این راه راهبر دارد
۴۰شریف جان تو زین قبهٔ کبود برون
چنانکه گفت حکیمی، یکی پدر دارد
۴۱ضعیف مرد گمان برد کو همی گوید
«خدای ما به جهان در زن و پسر دارد»
۴۲از آن حکیم چو تقلیدی این سخن بشنود
به جهل گفت «چه دانیم ما؟ مگر دارد»
۴۳خدای را چه شناسد کسی که بر تقلید
دو چشم تیره و دل سخت چون حجر دارد؟
۴۴نه چشم دارد در دل نه گوش، بل چو ستور
ز بهر خواب و خورش چشم و گوش و سر دارد
۴۵بزرگ نیست نه دانا به نزد او مگر آنک
عمامهٔ قصب و اسپ و سیم و زر دارد
۴۶هزار شکر مر آن را که جود و قدرت او
به صورت بشر اندر چنین بقر دارد
۴۷بدین زمان و بدین ناکسان که دارد صبر؟
مگر کسی که ز روی و حجر جگر دارد
۴۸زشعر حجت وز پندهاش برتو خوری
اگر درخت دل تو ز عقل بر دارد
۴۹