اگر بزرگی و جاه و جلال در درم است
ز کردگار بر آن مرد کم درم ستم است
۱نداد داد مرا چون نداد گربه مرا
تو را از اسپ و خر و گاو و گوسفند رمه است
۲یکی به تیم سپنجی همی نیابد جای
تو را رواق زنقش و نگار چون ارم است
۳چو مه گذشت تو شادی ز بهر غلهٔ تیم
ولیکن آنکه تو را غله او دهد به غم است
۴همه ستاره که نحس است مر رفیق تو را
چرا تو را به سعادت رفیق و خال و عم است
۵کسی که داد بر این گونه خواهد از یزدان
بدان که راه دلش در سبیل داد گم است
۶ببین که بهرهٔ آن پادشا ز نعمت خویش
چو بهرهٔ تو ضعیف از طعام یک شکم است
۷نه هر چه هست مرو را همه تواند خورد
ز نان خویش تو را بهره زان او چه کم است
۸کسی که جوی روان است ده به باغش در
به وقت تشنه چو تو بهره زانش یک فخم است
۹گرت نداد حشم تو غم حشم نخوری
غم حشم همه بر جان اوست کهش حشم است
۱۰زبانت داد و دل و گوش و چشم همچو امیر
نشان عدل خدای، ای پسر، در این نعم است
۱۱کنی پسند که به چشم و گوش بنشینی
بجای آنکه خداوند ملکت عجم است
۱۲به جان خلق برآمد پدید عدل خدای
نه بر تن و درم و مال کان هم صنم است
۱۳اگر پسند نیاید تو را، بدان کاین عدل
هزار بار نکوتر ز تخت و ملک جم است
۱۴اگر نیافت خطر بیخطر مگر به درم
درست شد که خرد برتر و به از درم است
۱۵تو پادشاه تن خویشی، ای بهوش و، تو را
تمیز و خاطر و اندیشه و سخن خدم است
۱۶تو، ای پسر، ز خرد سوی میر محتشمی
اگرچه میر سوی عام خلق محتشم است
۱۷قلم سلاحت و حجت به پیش تو سپر است
خرد تو را سپه است و سخن تو را علم است
۱۸سخن رسول دل و جان توست، اگر خوب است
خبر دهد عقلا را که جانت محترم است
۱۹بهم شود به زبان برت لفظ با معنی
اگرت جان سخن گوی با خرد بهم است
۲۰تفاوت است بسی در سخن کزو به مثل
یکی مبارک نوش و یکی کشنده سم است
۲۱چو هوشیار گزاردش راحت و داروست
چو مارسای بکاردش شدت و الم است
۲۲یکی سخن که بود راست، راست چون تیر است
دگر سخن که دروغ است پر ز ثغر و خم است
۲۳چو برق روشن و خوب است در سخن معنی
برون ز معنی دیگر بخار و تار و تم است
۲۴تمیز و فکرت و عقل است کیمیای سخن
چو کیمیا نبود اصل او ز باد و دم است
۲۵زبان و کام سخن را دو آلتاند از اصل
چنانکه آلت دستان لحن زیر و بم است
۲۶تو را محل خدای است در سخن که همی
به تو وجود پذیرد سخن که در عدم است
۲۷ز بهر حاضر اکنون زبانت حاجب توست
ز بهر غایب فردا رسول تو قلم است
۲۸دل توزانکه سخن ماند خواهدت شاد است
دل کسی که درم ماند خواهدش دژم است
۲۹دژمش کرد درم لاجرم به آخر کار
ستوده نیست کسی کو سزای لاجرم است
۳۰دژم مباش ز کمیی درم به دنیا در
اگر به طاعت و علمت به دین درون قدم است
۳۱متاز بر دم دنیا که گزدمش بگزدت
ز گزدمش بحذر باش کش گزنده دم است
۳۲به دین و دنیا بر خور خدای را بشناس
که سنتش همه عدل است و رحمت و کرم است
۳۳به شعر حجت پر گشت دفتر از حکمت
که خاطرش در پند است و معدن حکم است
۳۴