ای خردمند نگه کن که جهان برگذر است
چشم بیناست همانا اگرت گوش کر است
۱نه همی بینی کاین چرخِ کبود از برِ ما
بسی از مرغ، سبکپَرتر و پرّندهتر است؟
۲چون نبینی که یکی زاغ و یکی باز سپید
اندر این گنبد گردنده پس یکدگر است؟
۳چون به مردم شود این عالم آباد خراب
چون ندانی که دل عالم جسم بشر است؟
۴از که پرسی به جز از دل تو بد و نیک جسد
چون همی دانی کو معدن علم و فکر است؟
۵از که پرسند جز از مردم نیک و بد دهر
چون بر این قافلگی مردم سالار و سر است؟
۶ای خردمند اگر مستان آگاه نیند
تو از این جای حذر گیر که جای حذر است
۷به خرد خویشتن از آتش و اغلال بخر
تو خرد ورز وگر بیشتر از خلق خر است
۸مرد دانسته به جان علم و خرد را بخرد
گرچه این خر رمه از علم و خرد بی خبر است
۹به خرد گوهر گردد که جهان چون دریاست
به خرد میوه شود خوش که جهان چون شجر است
۱۰نشود غره به بسیاری جهال جهان
که بسی سنگ به دریا در بیش از گهر است
۱۱گر همی نادان را حشمت بیند سوی شاه
سوی یزدان دانا محتشم و با خطر است
۱۲هر دو برگ و بر بر اصل درختند ولیک
بر سزای بشر و برگ سزای بقر است
۱۳جز خردمند مدان عالم را تخم و بری
همه خار و خس دان هر چه به جز تخم و بر است
۱۴بید مانند ترنج است ز دیدار به برگ
نیست در برگ سخن بلکه سخن در ثمر است
۱۵نبود مردم جز عاقل و، بیدانش مرد
نبود مردم، هرچند که مردم صور است
۱۶آن بصیر است که حق بصر اندر دل اوست
نه بصیر است کسی کش به سر اندر بصر است
۱۷نپرد بر فلک و بر سر دریا نرود
جز که هشیار کسی کز خردش پاو پر است
۱۸گر تو از هوش و خرد یافتهای پا و پری
پس خبر گوی مر از آنچه برون زین اکر است
۱۹گرد این گنبد گردنده چه چیز است محیط
نرم چون باد و یا سخت چو خاک و حجر است
۲۰اگر آن سخت بود سوده شود چرخ برو
پس دلیل است که آن چیز ازو نرمتر است
۲۱پس چو نرم است جسد باشد و آنچ او جسد است
بی نهایت نبود کاین سخنی مشتهر است
۲۲پس چه گوئی که از آن نرم جسد برتر چیست؟
نیک بنگر که نه این کار کسی بدنگر است
۲۳چرخ را زیر و زبر نیست سوی اهل خرد
آنچ ازو زیر تو آمد دگری را زبر است
۲۴ور چنین است چه گوئی که خدا از بر ماست؟
سخنت سوی خردمند محال و هدر است
۲۵وانچه او را زبر و زیر بود جسم بود
نتوان گفت که خالق را زیر و زبر است
۲۶گشتن حال و سخن گفتن باواز و حروف
زبر و زیر همه جمله به زیر قمر است
۲۷نظر تیره در این راه نداند سرخویش
ورچه رهبر به سوی عالم عقلی نظر است
۲۸زین سخن مگذر و این کار به خواری مگذار
گر خرد را به دل و جان تو بر، ره گذر است
۲۹و گرت رغبت باشد که در آئی زین در
بشنو از من سخنی کاین سخنی مختصر است
۳۰سوی آن باید رفتنت که از امر خدای
بر خزینهٔ خرد و علم خداوند در است
۳۱آنکه زی دانا دریای خرد خاطر اوست
اوست دریا و دگر یکسره عالم شمر است
۳۲آنکه زی اهل خرد دوستی عترت او،
با کریمیی نسبش، تا به قیامت اثر است
۳۳گر بترسی همی از آتش دوزخ بگریز
سوی پیمانش، که پیمانش از آتش سپر است
۳۴هنر و فضل و خرد در سیر اوست همه
همچو او کیست که فضل و هنر او را سیر است؟
۳۵قیمتی گردی اگر فضل و هنر گیری ازو
قیمت مرد ندانی که به فضل و هنر است؟
۳۶هر خردمند بداند که بدین حال و صفت
باب علم نبی و باب شبیر و شبر است
۳۷وگرت رهبر باید به سوی سیرت او
زی ره و سیرت اویت پسرش راهبر است
۳۸روی یزدان جهاندار و خداوند زمان
که ز تایید خدائی به درش بر حشر است
۳۹رایت شاهان را صورت شیر است و پلنگ
بر سر رایت او سورت فتح و ظفر است
۴۰او به قصر اندر آسوده و از خالق خلق
نصر و تایید سوی حضرت او بر سفر است
۴۱ذوالفقار آنکه به دست پدرش بود کنون
به کف اوست ازیرا پسر آن پدر است
۴۲نرسد جز ز کفش خیر و سعادت به جهان
کف اوشاید بودن که جهان را جگراست
۴۳فخر بر عالم ارواح و بر ارواح کند
آنکه در عالم اجسام چنینش پسر است
۴۴ای خداوندی کهت نیست در آفاق نظیر
رحمت و فضل تو زی حجت تو منتظر است
۴۵گرچه کامش ز غم و حسرت خشک است زبانش
به مدیج پدر و جدت و مدح تو تر است
۴۶خار و سنگ درهٔ یمگان با طاعت تو
در دماغ و دهن بندهت عود و شکر است
۴۷تو خداوند چو خورشید به عالم سمری
همچنین بندهٔ زارت به خراسان سمر است
۴۸سوی من نحس زمان هرگز ناظر نبود
تا خداوند زمان را به سوی من نظر است
۴۹