بر تو این خوردن و این رفتن و این خفتن و خاست
نیک بنگر که، که افگند، وز این کار چه خواست
۱گر به ناکام تو بود این همه تقدیر، چرا
به همه عمر چنین خواب و خورت کام و هواست؟
۲چون شدی فتنهٔ ناخواستهٔ خویش؟ بگوی،
راست میگوی، که هشیار نگوید جز راست
۳ور تو خود کردی تقدیر چنین بر تن خویش
صانع خویش توی پس خود و، این قول خطاست
۴راست آن است که این بند خدای است تو را
اندر این خانه و، این خانه تو را جای چراست
۵به چرا فتنه شدن کار ستور است، تو را
این همه مهر بر این جای چَرا، چون و چراست؟
۶گرچه اندوه تو و بیم تو از کاستن است،
ای فزوده ز چرا، چاره نیابی تو ز کاست
۷زیر گردنده فلک چون طلبی خیره بقا؟
که به نزد حکما، گشتن از آیات فناست
۸گشتن حال تو و گشتن چرخ و شب و روز
بر درستی، که جهان جای بقا نیست گواست
۹منزل توست جهان ای سفری جان عزیز
سفرت سوی سرائی است که آن جای بقاست
۱۰مخور انده چو از این جای همی برگذری
گرچه ویران بود این منزل، دینت به نواست
۱۱پست منشین که تو را روزی از این قافلهگاه،
گرچه دیر است، همان آخر بر باید خاست
۱۲توشه از طاعت یزدانت همی باید کرد
که در این صعب سفر طاعت او توشهٔ ماست
۱۳نیکی الفنج و ز پرهیز و خرد پوش سلاح
که بر این راه یکی منکر و صعب اژدرهاست
۱۴بهترین راه گزین کن که دو ره پیش تو است
یک رهت سوی نعیم است و دگر سوی بلاست
۱۵از پس آنکه رسول آمده با وعد و وعید
چند گوئی که بد و نیک به تقدیر و قضاست؟
۱۶گنه و کاهلی خود به قضا بر چه نهی؟
که چنین گفتن بیمعنی کار سفهاست
۱۷گر خداوند قضا کرد گنه بر سر تو
پس گناه تو به قول تو خداوندِ تُراست
۱۸بد کنش زی تو خدای است بدین مذهب زشت
گرچه می گفت نیاری، کت ازین بیمِ قفاست
۱۹اعتقاد تو چنین است، ولیکن به زبان
گوئی او حاکم عدل است و حکیم الحکماست
۲۰با خداوند زبانت به خلاف دل توست
با خداوند جهان نیز تو را روی و ریاست
۲۱به میان قدر و جبر رود اهل خرد،
راه دانا به میانهٔ دو ره خوف و رجاست
۲۲به میان قدر و جبر ره راست بجوی
که سوی اهل خرد جبر و قدر درد و عناست
۲۳راست آن است رهِ دین که پسندِ خرد است
که خرد اهل زمین را ز خداوند عطاست
۲۴عدل بنیاد جهان است، بیندیش که عدل
جز به حکم خرد از جور به حکم که جداست
۲۵خرد است آنکه چو مردم سپس او برود
گر گهر روید در زیر پیش خاک سزاست
۲۶خرد آن است که مردم ز بها و شرفش
از خداوند جهان اهل خطاب است و ثناست
۲۷خرد از هر خللی پشت و ز هر غم فرج است
خرد از بیم، امان است و ز هر درد شفاست
۲۸خرد اندر ره دنیا سره یار است و سلاح
خرد اندر ره دین نیک دلیل است و عصاست
۲۹بیخرد گرچه رها باشد در بند بود
با خرد گرچه بود بسته چنان دان که رهاست
۳۰ای خردمند نگه کن به ره چشم خرد
تا ببینی که بر این امت نادان چه وباست
۳۱اینت گوید «همه افعال خداوند کند
کار بنده همه خاموشی و تسلیم و رضاست »
۳۲وانت گوید «همه نیکی ز خدای است ولیک
بدی ای امّت بدبخت همه کار شماست»
۳۳وانگه این هر دو مقرند که روزی است بزرگ
هیچ شک نیست که آن روز مکافات و جزاست
۳۴چو مرا کار نباشد نبُوَم اهل جزا
اندر این قول خرد را بنگر راه کجاست
۳۵چون بود عدل بر آنک او نکند جرم، عذاب؟
زی من این هیچ روا نیست اگر زی تو رواست
۳۶حاکم روز قضای تو شده مست سدوم!
نه حکیم است که سازندهٔ گردنده سماست؟
۳۷اندر این راه خرد را به سزا نیست گذر
بر ره و رسم خرد رو، که ره او پیداست
۳۸مر خداوند جهان را بشناس و بگزار
شکر او را که تو را این دو به از ملک سباست
۳۹حکمت آموز و، کم آزار و، نکو گو و بدانک
روز حشر این همه را قیمت و بازار و بهاست
۴۰مردم آن است که دین است و هنر جامهٔ او
نه یکی بی هنر و فضل که دیباش قباست
۴۱جهد کن تا به سخن مردم گردی و، بدان
که به جز مرد سخن خلق همه خار و گیاست
۴۲همچنان چون تن ما زنده به آب است و هوا
سخن خوب، دل مردم را آب و هواست
۴۳سخن خوب ز حجت شنو ار والائی
که سخنهاش سوی مردم والا، والاست
۴۴گر سخنهای کسائی شده پیرند و ضعیف
سخن حجت با قوت و تازه و برناست
۴۵