هر که چون خر فتنهٔ خواب و خور است
گرچه مردمصورت است آن هم خر است
۱ای شکم پر نعمت و جانت تهی
چون کنی بیداد؟ کایزد داور است
۲گر تو را جز بتپرستی کار نیست
چون کنی لعنت همی بر بتپرست؟
۳آزر بتگر تو ای کز خزّ و بز
تنْت چون بت پر ز نقش آزر است
۴گر درخت از بهر بر باشد عزیز
جان بر است و تن درخت بروَر است
۵نیک بنگر تا ببینی کز درخت
جان بروئید و نماءِ در برست
۶تن به جان زندهاست و جان زنده به علم
دانش اندر کان جانت گوهر است
۷سوی دانا ای برادر همچنانک
جان تنت را، علم جان را مادر است
۸علمِ جان جان تو است ای هوشیار
گر بجوئی جانِ جان را در خور است
۹چشم دل را باز کن بنگر نکو
زانکه نفتاد آنکه نیکو بنگرست
۱۰زیر این چادر نگه کن کز نبات
لشکری بسیارخوار و بیمر است
۱۱زیردست لشکری دشمن شناس
کان به جاه و منزلت زین برتر است
۱۲وین خردمند سخندان زان سپس
مهتر و سالار هر دو لشکر است
۱۳کس سه لشکر دید زیر چادری؟
این حدیثی بس شگفت و نادر است
۱۴هر کسی را زیر این چادر درون
خاطر جویا به راهی رهبر است
۱۵اینت گوید «کردگار ما همه
چرخ و خاک و آب و باد و آذر است
۱۶نیست چیزی هیچ از این گنبد برون
هرچه هست این است یکسر کایدر است»
۱۷وانت گوید «کردگار نیک و بد
ایزد دادار و دیو ابتر است
۱۸کار یزدان صلح و نیکوئی و خیر
کار دیوان جنگ و زشتی و شر است»
۱۹وانت گوید «بر سر هفتم فلک
جوی آب و باغ و ناژ و عرعر است
۲۰صد هزاران خوبرویانند نیز
هر یکی گوئی که ماه انور است»
۲۱وانکه او را نیست همت خورد و خواب
این سخن زی او محال و منکر است
۲۲فکرت ما زیر این چادر بماند
راز یزدانی برون زین چادر است
۲۳این یکی کشتی است کو را بادبان
آتش است و خاک تیره لنگر است
۲۴جای رنج و اندُه است این ای پسر
جای آسانی و شادی دیگر است
۲۵زین فلک بیرون تو کی دانی که چیست؟
کاین حصاری بس بلند و بیدر است
۲۶قول این و آن درین ناید به کار
قول، قول کردگار اکبر است
۲۷قول ایزد بشنو و خطش ببین
قول و خط من تو را خود از بر است
۲۸همچنان کز قول ما قولش به است
خط او از خط ما نیکوتر است
۲۹چشم و گوش خلق بیشرح رسول
از خط و از قول او کور و کر است
۳۰قول او را نیست جز عالم زبان
خط او را شخص مردم دفتر است
۳۱خط او بر دفتر تنهای ما
چشم و گوش و هوش و عقل و خاطر است
۳۲این جهان در جنب فکرتهای ما
همچو اندر جنب دریا ساغر است
۳۳هر که ز ایزد سیم و زر جوید ثواب
بد نشان و بیهش و شوم اختر است
۳۴نیست سوی من سر قیصر خطیر
گر ز زر بر سر مر او را افسر است
۳۵چون همی قیصر ز زر افسر کند
نیست او قیصر که خر یا استر است
۳۶گر همی چیزی ببایدْمان خرید
در بهشت، آنجا محال است ار زر است
۳۷از نیاز ماست اینجا زر عزیز
ورنه زر با سنگ سوده همبر است
۳۸روی دینار از نیاز توست خوب
ور نه زشت و خشک و زرد و لاغر است
۳۹گر بهشتی تشنه باشد روز حشر
او بهشتی نیست، بل خود کافر است
۴۰ور نباشد تشنه او را سلسبیل
گرچه سرد و خوش بود نادر خور است
۴۱آب خوش بیتشنگی ناخوش بود
مرد سیراب آب خوش را منکر است
۴۲در بهشت ار خانهٔ زرین بود
قیصر اکنون خود به فردوس اندر است
۴۳این همه رمز و مثلها را کلید
جمله اندر خانهٔ پیغمبر است
۴۴گر به خانه در ز راه در شوید
این مبارکخانه را در حیدر است
۴۵هر که بر تنزیل بیتاویل رفت
او به چشم راست در دین اعور است
۴۶مشک باشد لفظ و معنی بوی او
مشک بیبوی ای پسر خاکستر است
۴۷مر نهفته دختر تنزیل را
معنی و تاویل حیدر زیور است
۴۸مشکل تنزیل بیتاویل او
بر گلوی دشمن دین خنجر است
۴۹ای گشایندهٔ در خیبر، قران
بی گشایشهای خوبت خیبر است
۵۰دوستی تو و فرزندان تو
مر مرا نور دل و سایهٔ سر است
۵۱از دل آن را ما رهی و چاکریم
کو تو را از دل رهی و چاکر است
۵۲خاطر من زر مدحتهات را
در خراسان بی خیانت زرگر است
۵۳