چند گردی گردم ای خیمهٔ بلند؟
چند تازی روز و شب همچون نوند؟
۱از پس خویشم کشیدی بر امید
سالیان پنجاه و یا پنجاه و اند
۲مکر و ترفندت کنون از حد گذشت
شرمدار اکنون، از این ترفند چند؟
۳مادر بسیار فرزندی ولیک
خوار داریشان، همیشه کندمند
۴جز تو که شنیده است هرگز مادری
کو به فرزندان نخواهد جز گزند؟
۵کاه داری یاخته بر روی آب
زهر داری ساخته در زیر قند
۶از زمان و مکر او ایمن مباش
بس کن از کردار بد بپذیر پند
۷کز بدیها خود بپیچد بد کنش
این نبشتهستند در استا و زند
۸چند ناگاهان به چاه اندر فتاد
آنکه او مر دیگری را چاه کند
۹بس بلندی تو ولیکن درد و رنج
چون بیفتد بیشتر بیند بلند
۱۰گر نکرده ستم گناهی پیش ازین
چون فگندندم در این زندان و بند
۱۱نیک بنگر تا چگونه کردگار
برمن از من سخت بندی برفگند
۱۲از من آمد بند برمن همچنانک
پایبند گوسفند از گوسپند
۱۳زیر بار تن بماندم شست سال
چون نباشم زیر بار اندر نژند؟
۱۴بار این بند گران تا کی کشد
این خرد پیشه روان ارجمند؟
۱۵چون به حقم سوی دانا نال نال
گر نباشد شاید از من خند خند
۱۶ای خرد پیشه حذردار از جهان
گر بهوشی پند حجت کار بند
۱۷این یکی دیو است بیتمییز و هوش
خیر کی بیند ز بیهش هوشمند؟
۱۸تازیان بیندش دایم هوشیار
گاه بر شبدیز و گاهی بر سمند
۱۹هر که را ز آسیب او آفت رسد
باز ره ناردش تعویذ و سپند
۲۰گر بخواهی بستن این بیهوش را
از خرد کن قید، وز دانش کمند
۲۱دانه اندر دام میدانی که چیست
نرم و سخت و خوب و زشت و بو و گند؟
۲۲راهمند بدکنش هرگز مرو
تا نگردی دردمند و آهمند
۲۳بر کسی مپسند کز تو آن رسد
کهت نیاید خویشتن را آن پسند
۲۴ای شده عمرت به باد از بهر آز،
بر امید سوزنت گم شد کلند
۲۵مست کردت آز دنیا لاجرم
چون شدی هشیار ماندی مستمند
۲۶با تو فردا چه بماند جز دریغ
چون بردمیراثخوار اینزند و پند؟
۲۷چشم دلت از خواب غفلت باز کن
رنگ جهل از دل به دانش باز رند
۲۸چون زده ستی خود تبر بر پای خویش
خود پزشک خویش باش ای دردمند
۲۹برهمندی را به دل در جای کن
سود کی داردت شخص برهمند
۳۰بر در طاعت ببایدت ایستاد
گر همی ز ایزد بترسی چون پلند
۳۱