ای هفت مدبر که بر این پرده سرائید
تا چند چو رفتید دگر باره برآئید؟
۱خوب است به دیدار شما عالم ازیرا
حوران نکو طلعت پیروزه قبائید
۲سوی حکما قدر شما سخت بزرگ است
زیرا که به حکمت سبب بودش مائید
۳از ما به شما شادتر از خلق که باشد؟
چون بودش ما را سبب و مایه شمائید
۴پر نور و صور شد ز شما خاک ازیرا
مایهٔ صور و زایشی و کان ضیائید
۵مر صورت پر حکمت ما را که پدید است
بر چرخ قلمهای حکیمالحکمائید
۶عیب است یکی آنکه نگردیم همی ما
باقی چو شما، گرچه شما اصل بقائید
۷پاینده کجا گردد چیزی که نپاید؟
این حکم شناسید شما گر عقلائید
۸آینده ز ما هرگز پاینده نگردد
هرگه که شما میچو برآئید نپائید
۹گهمان بفزائید و گهی باز بکاهید
بر خویشتن خویش همی کار فزائید
۱۰آید به دل من که شما هیچ همانا
زان می نفزائید که تا هیچ نسائید
۱۱زیرا که نزادهاست شما را کس و هموار
بر خاک همی زادهٔ زاینده بزائید
۱۲آن را که نزادند مرو را و نزاید
زی مرد خردمند شما راست گوائید
۱۳ای شعرفروشان خراسان بشناسید
این ژرف سخنهای مرا گر شعرائید
۱۴بر حکمت میری زچه یابید چو از حرص
فتنهٔ غزل و عاشق مدح امرائید؟
۱۵یکتا نشود حکمت مرطبع شما را
تا از طمع مال شما پشت دوتائید
۱۶آب ار بشودتان به طمع باک ندارید
مانند ستوران سپس آب و گیائید
۱۷دلتان خوش گردد به دروغی که بگوئید
ای بیهدهگویان که شما از فضلائید
۱۸گر راست بخواهید چو امروز فقیهان
تزویرگرانند شما اهل ریائید
۱۹ای امت بدبخت بر این زرقفروشان
جز کز خری و جهل چنین فتنه چرائید؟
۲۰خواهم که بدانم که مر این بیخردان را
طاعت بهچه معنی و ز بهر چه نمائید
۲۱زین بیش شما را سوی من نیست خطائی
هرچند شما بی خطران اهل خطائید
۲۲چون حکم فقیهان نبود جز که به رشوت
بیرشوت هریک ز شما خود فقهائید
۲۳این ظلم به دستوری از بهر چه باید
چون مال ز یکدیگر بس خود بربائید؟
۲۴از حکم الهی به چنین فعل بد ایشان
اندر خور حدند و شما اهل قفائید
۲۵ای حیلتسازان جهلای علما نام
کز حیله مر ابلیس لعین را وزرائید
۲۶چون خصم سر کیسهٔ رشوت بگشاید
در وقت شما بند شریعت بگشائید
۲۷هرگز نکنید و ندهید از حسد و مکر
نه آنچه بگوئید و نه هرچ آن بنمائید
۲۸اندر طلب حکم و قضا بر در سلطان
مانند عصا مانده شب و روز به پائید
۲۹ایزد چو قضای بد بر خلق ببارد
آنگاه شما یکسره درخورد قضائید
۳۰با جهل شما در خور نعلید به سر بر
نه درخور نعلی که بپوشید و بیائید
۳۱فوج علما فرقت اولاد رسولند
و امروز شما دشمن و ضد علمائید
۳۲میراث رسول است به فرزندش ازو علم
زین قول که او گفت شما جمله کجائید؟
۳۳فرزند رسول است خداوند حکیمان
امروز شما بیخردان و ضعفائید
۳۴میمون چو همای است بر افلاک و شما باز
چون جغد به ویرانه در اعدای همائید
۳۵پر نور و دل افروز عطائی است ولیکن
ما را، نه شما را، که نه در خورد عطائید
۳۶زیرا که روا نیست اگر گویم کایزد
آن داد شما را که مر آن را نه سزائید
۳۷گر روی بتابم ز شما شاید زیراک
بیروی ستمگاره و با روی و ریائید
۳۸فقه است مر آن بیهده را سوی شما نام
کان را همی از جهل شب و روز بخائید
۳۹گوئید که بدها همه برخواست خدای است
جز کفر نگوئید چو اعدای خدائید
۴۰ابلیس رها یابد از اغلال گر ایدونک
در حشر شما ز آتش سوزنده رهائید
۴۱از بهر چه بر من همه همواره به کینید
گر جمله بلائید چرا جمله مرائید؟
۴۲گوئید که تو حجت فرزند رسولی
زین درد همه ساله به رنجید و بلائید
۴۳فردا به پیمبر به چه شائید که امروز
اینجا به یکی بندهٔ فرزند نشائید
۴۴آن را که ببایدش ستودن بنکوهید
وان را که نکوهیدن شاید بستائید
۴۵چون حرب شما را به سخن سخت کنم تنگ
هر چند که بسیار ببائید روائید
۴۶چون حجت گویم به ترازوی من اندر
گر پنج هزارید پشیزی نگرائید
۴۷