باز جهان تیز پر و خلق شکار است
باز جهان را جز از شکار چه کار است؟
۱نیست جهان خوار سوی ما، ز چه معنی
خوردن ما سوی باز او خوش و خوار است؟
۲قافله هرگز نخورد و راه نزد باز
باز جهان ره زن است و قافلهخوار است
۳صحبت دنیا مرا نشاید ازیراک
صحبت او اصل ننگ و مایهٔ عار است
۴صحبت دنیا به سوی عاقل و هشیار
صحبت دیوار پر ز نقش و نگار است
۵کار جهان همچو کار بیهش مستان
یکسره ناخوب و پر ز عیب و عوار است
۶لاجرم از خلق جز که مست و خسان را
بر در این مست بر، نه جاه و نه بار است
۷سوی جهان بار مر تو راست ازیراک
معدهت پر خمر و مغز پر ز خمار است
۸جانت شش ماه پر ز مهر خزان است
شش مه ازان پس پر از نشاط بهار است
۹تا به عصیر و به سبزه شاد نباشی!
خوردن و رفتن به سبزه کار حمار است
۱۰غره چرا گشتهای به مکر زمانه
گر نه دماغت پر از فساد و بخار است
۱۱دستهٔ گل گر تو را دهد تو چنان دانک
دستهٔ گل نیست آن، که پشتهٔ خار است
۱۲میوهٔ او را نه هیچ بوی و نه رنگ است
جامهٔ او را نه هیچ پود و نه تار است
۱۳روی امیدت به زیر گرد نمیدی است
گرت گمان است کاین سرای قرار است
۱۴روی نیارم سوی جهان که بیارم
کاین به سوی من بتر ز گرسنه مار است
۱۵هر که بدانست خوی او ز حکیمان
همره این مار صعب رفت نیار است
۱۶رهبری از وی مدار چشم که دیو است
میوهٔ خوش زو طمع مکن که چنار است
۱۷بهرهٔ تو زین زمانه روز گذاری است
بس کن ازو این قدر که با تو شمار است
۱۸جان عزیز تو بر تو وام خدای است
وام خدای است بر تو، کار تو زار است
۱۹جز به همان جان گزارده نشود وام
گرت چه بسیار مال و دست گزار است
۲۰این رمه مر گرگ مرگ راست همه پاک
آنکه چون دنبه است و آنکه خشک و نزار است
۲۱مانده به چنگال گرگ مرگ شکاری
گرچه تو را شیر مرغزار شکار است
۲۲گر تو از این گرگ دردمند و فگاری
جز تو بسی نیز دردمند و فگار است
۲۳ای شده غره به مال و ملک و جوانی
هیچ بدینها تو را نه جای فخار است
۲۴فخر به خوبی و زر و سیم زنان راست
فخر من و تو به علم و رای و وقار است
۲۵چونکه به من ننگری ز کبر و سیاست؟
من چه کنم گر تو را ضیاع و عقار است؟
۲۶من شرف و فخر آل خویش و تبارم
گر دگری را شرف به آل و تبار است
۲۷آنکه بود بر سخن سوار، سوار اوست
آن که نه سوار است کو بر اسپ سوار است
۲۸شهره درختی است شعر من که خرد را
نکته و معنی برو شکوفه و بار است
۲۹علم عروض از قیاس بسته حصاری است
نفس سخن گوی من کلید حصار است
۳۰مرکب شعر و هیون علم و ادب را
طبع سخن سنج من عنان و مهار است
۳۱تا سخنم مدح خاندان رسول است
نابغه طبع مرا متابع و یار است
۳۲خیل سخن را رهی و بندهٔ من کرد
آنکه ز یزدان به علم و عدل مشار است
۳۳مشتری اندر نمازگاه مر او را
پیش رو و، جبرئیل غاشیهدار است
۳۴طلعت «مستنصر از خدای» جهان را
ماه منیر است و، این جهان شب تار است
۳۵روح قدس را ز فخر روزی صد راه
گرد درو مجلسش مجال و مدار است
۳۶قیصر رومی به قصر مشرف او در
روز مظالم ز بندگان صغار است
۳۷خلق شمارند و او هزار ازیراک
هر چه شمار است جمله زیر هزار است
۳۸رایت او روز جنگ شهره درختی است
کش ظفر و فتح برگها و ثمار است
۳۹مرکب او را چو روی سوی عدو کرد
نصرت و فتح از خدای عرش نثار است
۴۰خون عدو را چو خویش بدو داد
دیگ در قصر او بزرگ طغار است
۴۱پیش عدوخوار ذوالفقار خداوند
شخص عدو روز گیر و دار خیار است
۴۲تا ننهد سر به خط طاعت او بر
ناصبی شوم را سر از در دار است
۴۳ناصبی شوم را به مغز سر اندر
حکمت حجت بخار و دود شخار است
۴۴نیست سر پر فساد ناصبی شوم
از در این شعر، بل سزای فسار است
۴۵