شاخ شجر دهر غم و مشغله بار است
زیرا که بر این شاخ غم و مشغله بار است
۱آنک او چو من از مشغله و رنج حذر کرد
با شاخ جهان بیهده شورید نیارست
۲با شاخ تو ای دهر و به درگاه تو اندر
ما را به همه عمر نه کار است و نه بار است
۳چون بار من، ای سفله، فگندی ز خر خویش
اندر خر من چونکه نگوئیت چه بار است؟
۴کردار تو را هیچ نه اصل است و نه مایه
گفتار تو را هیچ نه پود است و نه تار است
۵احسان و وفای تو به حدی است بس اندک
لیکن حسد و مگر تو بیحد و کنار است
۶صندوقچهٔ عدل تو مانده است به طرطوس
دستارچهٔ جور تو در پیش کنار است
۷نشگفت که من زیر تو بیخواب و قرارم
هر گه که نه خواب است تو را و نه قرار است
۸پیچیده به مسکین تن من در به شب و روز
همواره ستمگاره و خونخواره دو مار است
۹ای تن به یقین دان که تو را عاقبت کار
چون گرد تو پیچیده دو مار است دماراست
۱۰ناچار از اینجات برد آنکه بیاورد
این نیست سرای تو که این راهگذار است
۱۱بنگر که به چشمت شکم مادر، پورا،
امروز در این عالم چون ناخوش و خوار است
۱۲اینجا بنمانی چو در آنجای نماندی
تقدیر قیاسیت بدینجای بهکار است
۱۳گر نیست به غم جان تو بر رفتن از آنجا
از رفتن ازین جای چرا دلت فگار است
۱۴ای مانده در این راهگذر، راحلهای ساز
از علم و ز پرهیز که راهت به قفار است
۱۵تو خفته و پشتت ز بزه گشته گرانبار
با بار گران خفتن از اخلاق حمار است
۱۶بیهیچ گنه چونکه ببستندت ازین سان
بیهیچ گنه بند کشیدن دشوار است
۱۷بر هر که گنه کرد یکی بند نهادند
بی هیچ گنه چونکه تو را بند چهار است؟
۱۸پربند حصاری است روان تنت روان را
در بند و حصاری تو، ازین کار تو زار است
۱۹گر بند و حصار از قبل دشمن باید
چون دشمن تو با تو در این بند و حصار است؟
۲۰این کالبد جاهلِ خوشخوارِ تو گرگی است
وین جان خردمند یکی میش نزار است
۲۱گوی از همه مردان خرد جمله ربودی
گر میش نزار تو بر این گرگ سوار است
۲۲تن چاکر جان است مرو از پسش ایراک
رفتن به مراد و سپسِ چاکر عار است
۲۳دستارت نیاید ز نوار ای پسر ایراک
هرچند پر از نقش نوار است نوار است
۲۴جان تو درختی است خرد بار و سخن برگ
وین تیرهجسد لیف درشت و خس و خار است
۲۵نینی که تو بر اشتر تن شهره سواری
و اندر ره تو جوی و جر و بیشه و غار است
۲۶زین اشتر بیباک و مهارش به حذر باش
زیرا که شتر مست و بر او مار مهار است
۲۷باز خردت هست، بدو فضل و ادب گیر
مر باز خرد را ادب و فضل شکار است
۲۸پرهیز کن از جهل به آموختن ایراک
جهل است مثَل عورت و پرهیز، اِزار است
۲۹در سایهٔ دین رو که جهان تافته ریگ است
با شمع خرد باش که عالم شب تار است
۳۰بشکن به سر بیخردان در به سخن جهل
زیرا که سخن آب خوش و جهل خمار است
۳۱بر علم تو حق است گزاریدن حکمت
بگزار حق علم گرت دست گزار است
۳۲مر شاخ خرد را سخن حکمت برگ است
دریای سخن را سخن پند بخار است
۳۳ای گشته دل تو سیه از گرد جهالت
با این دل چون قار تو را جای وقار است؟
۳۴چون قار سیه نیست دل ما و پر از گرد
گرچه دل چون قار تو پر گرد و غبار است
۳۵خرما و ترنج و بهی و گوز بسی هست
زین سبز درختان، نه همه بید و چنار است
۳۶آن سر که به زیر کله و از بر تخت است
در مرتبه دور است از آن سر که به دار است
۳۷اندر خور افسر شود از علم به تعلیم
آن سر که ز بس جهل سزاوار فسار است
۳۸بیهوده و دشنام مگردان به زبان بر
کاین هر دو ز تو یار تو را زشت نثار است
۳۹دشنام دهی باز دهندت ز پی آنک
دشنام مثل چون درم دیر مدار است
۴۰دم بر تو شمردهاست خداوند ازیراک
فرداش به هر دم زدنی با تو شمار است
۴۱یارت ز خرد باید و طاعت به سوی آنک
او را نه عدیل است و نه فرزند و نه یار است
۴۲اندر حرم آی، ای پسر، ایراک نمازی
کان را به حرم در کند از مزد هزار است
۴۳بشناس حرم را که هم اینجا به در توست
با بادیه و ریگ و مغیلانت چه کار است؟
۴۴کم بیش نباشد سخن حجت هرگز
زیرا سخنش پاکتر از زر عیار است
۴۵زر چون به عیار آمد کم بیش نگیرد
کم بیش شود زری کان با غش و بار است
۴۶