آنکه بنا کرد جهان زین چه خواست؟
گر به دل اندیشه کنی زین رواست
۱گشتن گردون و درو روز و شب
گاه کم و گاه فزون گاه راست
۲آب دونده به نشیب از فراز
ابر شتابنده به سوی سماست
۳مانده همیشه به گل اندر درخت
باز روان جانور از چپ و راست
۴ور به دل اندیشه ز مردم کنی
مشغلهشان بیحد و بیمنتهاست
۵میش و بز و گاو و خر و پیل و شیر
یکسره زین جانور اندر بلاست
۶تخم و بر و برگ همه رستنی
داروی ما یا خورش جسم ماست
۷هر چه خوش است آن خورش جسم توست
هر چه خوشت نیست تو را آن دواست
۸آهو و نخچیر و گوزن چران
هر چه مر او را ز گیاها چراست
۹گوشت همی سازند از بهر تو
از خس و خار یله کاندر فلاست
۱۰وز خس و از خار به بیگار گاو
روغن و پینو کنی و دوغ و ماست
۱۱نیک و بد و آنچه صواب و خطاست
این همه در یکدگر از کرد ماست
۱۲نیست ز ما ایمن نخچیر و شیر
در که و نه مرغ که آن در هواست
۱۳آتش در سنگ به بیگار توست
آب به بیگار تو در آسیاست
۱۴باد به دریادر ما را مطیع
کار کنی بارکش و بیمراست
۱۵این چه کنی؟ آن نگر اکنون که خلق
هر یکی از دیگری اندر عناست
۱۶روم، یکی گوید، ملک من است
وان دگری گوید چین مر مراست
۱۷این به سر گنج برآورده تخت
وان به یکی کنج درون بینواست
۱۸خالد بر بستر خزست و بز
جعفر در آرزوی بوریاست
۱۹این یکی آلوده تن و بینماز
وان دگری پاکدل و پارساست
۲۰این بد چون آمد و آن نیک چون؟
عیب در این کار، چه گوئی، کراست؟
۲۱وانکه بر این گونه نهاد این جهان
زین همه پرخاش مر او را چه خاست؟
۲۲با همه کم بیش که در عالم است
عدل نگوئی که در این جا کجاست؟
۲۳مردم اگر نیک و صواب است و خوب
کژدم بد کردن و زشت و خطاست
۲۴چیست جواب تو؟ بیاور که این
نیست خطا بل سخنی بیریاست
۲۵ترسم کاقرار به عدل خدای
از تو به حق نیست ز بیم قفاست
۲۶دیدن و دانستن عدل خدای
کار حکیمان و ره انبیاست
۲۷گرد هوا گرد تو کاین کار نیست
کار کسی کو به هوا مبتلاست
۲۸قول و عمل هر دو صفتهای توست
وز صفت مردم یزدان جداست
۲۹تا نشناسی تو خداوند را
مدح تو او را همه یکسر هجاست
۳۰تا نبری ظن که خدای است آنک
بر فلک و بر من و تو پادشاست
۳۱بل فلک و هر چه درو حاصل است
جمله یکی بندهٔ او را سزاست
۳۲عالم جسمی اگر از ملک اوست
مملکتی بیمزه و بیبقاست
۳۳پس نه مقری تو که ملک خدای
هیچ نگیرد نه فزونی نه کاست
۳۴وانکه به فردا شودش ملک کم
چون به همه حال جهان را فناست
۳۵پس نشناسی تو مر او را همی
قول تو بر جهل تو ما را گواست
۳۶این که تو داری سوی من نیست دین
مایهٔ نادانی و کفر و شقاست
۳۷معرفت کارکنان خدای
دین مسلمانی را چون بناست
۳۸کارکن است این فلک گرد گرد
کار کنی بیهش و بی علم و خواست
۳۹کار کن است آنکه جهان ملک اوست
کارکنان را همه او ابتداست
۴۰کارکنانند ز هر در ولیک
کار کنی صعبتر اندر گیاست
۴۱آنکه تو را خاک ز کردار او
بر تن تو جامه و در تن غذاست
۴۲آنکه همی گندم سازد زخاک
آن نه خدای است که روح نماست
۴۳این همه ار فعل خدای است پاک
سوی شما، حجت ما بر شماست
۴۴پس به طریق تو خدای جهان
بی شک در ماش و جو و لوبیاست
۴۵آنگه دانی که چنین اعتقاد
از تو درو زشت و جفا و خطاست
۴۶کارکنان را چو بدانی بحق
آنگه بر جان تو جای ثناست
۴۷کار کنی نیز توی، کار کن
کار تو را نعمت باقی جزاست
۴۸کار درختان خور و بار است و برگ
کار تو تسبیح و نماز و دعاست
۴۹بر پی و بر راه دلیلت برو
نیک دلیلا که تو را مصطفاست
۵۰غافل منشین که از این کار کرد
تو غرضی، دیگر یکسر هباست
۵۱بر ره دینرو که سوی عاقلان
علت نادانی رادین شفاست
۵۲جان تو بیعلم خری لاغر است
علم تو را آب و شریعت چراست
۵۳جان تو بیعلم چه باشد؟ سرب
دین کندت زر که دین کیمیاست
۵۴زارزوی حسی پرهیز کن
آرزو ایرا که یکی اژدهاست
۵۵عز و بقا را به شریعت بخر
کاین دو بهائی و شریعت بهاست
۵۶عقل عطای است تو را از خدای
بر تن تو واجب دین زین عطاست
۵۷آنکه به دین اندر ناید خر است
گرچه مر او را به ستوری رضاست
۵۸راه سوی دینت نماید خرد
از پس دین رو که مبارک عصاست
۵۹در ره دین جامهٔ طاعت بپوش
طاعت خوش نعمت و نیکو رداست
۶۰مر تن نعمت را طاعت سر است
نامهٔ نیکی را طاعت سحاست
۶۱طاعت بی علم نه طاعت بود
طاعت بی علم چو باد صباست
۶۲چون تو دو چیزی به تن و جان خویش
طاعت بر جان و تن تو دوتاست
۶۳علم و عمل ورز که مردم به حشر
ز آتش جاوید بدین دو رهاست
۶۴بر سخن حجت مگزین سخن
زانکه خرد با سخنش آشناست
۶۵گفتهٔ او بر تن حکمت سراست
چشم خرد را سخنش توتیاست
۶۶دیبهٔ رومی است سخنهای او
گر سخن شهره کسائی کساست
۶۷