ای پسر ار عمر تو یک ساعت است
ایزد را بر تو درو طاعت است
۱نعمت تخم است وزو شکر بار
وین بر و این تخم نه هر ساعت است
۲طاعت اگر اصل همه شکرهاست
عمر سر هر شرف و نعمت است
۳گرت همی عمر نیرزد به شکر
بر تو به دیوانگیم تهمت است
۴مرد نکو صورت بیعلم و شکر
سوی حکیمان به حقیقت بت است
۵مرد مخوان هیچ، بتش خوان، ازانک
چون بت باقامت و بیقیمت است
۶گر تو همی مردم خوانیش ازانک
از قبل سیم و زرش حشمت است
۷نزد تو پس مردم گشت اسپ میر
زانکه برو نیز ز زر حلیت است
۸هر که نداند که کدام است مرد
همچو ستوران ز در رحمت است
۹مرد نهان زیر دل است و زبان
دیگر یکسر گل پر صورت است
۱۰سوی خرد جز که سخن نیست مرد
او سخن و کالبدش لعبت است
۱۱جز که سخن، یافتن ملک را
هیچ نه مایه است و نیز آلت است
۱۲جز به سخن بنده نگردد تو را
آنکس کو با تو ز یک نسبت است
۱۳مرد رسول است، ستورند پاک
این که همی گویند این امت است
۱۴مرد سخن یافته را در سخن
حملت و هم حمیت و هم قوت است
۱۵حجت و برهانش و سؤال و جواب
ضربت و تیغ و سپر و حربت است
۱۶حربگه مرد سخندان بسی
صعبتر از معرکه و حملت است
۱۷شیر بیابان را با مرد جنگ
هم سری و همبری و شرکت است
۱۸چنگ ز شیر آمد شمشیر شیر
یشکش چون تیر تو با هیبت است
۱۹قول تو تیر است و زبانت کمان
گرت بدین حرب به دل رغبت است
۲۰هر که به تیر سخنت خسته شد
خستگیش ناخوش و بیحیلت است
۲۱پیش خردمند در این حربگاه
بیخردان را همه تن عورت است
۲۲شهره شود مرد به شهره سخن
شهره سخن رهبر زی جنت است
۲۳روی متاب از سخن خوب و علم
کاین دو به دو سرای تو را بابت است
۲۴پرورش جان به سخنهای خوب
سوی خردمند مهین حسبت است
۲۵کوکب علم آخر سر بر کند
گرچه کنون تیره و در رجعت است
۲۶هیچ مشو غره گر اوباش را
چند گهک نعمت یا دولت است
۲۷سوی خردمند به صد بدره زر
جاهل بیقیمت و بیحرمت است
۲۸گر به هر انگشت چراغی کند
هیچ مبر ظن که نه در ظلمت است
۲۹قیمت دانش نشود کم بدانک
خلق کنون جاهل و دون همت است
۳۰توبه کند شیر ز شیری هگرز
گرچه شتر کاهل و بیحمیت است؟
۳۱سرو همی یازد اگرچه چنار
خشک و نگونسار و سقط قامت است؟
۳۲نیک و بد عالم را، ای پسر،
همچو شب و روز درو نوبت است
۳۳گاه تو خوش طبع و گهی خشمنی
سیرت این چرخ همین سیرت است
۳۴آنکه تو را محنت او نعمت است
نعمت تو نیز برو محنت است
۳۵براثر روز رود شب چنانک
نعمت او بر اثرش نکبت است
۳۶خوگ همه شر و زیان است و نحس
میش همه خیر و بر و برکت است
۳۷همچو دو بنده که برین از خدا
بر تو سلام است و بران لعنت است
۳۸کی بتواند که شود خوگ میش؟
زانکه شر و نحس درو خلقت است
۳۹بر طلب برکت میشی تو را
هم خرد و هم تن و هم طاقت است
۴۰نیک نگه کن که بر این جاهلان
دیو لعین را طرب و دعوت است
۴۱جای حذر هست ازینها تو را
اکنون کاین خلق بدین عبرت است
۴۲آنکه فقیه است از املاک او
پاکتر آن است که از رشوت است
۴۳وانکه همی گوید من زاهدم
جهل خود او را بترین ذلت است
۴۴گوش و دل خلق همه زین قبل
زی غزل و مسخره و طیبت است
۴۵بیت غزل بر طلب فحش و لهو
بیهنران را بدل آیت است
۴۶عادت خود طاعت و پرهیزدار
تا فلک و خلق بدین عادت است
۴۷بیهده گفتار به یک سو فگن
حجت بر تو سخن حجت است
۴۸ور تو خود از حجت بیحاجتی
نه به تو مر حجت را حاجت است
۴۹