هر که گوید که چرخ بیکار است
پیش جانش ز جهل دیوار است
۱کس ندید، ای پسر، نه نیز شنید
هیچ گردندهای که بیکار است
۲چون نکو ننگری که چرخ به روز
چون چو نیل است و شب چو گلزار است؟
۳بود و باشد چه چیز و هست چه چیز؟
زین اگر بررسی سزاوار است
۴اصل بسیار اگر یکی است به عقل
پس چرا خود یکی نه بسیار است؟
۵وان کزو روشنی پدید آید
روشن و گرد گرد و نوار است
۶چونکه برهان همی نگوید راست
علم برهان چو خط پرگار است
۷جنبش ما چرا که مختلف است؟
جنبش چرخ چونکه هموار است؟
۸اصل جنبش چرا نگوئی چیست؟
چون نجوئی که این چه کاچار است؟
۹خاک خوار است رستنی، زان است
کایستاده چنین نگونسار است
۱۰جانور نیست به آن نگونساری
لاجرم زنده و گیاخوار است
۱۱وین که سر سوی آسمان دارد
باز بر هر سه میر و سالار است
۱۲مر تو را بر چهارمین درجه
که نشاندهاست و این چه بازار است؟
۱۳زیر دستانت چونکه بیخرد اند؟
چون تو را عقل و هوش و گفتار است؟
۱۴با همه آلتی که حیوان راست
مر تو را با سخن خرد یار است
۱۵مر تو را نزد آن کهت اینها داد
نه همانا که هیچ کردار است؟
۱۶کار کردی و خورد، چون خر خویش
پس تو را هوش و عقل چه بکار است؟
۱۷ای پسر، ننگری که عقل و سخن
چون بر این خلق سر به سر بار است؟
۱۸عقل بار است بر کسی که به عقل
گربزو جلد و دزد و طرار است
۱۹رش و سنگ کم و ترازوی کژ
همه تدبیر مرد غدار است
۲۰عقل در دست این نفایه گروه
چون نکو بنگری گرفتار است
۲۱گاو خاموش نزد مرد خرد
به از آن ژاژخای صد بار است
۲۲گرگ درنده گرچه کشتنی است
بهتر از مردم ستمگار است
۲۳از بد گرگ رستن آسان است
وز ستمگاره سخت دشوار است
۲۴گرگ مال و ضیاع تو نخورد
گرگ صعب تو میر و بندار است
۲۵نزد هر کس به قدر و قیمت اوی
مر خرد را محل و مقدار است
۲۶هم بر آن سان که بار بر دو درخت
بر یکی میوه بر یکی خار است
۲۷همچنان کز نم هوا به بهار
شوره گلزار و باغ گلزار است
۲۸دزد اگر عقل را به دزدی برد
لاجرم چون عقاب بر دار است
۲۹تو به پیش خرد ازان خواری
که خرد پیشت، ای پسر، خوار است
۳۰مر خرد را به علم یاری ده
که خرد علم را خریدار است
۳۱نیک و بد زان برو پدید آید
که خرد چون سپید طومار است
۳۲از بدان بد شود ز نیکان نیک
داند این مایه هر که هشیار است
۳۳عقل نیکی پذیر اگر در تو
بد شود بر تو زین سخن عار است
۳۴مخورانش مگر که علم و هنر
هم از اکنون که زار و نا هار است
۳۵اندرو پود علم و نیکی باف
کو مرین هر دو پود را تار است
۳۶طاعت و علم راه جنت اوست
جهل و عصیانت رهبر نار است
۳۷خوی نیکو و داد را بلفنج
کین دو سیرت ز خوی احرار است
۳۸خوی نیکو و داد در امت
اثر مصطفای مختار است
۳۹بر ره راستان و نیکان رو
که جهان پر خسان و اشرار است
۴۰داد کن کز ستم به رنج رسی
در جهان این سخن پدیدار است
۴۱جز ز بیداد طبع بر طبعی
نیست تیمار هر که بیمار است
۴۲هر که نازاردت میازارش
که بهین بهان کمآزار است
۴۳بد کنش بد بجای خویش کند
هم برو فعل زشت او مار است
۴۴کار فردا به عدل خواهد بود
گرچه امروز کار باوار است
۴۵صاحب الغار خویش دین را دان
که تنت غار و جانت در غار است
۴۶بفگن از جان و تن به طاعت و علم
بار عصیان که بر تو انبار است
۴۷خیره خروار زیر بار مخسپ
چون گنه بر تنت به خروار است
۴۸چند غره شوی به فرداها
گر نه با خویشتنت پیکار است؟
۴۹زود دی گشته گیر فردا را
که نه برگشت چرخ مسمار است
۵۰خویشتن را به طاعت اندر یاب
اگر از خویشتنت تیمار است
۵۱پند بپذیر و بفگن از تن بار
گر سوی جانت پند را بار است
۵۲به دل پاک برنویس این شعر
که به پاکی چو در شهوار است
۵۳