آن بی تن و جان چیست کو روان است؟
که شنید روانی که بیروان است؟
۱آفاق و جهان زیر اوست و او خود
بیرون ز جهان نی، نه در جهان است
۲خود هیچ نیاساید و نجنبد
جنبده همه زیر او چران است
۳پیداست به عقل و زحس پنهان
گرچه نه خداوند کامران است
۴هرچ او برود هرگزی نباشد
او هرگزی و باقی و روان است
۵با طاقت و هوشیم ما و او خود
بیطاقت و بیهوش و بیتوان است
۶چون خط دراز است بیفراخا
خطی که درازیش بیکران است
۷همواره بر آن خط هفت نقطه
گردان و پی یکدگر دوان است
۸با هر کس ازو بهره است بیشک
گر کودک یا پیر یا جوان است
۹هر خردی ازو شد کلان و او خود
زی عقل نه خرد است و نه کلان است
۱۰او خود نه سپید است و این سپیدی
بر عارضت ای پیر ازو نشان است
۱۱بی جان و تن است او ولیک خوردنش
از خلق تنومند پاک جان است
۱۲ای خواجه، از این اژدها حذر کن
کاین سخت ستمگارو بدنشان است
۱۳نشگفت کزو من زمن شده ستم
زیرا که مر او را لقب زمان است
۱۴سرمایهٔ هر نیکیی زمان است
هر چند که بد مهر و بیامان است
۱۵الفنج کن اکنون که مایه داری
از منت نصیحت به رایگان است
۱۶زو هردو جهان را بجوی ازیرا
مر هردو جهان را زمانه کان است
۱۷بیرون کن از این کان مر آن جهان را
کاین کار حکیمان و راستان است
۱۸این را نستانم به رایگان من
زیرا که جهان رایگان گران است
۱۹آنک این سوی او بیبها و خوار است
فردا سوی ایزد گرامی آن است
۲۰وین خوار سوی آن کس است کو را
بر منظر دل عقل پاسبان است
۲۱جائی است بر این بام لاجوردی
کان جای تو را جاودان مکان است
۲۲دانا به سوی آن جهان از اینجا
از نیکی بهتر دری ندانست
۲۳نیکیت به کردار نیز بایست
نیکیی تو همه جمله بر زبان است
۲۴زیرا که به جای چراغ روشن
اندر دل پر غدر تو دخان است
۲۵از دست تو خوش نایدم نواله
زیرا که نوالهت پر استخوان است
۲۶تو پیشرو این رمهٔ بزرگی
جان و دل من زین رمه رمان است
۲۷زیرا که چو تو زوبعه نهاز است
اندر رمه و ابلیسشان شبان است
۲۸خاصه به خراسان که مر شما را
آنجا زه و زاد است و خان و مان است
۲۹یک فوج قوی لاجرم بر آن مرز
از لشکر یاجوج مرزبان است
۳۰بر اهل خراسان فراخ شد کار
امروز که ابلیس میزبان است
۳۱وز مطرب و رودو نبید آنجا
پیوسته همه روز کاروان است
۳۲وز خوب غلامان همه خراسان
چون بتکدهٔ هند و چین ستان است
۳۳زی رود و سرودست گوش سلطان
زیرا که طغان خانش میهمان است
۳۴مطرب همه افغان کند که: می خور
ای شاه، که این جشن خسروان است
۳۵وز دولت خود شاد باش ازیراک
دولت به تو، ای شاه، شادمان است
۳۶وان مطرب سلطان بدین سخنها
در شهر نکوحال و بافلان است
۳۷وز خواری اسلام و علم، مذن
بینان و چو نال از عمان نوان است
۳۸آنجا که چنین کار و بار باشد
چه جای گه علم یا قرآن است؟
۳۹مهمان بلیس است خلق و حجت
بیچاره بهٔمگان ازان نهان است
۴۰آن را که بر امید آن جهان نیست
این تیره جهان شهره بوستان است
۴۱سرمازدگان را بهماه بهمن
خفسانهٔ خر خز و پرنیان است
۴۲کاهی است تباه این جهان ولیکن
که پیش خر و گاو زعفران است
۴۳ای برده بهبازار این جهان عمر
بازار تو یکسر همه زیان است
۴۴ما را خرد ایدون همی نماید
کان جای قدیم است و جاودان است
۴۵بس سخت متازید ای سواران
گر در کفتان از خرد عنان است
۴۶زیرا که بر این راه تاختنتان
بس ژرف یکی چاه بیفغان است
۴۷زین راه به یک سو شوید، هر کو
بر جان و تن خویش مهربان است
۴۸این ژرف و قوی چاه را به بینی
گر بر سر تو عقل دیدهبان است
۴۹زان می نرود بر ره تو حجت
کز چاه بر آن راه بیگمان است
۵۰