تا مرد خر و کور کر نباشد
از کار فلک بیخبر نباشد
۱داند که هر آن چیز کو بجنبد
نابوده و بیحد و مر نباشد
۲وان چیز که با حد و مر باشد
گه باشد و گاهی دگر نباشد
۳من راز فلک را به دل شنودم
هشیار به دل کور و کر نباشد
۴چون دل شنوا شد تو را، از آن پس
شاید اگرت گوش سر نباشد
۵بهتر ز کدوئی نباشد آن سر
کو فضل و خرد را مقر نباشد
۶در خورد تنوره و تنور باشد
شاخی که برو برگ و بر نباشد
۷چاهی است جهان ژرف و سر نهفته
وز چاه نهفته بتر نباشد
۸در دام جهان جهان همیشه
تخم و چنه جز سیم و زر نباشد
۹بتواند از این دام زود رستن
گر مرد درو سخت خر نباشد
۱۰در دام نیاویزد آنکه زی او
تخم و چنه را بس خطر نباشد
۱۱زین سفله جهان نفع خود بگیرد
نفعی که درو هیچ ضر نباشد
۱۲وان نفع نباشد مگر که دانش
مشغول کلاه و کمر نباشد
۱۳بپذیر ز من پندی، ای برادر،
پندی که از آن خوبتر نباشد
۱۴نیکی و بدی را بکوش دایم
تا خلقت شخصت هدر نباشد
۱۵آن کس که ازو نیک و بد نیاید
ابری بود آن کهش مطر نباشد
۱۶با نیک به نیکی بکوش ازیرا
بد جز که سزاوار شر نباشد
۱۷فرزند هنرهای خویشتن شو
تا همچو تو کس را پسر نباشد
۱۸وانگه که هنر یافتی، بشاید
گر جز هنرت خود پدر نباشد
۱۹چون داد کنی خود عمر تو باشی
هرچند که نامت عمر نباشد
۲۰وانجا که تو باشی امیر باشی
گرچند به گردت حشر نباشد
۲۱گنجور هنرهای خویش گردی
گر باشد مالت و گر نباشد
۲۲و ایمن بروی هر کجا که خواهی
بر راه تو را جوی و جر نباشد
۲۳نزدیک تو گیهان مختصر شد
هر چند جهان مختصر نباشد
۲۴تو بار خدای جهان خویشی
از گوهر تو به گهر نباشد
۲۵در مملکت خویشتن نظر کن
زیرا که ملک بی نظر نباشد
۲۶بر ملک تو گوش و دو چشم روشن
درهاست که به زان درر نباشد
۲۷امروز بدین ملک در طلب کن
آن چیز که فردا مگر نباشد
۲۸بنگر که چه باید همیت کردن
تا بر تو فلک را ظفر نباشد
۲۹از علم سپر کن که بر حوادث
از علم قویتر سپر نباشد
۳۰هر کو سپر علم پیش گیرد
از زخم جهانش ضرر نباشد
۳۱باقی شود اندر نعیم دایم
هرچند در این ره گذر نباشد
۳۲این ره گذری بی فر و درشت است
زین بیمزهتر مستقر نباشد
۳۳بشنو سخنی چون شکر به خوبی
گرچند سخن چون شکر نباشد
۳۴مردم شجر است و جهانش بستان
بستان نبود چون شجر نباشد
۳۵ای شهره درختی، بکوش تا بر
یکسر به تو جز کز هنر نباشد
۳۶وان چیز که عالم به دوست باقی
هرگز هدر و بیاثر نباشد
۳۷زیرا که شود خوار سوی دهقان
شاخی که برو بر ثمر نباشد
۳۸وان کس که بود بیهنر چو هیزم
جز درخور نار سقر نباشد
۳۹غافل نبود در سرای طاعت
تا مرد به یک ره بقر نباشد
۴۰هر کس که نیلفنجد او بصیرت
فرداش به محشر بصر نباشد
۴۱بپسیچ هلا زاد و، کم نباید
از یک تنه گر بیشتر نباشد
۴۲زیرا که بترسد ز ره مسافر
هر گه که پسیچ سفر نباشد
۴۳ایمن ننشیند ز بیم رفتن
تا سفرهش پر خشک و تر نباشد
۴۴بپذیر ز حجت سخن که شعرش
بیفایده و بیغرر نباشد
۴۵همچون سخن او به سوی دانا
بوی گل و باد سحر نباشد
۴۶