ای پیر، نگه کن که چرخ برنا
پیمود بسی روزگار بر ما
۱پیمانهٔ این چرخ را سه نام است
معروف به امروز و دی و فردا
۲فردات نیامد، و دی کجا شد؟
زین هر سه جز امروز نیست پیدا
۳دریاست یکی روزگار کهآن را
بالا نشناسد کسی ز پهنا
۴انجام زمان تو، ای برادر،
آغاز زمان تو نیست و مبدا
۵امروز یکی نیست صد هزار است
بیهوده چه گوئی سخن به صفرا؟
۶امروز دو تن گر نه هم دو بودی
من پیر چرا بودمی تو برنا؟
۷ما مانده شدهستیم و گشته سوده
ناسوده و نامانده چرخ گردا
۸برسایش ما را ز جنبش آمد،
ای پور، در این زیر ژرف دریا
۹جنبنده فلک نیز هم بساید
هر چند که کمترْش بود اجزا
۱۰از سایش سرمه بسود هاون
گرچه تو ندیدیش دید دانا
۱۱سایندهٔ چیزی همان بساید
زین سان که به جنبش بسود ما را
۱۲یکتاست تو را جان و جسمت اجزا
هرگز نشود سوده چیز تنها
۱۳یکتا و نهان جان توست و، ایزد
یکتا و نهان است سوی غوغا
۱۴یکتاست تو را جان ازان نهان است
یکتا نشود هرگز آشکارا
۱۵با عامه که جان را خدای گوید
ای پیر، چه روی است جز مدارا؟
۱۶پیدا ز ره فعل گشت جانت
افعال نیاید ز جانِ تنها
۱۷تنها نهای امروز چون نکوشی
کز علم و عمل بر شوی به جوزا؟
۱۸آنگه که مجرد شوی نیاید
از تو نه تولا و نه تبرا
۱۹بنگر که بهین کار چیست آن کن
تا شهره بباشی به دین و دنیا
۲۰که کرد بهین کار جز بهین کس؟
حلاج نبافد هگرز دیبا
۲۱بیکار نه جان است جان، ازیرا
بیبوی نه مشک است مشک سارا
۲۲تخم همه نیک و بد است جانت
این را به جهان در بسی است همتا
۲۳کردار بد از جان تو چنان است
چون خار که روید ز تخم خرما
۲۴تو خار توانی که بر نیاری،
ای شهره و دانا درخت گویا
۲۵گفتار تو بار است و کار، برگ است
کهشنود چنین بار و برگ زیبا؟
۲۶گر تخم تو آب خرد بیابد
شاخ تو برآرد سر از ثریا
۲۷بارت خبر آرد از آب حیوان
برگت خبر آرد ز روی حورا
۲۸در زیر بر و برگ تو گریزد
گمراه ز سرمای جهل و گرما
۲۹چون خار تو خرما شد، ای برادر
یکرویه رفیقان شوندت اعدا
۳۰چون آب، جدا شد ز خاک تیره
بر گنبد خضرا شود ز غبرا
۳۱تاک رز از انگور شد گرامی
وز بیهنری ماند بید رسوا
۳۲با آهو و نخچیرِ کوه، مردم
از بیهنریشان کند معادا
۳۳بر مرکب شاهان نامور یوز
از بس هنر آمد به کوه و صحرا
۳۴پیغمبر میر است یوز او را
بر مرکب میر است طور سینا
۳۵اندر مثل من نکو نگه کن
گر چشم جهان بینْت هست بینا
۳۶گرچه تو ز پیغمبری و چون تو
با عقل سخن بیهشی و شیدا
۳۷از طاعت میر است یوز وحشی
ایدون به سوی خاص و عام والا
۳۸میر تو خدای است طاعتش دار
تا سرت برآید به چرخ خضرا
۳۹از طاعت بر شد به قاب قوسین
پیغمبر ما از زمین بطحا
۴۰آنجاش نخواندند تا به دانش
آن شهره مکان را نشد مهیا
۴۱بر پایه علمی برآی خوش خوش
بر خیره مکن برتری تمنا
۴۲آن را که ندانی چه طاعت آری؟
طاعت نبود بر گزاف و عمدا
۴۳نشناخته مر خلق را چه جوئی
آن را که ندارد وزیر و همتا؟
۴۴گوئی که خدای است فرد و رحمان
مولاست همه خلق و اوست مولا
۴۵این کیست که تو نامهاش گفتی،
گر ویژه نهای تو مگر به اسما؟
۴۶جز نام ندانی ازو تو زیرا
کهت مغز پر است از بخار صهبا
۴۷بر صورتت از دستخط یزدان
فصلی است نوشته همه معما
۴۸آن خطّ بیاموز تا برآئی
از چاه سَقَر زی بهشت ماوا
۴۹تا راه دبستان خط ندانی
خط را نشود پاک جانْت جویا
۵۰بر جُستن علم و قران و طاعت
آنگاه شود دلْت ناشکیبا
۵۱هرگز نرسد فهم تو در این خط
هرچند درو بنگری به سودا
۵۲امّی نتواند خط ورا خواند
امروز بنمایمش مفاجا
۵۳اینجاست به یمگان تو را دبستان
در بلخ مجویش نه در بخارا
۵۴گنجی است خداوند را به یمگان
صدبار فزونتر ز گنج دارا
۵۵بر گنج نِشستهست گرد حجت
جان کرده منقّا و دل مصفا
۵۶دُرجیست ضمیرش نه بل که گنج است
بر گوهر گویا و زر بویا
۵۷