به چه ماند جهان مگر به سراب
سپس او تو چون دوی به شتاب؟
۱چون شدستند خلق غره بدو
همه خرد و بزرگ و کودک و شاب؟
۲زانکه مدهوش گشتهاند همه
اندر این خیمهٔ چهار طناب
۳گر ندیدی طنابهاش، ببین
جملگی خاک و باد و آتش و آب
۴بر مثال یکی پلیته شدی
چند گردی به سایه و مهتاب؟
۵از چه شد همچو ریسمان کهن
آن سر سبز و تازه همچو سُداب
۶خوش خوش این گَندهپیر بیرون کرد
از دهان تو درّهای خوشاب
۷وآن نقاب عقیقرنگ تو را
کرد خوش خوش به زرّ ناب خضاب
۸چند گفتی و بر رباب زدی
غزل دعد بر صفات رباب
۹بس کن از قصهٔ رباب کنونک
زرد و نالان شدی چو رود رباب
۱۰چون نبینی که میبدرّندت
طمع و حرص و خوی بد چو کلاب؟
۱۱پس خویشت کشید پنجه سال
بر امید شراب و آب سراب
۱۲گر نهای مست، وقت آن آمد
که بدانی سراب را ز شراب
۱۳همه بگذشت بر تو پاک چو باد
مال و ملک و تن درست و شباب
۱۴وین ستمگر جهان به شیر بشست
بر بناگوشهات پرّ غراب
۱۵ماندی اکنون خجل، چو آن مفلس
که به شب گنج بیند اندر خواب
۱۶چشمت از خواب بیهشی بگشای
خویشتن را بجوی و اندریاب
۱۷سپس دین درون شو ای خرگوش
که به پرواز بر شدهاست عقاب
۱۸هر زمان برکشد به بام بلند
زین سیه چاه ژرفت این دولاب
۱۹آنگهیت ای پسر ندارد سود
با تن خویش کرد جنگ و عتاب
۲۰همه آن کن که گر بپرسندت
زان توانی درست داد جواب
۲۱گر بترسی ز تافته دوزخ
از ره طاعت خدای متاب
۲۲سوی او تاب کز گناه بدوست
خلق را پاک بازگشت و متاب
۲۳گنه ناب را ز نامهٔ خویش
پاک بستر به دین خالص ناب
۲۴ز آتش حرص و آز و هیزم مکر
دل نگهدار و چون تنور متاب
۲۵کآتش آز چون فروخته شد
کرد بایدْت روی خویش کباب
۲۶نیک بنگر به روزنامهٔ خویش
در مپیمای خاک و خس به خراب
۲۷با تن خود حساب خویش بکن
گر مقرّی به روز حشر و حساب
۲۸به حرام و خطا چو نادانان
مفروش ای پسر حلال و صواب
۲۹مرغ درویش بیگناه مگیر
که بگیرد تو را عُقاب عِقاب
۳۰ای سپرده عنان دل به خطا
تنت آباد و دل خراب و یباب
۳۱بر خطاها مگر خدای نکرد
با تو اندر کتاب خویش خطاب؟
۳۲همچو گرگان ربودنت پیشهست
نسبتی داری از کلاب و ذئاب
۳۳خوی گرگان همی کنی پیدا
گرچه پوشیدهای جسد به ثیاب
۳۴در ثیاب ربوده از درویش
کی به دست آیدت بهشت و ثواب
۳۵کارهای چپ و بلایه مکن
که به دست چپت دهند کتاب
۳۶تخم اگر جو بود جو آرد بر
بچهسنجاب زاید از سنجاب
۳۷خود نبینی مگر عذاب و عنا
چون نمائی مرا عنا و عذاب
۳۸چون از آن روز برنیندیشی
که بریده شود درو انساب؟
۳۹واندرو بر گناهکار، به عدل
قطره ناید مگر بلا ز سحاب
۴۰چونکه از خیل دیو نگریزی
در حصار مسبب الاسباب؟
۴۱بر پیِ اسپ جبرئیل برو
تا نگیردت دیو زیر رکاب
۴۲بس نماندهاست کآفتاب خدای
سر به مغرب برون کند زحجاب
۴۳تو ز غوغای عامه یک چندی
خویشتن را حذر کن و مشتاب
۴۴سپس یار بد نماز مکن
که بخفته است مار در محراب
۴۵که شود سخت زود دیو لعین
زیر نعلین بوتراب، تراب
۴۶بر ره دین حقّ، پیش از صبح
خوش همی رو به روشنی مهتاب
۴۷اندر این ره ز شعر حجت جوی
چو شوی تشنه با جلاب گلاب
۴۸نو عروسی است این که از رویش
خاطر او فرو کشید نقاب
۴۹