چون در جهان نگه نکنی چون است؟
کز گشت چرخ دشت چو گردون است
۱در باغ و راغ مفرش زنگاری
پر نقش زعفران و طبر خون است
۲وان ابر همچو کلبهٔ ندافان
اکنون چو گنج لولوی مکنون است
۳بر چرخ، همچو لاله به دشت اندر،
مریخ چون صحیفهٔ پر خون است
۴جون است باغ و، شاخ سمن پروین
گر ماه نو خمیده چو عرجون است
۵با چرخ پر ستاره نگه کن چون
پر لاله سبزه در خور و مقرون است
۶چون روی لیلی است گل و پیشش
سرو نوان چو قامت مجنون است
۷چون مشتری است زرد گلت لیکن
این مشتری به عنبر معجون است
۸مشرق ز نور صبح سحرگاهان
رخشان به سان طارم زریون است
۹گوئی میان خیمهٔ پیروزه
پر زاب زعفران یکی آهون است
۱۰دشت ار چنین نبود به ماه دی
باردی بهشت ماه چنین چون است؟
۱۱صحرا به لاژورد و زر و شنگرف
از بهر چه منقش و مدهون است
۱۲خاکی که مرده بود و شده ریزان
واکنده چون شد و ز چه گلگون است؟
۱۳این مشک بوی سرخ گل زنده
زان زشت خاک مردهٔ مدفون است
۱۴این مرده را که کرد چنین زنده؟
هر کس که این نداند مغبون است
۱۵این کار از آنکه زنده کند آن را
ایزد به حشر مایه و قانون است
۱۶وان خشک خار و خس که بسوزندش
فرعون بیسلامت و قارون است
۱۷این مرده لاله را که شود زنده
نم سلسبیل و محشر هامون است
۱۸واندر حریر سبز و ستبرقها
سیب و بهی چو موسی و هارون است
۱۹دوزخ تنور شاید مر خس را
گل را بهشت باغ همایون است
۲۰اندر بهشت خواهد بد میوه
آنجا چنین که ایدر و اکنون است
۲۱پس هم کنون تو نیز بهشتی شو
کان از قیاس نیز همیدون است
۲۲نه خار در خور طبق و نحل است
نه گل سزای آتش و کانون است
۲۳پس نیست جای مؤمن پاکیزه
دوزخ، که جای کافر ملعون است
۲۴نه در بهشت خلد شود کافر
کان جایگاه مؤمن میمون است
۲۵بندیش از این ثواب و عقاب اکنون
کاین در خرد برابر و موزون است
۲۶گر دیگر است مردم و گل دیگر
این را بهشت نیز دگرگون است
۲۷خرما و میوهها به بهشت اندر
دانی که زین بهست که ایدون است
۲۸ای رفته بر علوم فلاطونی
این علمها تمام فلاطون است
۲۹آن فلسفه است وین سخن دینی
این شکر است و فلسفه هپیون است
۳۰از علم خاندان رسول است این
نه گفتهٔ عمرو فریغون است
۳۱در خانهٔ رسول چو ماه نو
تاویل روز روز برافزون است
۳۲دو کار، خوی نیک و کم آزاری،
فرزند را وصیت مامون است
۳۳گر بدخو است خار و سمن خوشخو
این خود چرا گرامی و آن دون است؟
۳۴دل را به دین بپوش که دین دل را
در خورد بام و ساخته پرهون است
۳۵جان را به علم شوی که مرجان را
علم، ای پسر، مبارک صابون است
۳۶بحر است علم را به مثل فرقان
وز بحر علم امام چو جیحون است
۳۷جیحون خوش است و با مزه و دریا
از ناخوشی چو زهر و چو طاعون است
۳۸ای علم جوی، روی به جیحون نه
گر جانت بر هلاک نه مفتون است
۳۹دریا نه آب، بل به مثل آب است
چون بر لبش نه تین و نه زیتون است
۴۰گرد مثل مگرد که علم او
از طاقت تو جاهل بیرون است
۴۱تاویل کن طلب که جهودان را
این قول پند یوشع بن نون است
۴۲تاویل بر گزیدهٔ مار جهل
ای هوشیار نادره افسون است
۴۳تاویل حق در شب ترسائی
شمع و چراغ عیسی و شمعون است
۴۴این علم را قرارگه و گشتن
اندر میان حجت و ماذون است
۴۵این راز را درست کسی داند
کهش دل به علم دعوت مشحون است
۴۶