ای روی داده صحبت دنیا را
شادان و برفراشته آوا را
۱قدت چو سرو و رویت چون دیبا
وآراسته به دیبا دنیا را
۲شادی بدین بهار چو میبینی
چون بوستانِ خسرو، صحرا را
۳برنا کند صبا به فسون اکنون
این پیر گشته صورت دنیا را
۴تا تو بدین فسونْش به بر گیری
این گَندهپیرِ جادوی رعنا را
۵وز تو به مکر و افسون برباید
این فر و زیب و زینت و سیما را
۶چون کودکان به خیره همی خری
زین گنده پیر لابه و شفرا را
۷لیکن وفا نیابی ازو فردا
امروز دید باید فردا را
۸دنیا به جملگی همه امروز است
فردا شمرد باید عقبا را
۹فردات را ببین به دل و امروز
بگشای تیز دیدهٔ بینا را
۱۰عالم قدیم نیست سوی دانا
مشنو محال دهریِ شیدا را
۱۱چندین هزار بوی و مزه و صورت
بر دهریان بس است گوا ما را
۱۲رنگین که کرد و شیرین در خرما
خاک درشت ناخوش غبرا را؟
۱۳خرماگری ز خاک که آمخته است
این نغز پیشه دانهٔ خرما را؟
۱۴خط خط که کرد جزع یمانی را؟
بوی از کجاست عنبر سارا را؟
۱۵بنگر به چشم خاطر و چشم سر
ترکیب خویش و گنبد گردا را
۱۶گر گشتهای دبیر فرو خوانی
این خطّهای خوب معما را
۱۷بررس که کردگار چرا کردهاست
این گنبد مدور خضرا را
۱۸ویران همی ز بهر چه خواهد کرد
باز این بزرگ صنع مهیا را؟
۱۹چون بند کرد در تن پیدائی
این جان کارجوی نهپیدا را؟
۲۰وین جان کجا شود چو مجرد شد
وین جا گذاشت این تن رسوا را؟
۲۱چون است کار از پس چندان حرب
امروز مر سکندر و دارا را؟
۲۲بهمن کجا شدهاست و کجا قارن
زان پس که قهر کردند اعدا را؟
۲۳رستم چرا نخواند به روز مرگ
آن تیز پر و چنگل عنقا را؟
۲۴آنها کجا شدند و کجا اینها؟
زین بازپرس یکسره دانا را
۲۵غره مشو به زور و توانائی
کآخر ضعیفی است توانا را
۲۶برنا رسیدن از چه و چند و چون
عار است نورسیده و برنا را
۲۷نشنودهای که چند بپرسیدهاست
پیغمبر خدای بحیرا را؟
۲۸والا نگشت هیچ کس و عالِم
نادیده مر معلم والا را
۲۹شیرین و سرخ گشت چنان خرما
چون برگرفت سختی گرما را
۳۰بررس به کارها به شکیبائی
زیرا که نصرت است شکیبا را
۳۱صبر است کیمیای بزرگیها
نستود هیچ دانا صفرا را
۳۲باران به صبر پست کند، گرچه
نرم است، روزی آن کُهِ خارا را
۳۳از صبر نردبانَت باید کرد
گر زیر خویش خواهی جوزا را
۳۴یاری ز صبر خواه که یاری نیست
بهتر ز صبر مر تن تنها را
۳۵«صبر از مراد نفس و هوا باید»
این بود قول عیسی شعیا را
۳۶بندهٔ مراد دل نبود مردی
مردی مگوی مرد همانا را
۳۷در کار صبر بند تو چون مردان
هم چشم و گوش را و هم اعضا را
۳۸تا زین جهان به صبر برون نائی
چون یابی آن جهان مصفا را؟
۳۹آنجات سلسبیل دهند آنگه
کاینجا پلید دانی صهبا را
۴۰صبر است عقل را به جهان همتا
بر جان نِه این بزرگْ دو همتا را
۴۱فضل تو چیست، بنگر، بر ترسا؟
از سر هوس برون کن و سودا را
۴۲تو مؤمنی گرفته محمد را
او کافر است گرفته مسیحا را
۴۳ایشان پیمبران و رفیقانند
چون دشمنی تو بیهده ترسا را؟
۴۴بشناس امام و مسخره را آنگه
قِسّیس را نکوه و چلیپا را
۴۵حجت به عقل گوی و مکن در دل
با خلق خیره جنگ و معادا را
۴۶در عقل واجب است یکی کلی
این نفسهای خردهٔ اجزا را
۴۷او را بحقّ بندهٔ باری دان
مرجع بدوست جمله مر اینها را
۴۸او را اگر شناختهای بیشک
دانستهای ز مولی، مولا را
۴۹توحید تو تمام بدو گردد
مر کردگار واحد یکتا را
۵۰رازی است این که راه ندانستند
اینجا در این بهایم غوغا را
۵۱آن را بدو بهل که همی گوید
«من دیدهام فقیه بخارا را»
۵۲کآن کوردل نیارد پذرفتن
پند سوار دُلدُل شهبا را
۵۳حجت ز بهر شیعت حیدر گفت
این خوب و خوش قصیدهٔ غرا را
۵۴