نیکوی تو چیست و خوش چه، ای برنا؟
دیباست تو را نکو و خوش حلوا
۱بنگر که مر این دو را چه میداند
آن است نکو و خوش سوی دانا
۲حلوا نخورد چو جو بیابد خر
دیبا نبود به گاو بر زیبا
۳جز مردم باخرد نمییابد
هنگام خور و بطر خوشی زینها
۴حلوا به خرد همی دهد لذت
قیمت به خرد همی گرد دیبا
۵جان را به خرد نکو چو دیبا کن
تا مرد خرد نگویدت «رعنا»
۶شرم است نکو بحق و، خوش دانش
هر دو خوش و خوب و در خور و همتا
۷دیبای دل است شرم زی عاقل
حلوای دل است علم زی والا
۸حورا توئی ار نکو و با شرمی
گر شرمگن و نکو بود حورا
۹گر شرم نیایدت ز نادانی
بیشرمتر از تو کیست در دنیا
۱۰کوری تو کنون به وقت نادانی
آموختنت کند بحق بینا
۱۱تو عورت جهل را نمیبینی
آنگاه شود به چشم تو پیدا
۱۲این عورت بود آنکه پیدا شد
در طاعت دیو از آدم و حوا
۱۳ای آدمی ار تو علم ناموزی
چون مادر و چون پدر شوی رسوا
۱۴چون پست بُوَدْت قامت دانش
چون سرو چه سود مر تو را بالا؟
۱۵دانا ز تو چون چرا و چون پرسد
بالات سخن نگوید، ای برنا
۱۶شاید که ز بیم شرم و رسوائی
در جستن علم دل کنی یکتا
۱۷ناموخت خدای ما مر آدم را
چون عور برهنه گشت جز کاسما
۱۸بنگر که چه بود نیک آن اسما
منگر به دروغ عامه و غوغا
۱۹تا نام کسی نخست ناموزی
در مجمع خلق چون کنیش آوا
۲۰از نام به نامدار ره یابد
چون عاقل و تیزهش بود جویا
۲۱خرسند مشو به نام بیمعنی
نامی تهی است زی خرد عنقا
۲۲این عالم مرده سوی من نام است
آن عالم زنده ذات او والا
۲۳سوی همه خیر راه بنماید
این نام رونده بر زبان ما
۲۴دو نام دگر نهاد روم و هند
این را که تو خوانیش همی خرما
۲۵بوی است نه عین و نون و با و را
نام معروف عنبر سارا
۲۶چندین عجبی ز چه پدید آمد
از خاک به زیر گنبد خضرا؟
۲۷این رستنی است و نارَوان هرسو
وان بیسخن است و این سِیُم گویا
۲۸این زشت سپید و آن سیه نیکو
آن گنده و تلخ وین خوش و بویا
۲۹از چشمهٔ چشم و از یکی صانع
یاقوت چراست آن و این مینا؟
۳۰این جزو که هست، چونْش بشناسی
بر کل دلیل گرددت اجزا
۳۱از علت بودش جهان بررس
بفگن به زبان دهریان سودا
۳۲انگار که روز آخر است امروز
زیرا که هنوز نامدهاست فردا
۳۳چون آخر عمر این جهان آمد
امروز، ببایدش یکی مبدا
۳۴کشتی خرد است، دست در وی زن
تا غرقه نگردی اندر این دریا
۳۵گر باخردی چرا نپرهیزی
ای خواجه از این خورنده اژدرها؟
۳۶با طاعت و ترس باش همواره
تا از تو به دل حسد برد ترسا
۳۷پرهیز به طاعت و به دانش کن
بر خیره مده به جاهلان لالا
۳۸تا بسته نگیردت یکی جاهل
هر روز به سان گاوک دوشا
۳۹از طاعت و علم نردبانی کن
وانگه بَر شُو به کوکب جوزا
۴۰زین چرخ برون، خرد همی گوید،
صحراست یکی و بیکران صحرا
۴۱زانجا همی آید اندر این گنبد
از بهر من و تو این همه نعما
۴۲هرگز نشده است خلق از این زندان
جز کز ره نردبان علم آنجا
۴۳چون جانت به علم شد بر آن معدن
سرما ز تو دور ماند و هم گرما
۴۴بپْرست خدای را و تو بشناس
از با صفت و ز بیصفت تنها
۴۵وان را که فلک به امر او گردد
ایزدْش مگوی خیره، ای شیدا
۴۶کآن بندهٔ ایزد است و فرمانبر
مولای خدای را مدان مولا
۴۷وز راز خدای اگر نهای آگه
بر حجت دین چرا کنی صفرا؟
۴۸