حکیمان را چه میگویند چرخ پیر و دورانها
به سیر اندر ز حکمت بر زبان مهر و آبانها
۱خزان گوید به سرماها همین دستان دی و بهمن
که گویدشان همی بیشک به گرماها حزیرانها
۲به قول چرخ گردان بر زبان باد نوروزی
حریر سبز در پوشند بستان و بیابانها
۳درخت بارور فرزند زاید بیشمار و مر
در آویزند فرزندان بسیارش ز پستانها
۴فراز آیند از هر سو بسی مرغان گوناگون
پدید آرند هر فوجی به لونی دیگر الحانها
۵به سان پر ستاره آسمان گردد سحرگاهان
ز سبزهٔ آبدار و سرخ گل وز لاله بستانها
۶به گفتار که بیرون آورد چندان خز و دیبا
درخت مفلس و صحرای بیچاره ز پنهانها؟
۷نداند باغ ویران جز زبان باد نوروزی
به قول او کند ایدون همی آباد ویرانها
۸چو از برج حمل خورشید اشارت کرد زی صحرا
به فرمانش به صحرا بر مطرا گشت خلقانها
۹نگونسار ایستاده مر درختان را یکی بینی
دهانهاشان روان در خاک بر کردار ثعبانها
۱۰درختان را بهاران کاربَندانند و تابستان
ولیکنشان نفرماید جز آسایش زمستانها
۱۱به قول ماه دی آبی که یازان باشد و لاغر
بیاساید شب و روز و بر آماسد چو سندانها
۱۲که گوید گور و آهو را که جفت آنگاه بایدتان
همی جستن که زادنتان نباشد جز به نیسانها؟
۱۳در آویزد همی هر یک بدین گفتارها زینها
صلاح خویش را گوئی به چنگ خویش و دندانها
۱۴چرا واقف شدند اینها بر این اسرار و، ای غافل،
نگشتهستی تو واقف بر چنین پوشیده فرمانها؟
۱۵بدین دهر فریبنده چرا غَرّه شدی خیره؟
ندانستی که بسیار است او را مکر و دستانها؟
۱۶نجوید جز که شیرین جان فرزندانش این جانی
ندارد سود با تیغش نه جوشنها نه خفتانها
۱۷همی گوید به فعل خویش هر کس را ز ما دایم
که «من همچون تو، ای بیهوش، دیدستم فراوانها
۱۸اگر با تو نمیدانی چه خواهم کرد، نندیشی
که امسال آن کنم با تو که کردم پار با آنها؟
۱۹همی بینی که روز و شب همی گردی به ناکامت
به پیش حادثات من چو گوئی پیش چوگانها
۲۰ز میدانهای عمر خویش بگذشتی و میدانی
که هرگز باز نائی تو سوی این شهره میدانها
۲۱که آراید، چه گوئی، هر شبی این سبز گنبد را
بدین نو رسته نرگسها و زراندود پیکانها؟
۲۲اگر بیدار و هشیاری و گوشت سوی من داری
بیاموزم تو را یک یک زبان چرخ و دورانها
۲۳همی گویند کاین کهسارهای محکم و عالی
نرستهستند در عالم مگر کز نرم بارانها
۲۴زمین کو مایهٔ تنهاست دانا را همی گوید
که اصلی هست جانها را که سوی او شود جانها
۲۵به تاریکی دهد مژده همیشه روشنائیمان
که از دشوارها هرگز نباشد خالی آسانها
۲۶به مال و قوت دنیایی مشو غره چو دانستی
که روزی آهوان بودند آن پُرآرد انبانها
۲۷وگر دشواریی بینی مشو نومید از آسانی
که از سرگین همی روید چنین خوشبوی ریحانها
۲۸چهارت بند بینم کرده اندر هفتمین زندان
چرا ترسی اگر از بند بجهانند و زندانها؟
۲۹در این صندوق ساعت عمرها را دهر بیرحمت
همی برما بپیماید بدین گردنده پنگانها
۳۰ز عمر این جهانی هر که حق خویش بستاند
برون باید شدنش از زیر این پیروزه ایوانها
۳۱چو زین منزلگه کمبیشها بیرون شود زان پس
نیابد راه سوی او زیادتها و نقصانها
۳۲در این اَلفنجگَه جویند زادِ خویش بیداران
که هم زادست بر خوانها و هم مال است در کانها
۳۳بماند تشنه و درویش و بیمار آنکه نلفنجد
در این ایام الفغدن شراب و مال و درمانها
۳۴که را ناید گران امروز رفتن بر ره طاعت
گران آید مر آن کس را به روز حشر میزانها
۳۵به نعمتها رسند آنها که ورزیدند نیکیها
به شدتها رسند آنها که بشکستند پیمانها
۳۶خداوند جهان بآتش بسوزد بد فعالان را
برین قایم شدهاست اندر جهان بسیار برهانها
۳۷ازیرا ما خداوند درختانیم و سوی ما
سزای سوختن گشتند بدگوهر مغیلانها
۳۸بدی با جهل یارانند، هر کو بَدْکنش باشد
نپرهیزد ز بد گرچه مُقِر آید به فرقانها
۳۹نبینی حرص این جهّال بر کردار بد زان پس
که پیوسته همی درند بر منبر گریبانها
۴۰به زیر قولِ چون مبرم نگر فعلِ چو نشترشان
به سان نامههای زشت زیر خوب عنوانها
۴۱ز بهتان گویدت پرهیز کن وانگه به طمْع خود
بگوید صد هزاران بر خدای خویش بهتانها
۴۲اگر یک دم به خوان خوانی مر او را، مژدهوَر گردد
به خوانی در بهشت عِدْن پر حلوا و بریانها
۴۳به باغی در که مرغان از درختانش به پیش تو
فرود افتد چو بریان شکمآگنده بر خوانها
۴۴چنین باغی نشاید جز که مر خوارزمیانی را
که بردارند بر پشت و به گردن بار کپانها
۴۵چنین چو گفتی ای حجت که بر جهّال این امت
فرو بارد ز خشم تو همی اندوه طوفانها؟
۴۶بر این دیوان اگر نفرین کنی شاید که ایشان را
همی هر روز پر گردد به نفرین تو دیوانها
۴۷