خداوندی که در وحدت قدیم است از همه اشیا
نه اندر وحدتش کثرت، نه مُحدَث زین همه تنها
۱چه گوئی از چه او عالم پدید آورد از لولو
که نه مادت بد و صورت، نه بالا بود و نه پهنا
۲همی گوئی که بر معلول خود علت بود سابق
چنان چون بر عدد واحد، و یا بر کل خود اجزا
۳به معلولی چو یک حکم است و یک وصف آن دو عالم را
چرا چون علت سابق توانا باشد و دانا؟
۴هر آنچ امروز نتواند به فعل آوردن از قوّت
نیاز و عجز اگر نبود ورا چه دی و چه فردا
۵همی گوئی زمانی بود از معلول تا علت
پس از ناچیزِ محض آورد موجودات را پیدا
۶زمانی کز فلک زاید فلک نابوده چون باشد
زمان و چیزِ ناموجود و ناموجودِ بیمبدا
۷اگر هیچیز را چیزی نهی قایم به ذات خود
پس آمد نفس وحدت را مضاد و مثل در آلا
۸و گر زین صورت هیچیز حرف و صوت میخواهی
مسلّم شد که بیمعلول نبوَد علت اسما
۹تقدم هست یزدان را چو بر اعداد وحدان را
زمان حاصل مکان باطل حدث لازم قدم بر جا
۱۰مکن هرگز بدو فعلی اضافت گر خرد داری
بجز ابداع یک مُبدِع کلمح العین او ادنا
۱۱مگو فعلش بدان گونه که ذاتش منفعل گردد
چنان کز کمترین قصدی به گاه فعل ذات ما
۱۲مجوی از وحدت محضش برون از ذات او چیزی
که او عام است و ماهیّات خاص اندر همه احیا
۱۳گر از هر بینشش بیرون کنی وصفی برو مفزا
دو باشد بیخلاف آنگه نه فرد و واحد و یکتا
۱۴اگر چه بیعدد اشیا همی بینی در این عالم
ز خاک و باد و آب و آتش و کانی و از دریا
۱۵چو هاروت ار توانستی که اینجا آئی از گردون
از اینجا هم توانی شد برون چون زهرهٔ زهرا
۱۶ز گوهر دان نه از هستی فزونی اندر این معنی
که جز یک چیز را یک چیز نبود علت انشا
۱۷خرد دان اولین موجود، زان پس نفس و جسم آنگه
نبات و گونهٔ حیوان و آنگه جانور گویا
۱۸همی هریک به خود ممکن بدو موجود ناممکن
همی هریک به خود پیدا بدو معدوم ناپیدا
۱۹چه گوئی چیست این پرده بر این سان بر هوا بُرده
چو در صحرای آذرگون یکی خرگاه از مینا؟
۲۰به خود جنبد همی، ور نی کسی میداردش جنبان
و یا بهر چه گردان شد بدین سان گرد این بالا؟
۲۱چو در تحدید، جنبش را همی نقل مکان گوئی
و یا گردیدن از حالی به حالی دون یا والا
۲۲بیان کن حال و جایش را اگر دانی، مرا، ورنی
مپوی اندر ره حکمت به تقلید از سر عمیا
۲۳چو نُه گنبد همی گوئی به برهان و قیاس، آخر
چه گوئی چیست از بیرون این نه گنبد خضرا؟
۲۴اگر بیرون خلا گوئی خطا باشد، که نتواند
بدو در صورت جسمی بدین سان گشته اندروا
۲۵وگر گوئی ملا باشد روا نبود که جسمی را
نهایت نبود و غایت به سان جوهر اعلا
۲۶چه میدارد بدین گونه معلق گوی خاکی را
میان آتش و آب و هوای تندر و نکبا؟
۲۷گر اجزای جهان جمله نهی مایل بر آن جزوی
که موقوف است چون نقطه میان شکل نه سیما
۲۸چرا پس چون هوا او را به قهر از سوی آب آرد
به ساعت باز بگریزد به سوی مولد و منشا؟
۲۹اگر ضدند اخشیجان را هر چار پیوسته
بُوَند از غایت وحدت برادروار در یک جا
۳۰و گر گوئی که در معنی نیَند اضداد یک دیگر
تفاوت از چهشان آمد میان صورت و اسما؟
۳۱ز اول هستی خود را نکو بشناس و آنگاهی
عنان برتاب از این گردون وزین بازیچهٔ غبرا
۳۲تو اسرار الهی را کجا دانی؟ که تا در تو
بود ابلیس با آدم کشیده تیغ در هیجا
۳۳تو از معنی همان بینی که در بستانِ جانپرور
ز شکل و رنگِ گل بیند دو چشم مرد نابینا
۳۴