یکی بیجان و بیتن ابلق اسپی کاو نفرساید
به کوه و دشت و دریا بر همیتازد که ناساید
۱سواران گر بفرسایند اسپان را به رنج اندر
یکی اسپی است این کاو مر سواران را بفرساید
۲سواران خفتهاند وین اسپ بر سرشان همیتازد
که نه کس را بکوبد سر، نه کس را روی بِشخاید
۳تو و فرزند تو هر دو بر این اسپید، لیکن تو
همیکاهی برین هموار و فرزندت میافزاید
۴نه زاد از هیچ مادر، نه بپروردش کسی هرگز
ولیکن هر که زاد او یا بزاید زیر او زاید
۵زمانهٔ نامساعد را از این گونه به جز حجّت
به زرّ و گوهر الفاظ و معنی کس نیاراید
۶سخن چون زرّ پخته بیخیانت گردد و صافی
چو او را خاطر دانا به اندیشه فروساید
۷سخن چون زنگ روشن باید از هر عیب و آلایش
که تا ناید سخن چون زنگ، زنگ از جانت نزداید
۸به آب علم باید شست گرد عیب و غش از دل
که چون شد عیب و غش از دل سخن بیغش و عیب آید
۹طعام جان سخن باشد سخن جز پاک و خوش مشنو
ازیرا چون نباشد خوش طعام و پاک، بگزاید
۱۰ز دانا ای پسر، نیکو سخن را گر بیاموزی
به دو عالم تو را هم خالق و هم خلق بستاید
۱۱وگر مر خویشتن را از سخن بیبهره بپسندی
مرا گر چون تو فرزندی نباشد بر زمین شاید
۱۲به بانگ خوش گرامی شد سوی مردم هزار آوا
وزان خوار است زاغ ایدون که خوشّ و خوب نسراید
۱۳هزار آواز چون دانا همه نیکو و خوش گوید
ولیکن زاغ همچون مرد جاهل ژاژ میخاید
۱۴ببخشائی تو طوطی را ازان کاو میسخن گوید
تو گر نیکو سخن گوئی، تو را ایزد ببخشاید
۱۵کلید است ای پسر نیکو سخن مر گنج حکمت را
درِ این گنج بر تو بیکلیدِ گنج نگشاید
۱۶من اندر جستن نیکو سخن تن را بفرسودم
سرم زین فخر در حکمت همی بر چرخ ازین ساید
۱۷اگر تو سوی حکمت چونت فرمودند بگرائی
جهان زان پس به چشم تو به پرّ پشّه نگراید
۱۸نبینی کز خراسان من نشسته پست در یمگان
همیآید سوی من یکبهیک هر چهم همیباید؟
۱۹حکیم آن است کاو از شاه نندیشد، نه آن نادان
که شه را شعر گوید تا مگر چیزیش فرماید
۲۰کسی کاو با من اندر علم و حکمت همبری جوید
همیخواهد که گل بر آفتاب روشن انداید
۲۱چرا گر چون من است او همچو من بر صدر ننشیند
و گر نی چون بجوید نان و خیره ژاژ بدراید؟
۲۲کتاب ایزد است، ای مرد دانا، معدن حکمت
که تا عالم به پای است اندر این معدن همیپاید
۲۳چو سوی حکمت دینی بیابی ره، شوی آگه
که افلاطون همی بر خلق عالم باد پیماید
۲۴نباشد خوب اگر زان پس که شستم دل به آب حق
که جان روشنم هرگز به ناحقّی بیالاید
۲۵مرا با جان روشن در دل صافی یکی شد دین
چو جان با دین یکی شد کس مر او را نیز نرباید
۲۶بباید شست جانت را به علم دین که علم دین،
چنان کآب از نمد، جان را ز شبهتها بپالاید
۲۷تو را راهی نمایم من سوی خیرات دو جهانی
که کس را هیچ هشیاری ازین به راه ننماید
۲۸بپیرای از طمع ناخن به خرسندی که از دستت
چو این ناخن بپیرائی همه کارت بپیراید
۲۹