این جهان بیوفا را بر گزیدو بد گزید
لاجرم بر دست خویش ار بد گزید او خود گزید
۱هر که دنیا را به نادانی به برنائی بخورد
خورد حسرت چون به رویش باد پیری بروزید
۲گشت بدبخت جهان و شد به نفرین و خزی
هر که او را دیو دنیا جوی در پهلو خزید
۳دیو پیش توست پیدا، زو حذر بایدت کرد
چند نالی تو چو دیوانه ز دیو ناپدید
۴گر مکافات بدی اندر طبیعت واجب است
چون تو از دنیا چریدی او تو را خواهد چرید
۵بس بیآراما که بستد زو بیآرامی جهان
تا بیارامید و خود هرگز زمانی نارمید
۶گر همیت امروز بر گردون کشد غره مشو
زانکه فردا هم به آخرت او کشد کهت بر کشید
۷آن ده و آن گوی ما را کهت پسند آید به دل
گر بباید زانت خورد و گر ببایدت آن شنید
۸چون نخواهی کهت ز دیگر کس جگر خسته شود
دیگران را خیره خیره دل چرا باید خلید
۹ور بترسی زانکه دیگر کس بجوید عیب تو
چشمت از عیب کسان لختی بیاید خوابنید
۱۰مر مرا چون گوئی آنچهت خوش نیاید همچنان؟
ور بگوئی از جواب من چرا باید طپید؟
۱۱خار مدرو تا نگردد دست و انگشتت فگار
از نهال و تخم تتری نی شکر خواهی چشید؟
۱۲برگزین از کارها پاکیزگی و خوی نیک
کز همه دنیا گزین خلق دنیا این گزید
۱۳نیکخو گفتهاست یزدان مر رسول خویش را
خوی نیک است ای برادر گنج نیکی را کلید
۱۴گر به خوی مصطفی پیوست خواهی جانت را
پس بباید دل ز ناپاکان و بیباکان برید
۱۵چون همیشه چون زنان در زینت دنیا چخی
گرت چون مردان همی در کار دین باید چخید؟
۱۶پرت از پرهیز و طاعت کرد باید، کز حجاز
جعفر طیار بر علیا بدین طاعت پرید
۱۷بررس از سر قران و ، علم تاویلش بدان
گر همی زین چه به سوی عرش بر خواهی رسید
۱۸تا نبینی رنج و، ناموزی زدانا علم حق
کی توانی دید بیرنج آنچه نادان آن ندید
۱۹صورت علمی تو را خود باید الفغدن به جهد
در تو ایزد نافریند آنچه در کس نافرید
۲۰در جهان دین بر اسپ دل سفر بایدت کرد
گر همی خواهی چریدن، مر تو را باید چمید
۲۱گرچه یزدان آفریند مادر و پستان و شیر
کودکان را شیر مادر خود همی باید مکید
۲۲گر طعام جسم نادان را همی خری به زر
مر طعام جان دانا را به جان باید خرید
۲۳لذت علمی چو از دانا به جان تو رسید
زان سپس ناید به چشمت لذت جسمی لذیذ
۲۴جان تو هرگز نیابد لذت از دین نبی
تا دلت پر لهو و مغزت پر خمار است از نبید
۲۵راحت روح از عذاب جهل در علم است ازانک
جز به علم از جان کس ریحان راحت نشکفید
۲۶از نبید آمد پلیدیی جهل پیدا بر خرد
چون بود مادر پلید، ناید پسر زو جز پلید
۲۷از ره چشم ستوری منگر اندر بوستان
ای برادر تا بدانی زرد خار از شنبلید
۲۸کام را از گرد بیباکی به آب دین بشوی
تا بدو بتوانی از میوه و شراب دین مزید
۲۹چون نیندیشی که حاجات روان پاک را
ایزد دانا در این صندوق خاکی چون دمید؟
۳۰وین بلند و بیقرار و صعب دولاب کبود
گرد این گوی سیه تا کی همی خواهد دوید؟
۳۱راز ایزد این پردهٔ کبود است، ای پسر،
کس تواند پردهٔ راز خدائی را درید؟
۳۲گر تو گوئی «چون نهان کرد ایزد از ما راز خویش؟»
من چه گویم؟ گویم «از حکم خدای ایدون سزید»
۳۳راز یزدان را یکی والا و دانا خازن است
راز یزدان را گزافه من توانم گسترید؟
۳۴ابر آب زندگانی اوست، من زنده شدم
چون یکی قطره زابرش در دهان من چکید
۳۵خازن علم قران فرزند شیر ایزد است
ناصبی گر خر نباشد زوش چون باید رمید؟
۳۶