پادشا بر کامهای دل که باشد؟ پارسا
پارسا شو تا شوی بر هر مرادی پادشا
۱پارسا شو تا بباشی پادشا بر آرزو
کآرزو هرگز نباشد پادشا بر پارسا
۲پادشا گشت آرزو بر تو ز بیباکی تو
جان و دل بایدْت داد این پادشا را باژ و سا
۳آز دیو توست چندین چون رها جوئی ز دیو؟
تو رها کن دیو را تا زو بباشی خود رها
۴دیو را پیغمبران دیدند و راندندش ز پیش
دیو را نادان نبیند من نمودم مر تو را
۵خویشتن را چون فریبی؟ چون نپرهیزی ز بد؟
چو نهی، چون خود کنی عصیان، بهانه بر قضا؟
۶چونکه گر تو بد کنی زان دیو را باشد گناه
ور یکی نیکی کنی زان مر تو را باید ثنا؟
۷چون نیندیشی که می بر خویشتن لعنت کنی؟
از خرد بر خویشتن لعنت چرا داری روا؟
۸جز به دست تو نگیرد ملک کس دیو، ای شگفت
جز به لفظ تو نگیرد نیز مر کس را جفا
۹دست و قولت دست و قول دیو باشد زین قیاس
ور نباشی تو نباشد دیو چیزی سوی ما
۱۰چند گردی گرد این و آن به طمْعِ جاه و مال
کز طمع هرگز نیاید جز همه درد و بلا
۱۱گرچه موش از آسیا بسیار یابد فایده
بی گمان روزی فرو کوبد سر موش آسیا
۱۲ای چرای گور، گرد دشت روز و شب چرا
ننگری کهاین روز و شب جوید همی از تو چرا؟
۱۳چون چرا جوئی از آنک از تو چرا جوید همی؟
این چرا جستن ز یکدیگر چرا باید، چرا؟
۱۴مر ستوران را غذا اندر گیا بینم همی
باز بیدانش گیا را خاک و آب آمد غذا
۱۵چون بقای هر دو را علت نیامد جز غذا
نیست باقی بر حقیقت نه ستور و نه گیا
۱۶خاک و آب مرده آمد کیمیای زندگی
مردگان چونند یارب زندگی را کیمیا!؟
۱۷چند پوشاند ز گاه صبح تا هنگام شام
خاک را خورشید صورت گشتن این رنگین ردا؟
۱۸این ردای خاک و آب آمد سوی مرد خرد
گرچه نور آمد به سوی عام نامش یا ضیا
۱۹ای برادر، جز به زیر این ردا اندر نشد
این همه بوی و مزهٔ بسیار با خاک آشنا
۲۰کشت زار ایزد است این خلق و داس اوست مرگ
داس این کشت، ای برادر، همچنین باشد سزا
۲۱اوت کشت و اوت خواهد هم درودن بیگمان
هر که کارد بِدرَوَد، پس چون کنی چندین مرا؟
۲۲کردمت پیدا که بس خوب است تا قول آن حکیم
کهاین جهان را کرد ماننده به کرد گندنا
۲۳مست گشتی، زان خطا دانی صوابی را همی
وین نباشد جز خطا، وز مست ناید جز خطا
۲۴بر مراد خویشتن گوئی همی در دین سخن
خویشتن را سغبه گشتی تکیه کردی بر هوا
۲۵دین دبستان است و امت کودکان نزد رسول
در دبستان است امت ز ابتدا تا انتها
۲۶گر سرودی بر مراد خود بگوید کودکی
جز که خواری چیز ناید ز اوستاد و جز قفا
۲۷حجتی بپذیر و برهانی ز من زیرا که نیست
آن دبیرستانِ کلی را جز این جزوی گوا
۲۸مادر فرقان چو دانی تو که هفت آیت چراست؟
یا شهادت را چرا بنیاد کردهستند لا؟
۲۹بر قیاس خویش دانی هیچ کهایزد در کتاب
از چه معنی چون دو زن کردهاست مردی را بها؟
۳۰ور زنی کردن چو کشتن نیست از روی قیاس
هر دو را کشتن چو یکدیگر چرا آمد جزا؟
۳۱وز قیاس تو رسول مصطفائی نیز تو
زانکه مردم بود همچون تو رسول مصطفا
۳۲وز قیاس تو چو با پرّند پرّنده همه
پرّ دارد نیز ماهی، چون نپرد در هوا؟
۳۳وز قیاست بوریا، گر همچو دیبا بافتهست،
قیمتی باشد به علم تو چو دیبا بوریا!
۳۴بیش ازین، ای فتنه گشته بر قیاس و رای خویش،
کردمی ظاهر ز عیبت گر مرا کردی کرا
۳۵نیستی آگه چه گویم مر تو را من؟ جز همانک
عامه گوید «نیستی آگه ز نرخ لوبیا»
۳۶کهربای دین شدهستی، دانه را رد کردهای
کاه بربائی همی از دین به سان کهربا
۳۷مبتلای درد عصبانی به طاعت باز گرد
درد عصیان را جز از طاعت نیابد کس دوا
۳۸گر تو را باید که مجروح جفا بهتر شود
مرهمی باید نهادن بر سرش نرم از وفا
۳۹راست گوی و راه جوی و از هوا پرهیز کن
کز هوا چیزی نزاد و هم نزاید جز عنا
۴۰گر براندیشی بریدهستی رهی دور و دراز
چون نیندیشی که این رفتن بر این سان تا کجا؟
۴۱بی عصا رفتن نیابد چون همی بینی که سگ
مر غریبان را همی جامه بدرّد بیعصا
۴۲پاره کردهستند جامهٔ دین به تو بر، لاجرم
آن سگان مست گشته روز حرب کربلا
۴۳آن سگان کز خون فرزندانْش میجویند جاه
روز محشر سوی آن میمون و بیهمتا نیا
۴۴آن سگان کهت جان نگردد بیعوار از عیبشان
تا نشوئی تن به آب دوستیی اهل عبا
۴۵چون به حب آل زهرا روی شستی روز حشر
نشنود گوشَت ز رضوان جز سلام و مرحبا
۴۶ای شده مدهوش و بیهش، پند حجت گوش دار
کز عطای پند برتر نیست در دنیا عطا
۴۷بر طریق راست رو، چون نال گردنده مباش
گاه با باد شمال و گاه با باد صبا
۴۸جز به خشنودی و خشمِ ایزد و پیغمبرش
من ندارم از کسی در دل نه خوف و نه رجا
۴۹خوب دیبائی طرازیدم حکیمان را کزو
تا قیامت مر سعادت را نبیند کس جزا
۵۰گر به خواب اندر کسائی دیدی این دیبای من
سوده کردی شرم و خجلت مر کسائی را کسا
۵۱