ای گشته جهان و دیده دامش را
صد بار خریده مر دلامش را
۱بر لفظ زمانه هر شبانروزی
بسیار شنودهای کلامش را
۲گفتهاست تو را که «بی مقامم من»
تا چند کنی طلب مقامش را؟
۳بارنده به دوستان و یاران بر
نم نیست غم است مر غمامش را
۴چون داد نوید رنج و دشواری
آراسته باش مر خرامش را
۵بر یخ بنویس چون کند وعده
گفتار محال و قول خامش را
۶جز کشتن یار خویش و فرزندان
کاری مشناس مر حسامش را
۷چون چاشت کند ز خویش و پیوندت
تو ساخته باش کار شامش را
۸گر بر تو سلام خوش کند روزی
دشنام شمار مر سلامش را
۹کس را به نظام دیدهای حالی
کو رخنه نکرد مر نظامش را؟
۱۰وز باب و ز مام خویش نرْبودش
یا زو نربود باب و مامش را
۱۱پرهیز کن از جهان بیحاصل
ای خورده جهان و دیده دامش را
۱۲و آگاه کن، ای برادر، از غدرش
دور و نزدیک و خاص و عامش را
۱۳آن را که همی ازو طمع دارد
گو «ساخته باش انتقامش را»
۱۴گر بر فلک است بام کاشانهش
چون دشت شمار پست بامش را
۱۵من کز همه حال و کارش آگاهم
هرگز طلبم مراد و کامش را؟
۱۶وین دل که حلالِ او نمیجوید
چون خواهد جست مر حرامش را؟
۱۷آن را طلب، ای جهان، که جویایست
این بیمزه ناز و عزّ و رامش را
۱۸وآشفته بدو سپاری و بوکه
شاهنشه ری کنی غلامش را
۱۹وز مشتری و قمر بیارائی
مر قبقب زین و اوستامش را
۲۰آخر بدهی به ننگ و رسوائی
بی شک یک روز لاف و لامش را
۲۱هرچند که شاه نامور باشد
نابوده کنی نشان و نامش را
۲۲وآشفته کنی به دست بیدادی
احوال به نظم و نغز و رامش را
۲۳بشنو پدرانه، ای پسر، پندی
آن پند که داد نوح سامش را
۲۴پرهیز کن از کسی که نشناسد
دنیی و نعیم بیقوامش را
۲۵وز دل به چراغ دین و علم حق
نتواند برد مر ظلامش را
۲۶زو دست بشوی و جز به خاموشی
پاسخ مده، ای پسر، پیامش را
۲۷بگذارش تا به دین همی خرّد
دنیای مزور و حطامش را
۲۸منگر به مثل جز از ره عبرت
رخسارهٔ خشکِ چون رخامش را
۲۹بل تا بکشد به مکر زی دوزخ
دیو از پس خویشتن لگامش را
۳۰بر راه امام خود همی نازد
او را مپذیر و هم امامش را
۳۱دیوی است حریص و کام او حرصش
بشناس به هوش دیو و کامش را
۳۲چون صورت و راه دیو او دیدی
بگذار طریقت نغامش را
۳۳وآنگه بگزار شکر ایزد را
وین منّت و نعمت تمامش را
۳۴وامی است بزرگ شکر او بر تو
بگزار به جهد و جدّ وامش را
۳۵شکری بگزار علم و دینش را
زان به که شراب یا طعامش را
۳۶